Skip to main content

Full text of "Simt ul-'Ula lil-Hazrat il-'Uliya: Dar Tarikh e Qarakhitaiyan e Kirman - Nasiruddin Munshi Kirmani (Farsi)"

See other formats


۳ ۳ / ۰ الیل 
رموط| سی خضره ۶ 
در اریخ قراختائیان کرمان 


که در فاصلهة ۷۲۰۰۷۱۵ قمری نوشته شده 


تألیف 
وش گر وی 
بتصحیح و اهتمام 
نحت نظر 


علا مه مر سعو ۴ 


۳ 


ری 
طیر ان ۱۳۲۸ شمسی 


شر کت سبامی چاپ 
۵ ۵ 


مه نآشز 
۳ مون کیت 
کتابی که ما آنرا اينك دردسترس خوا نندگان محترم قرازهيدهيم «سمطالعلی 
للحضرة العلیا» نا‌دارد.و آن درتارییخ ملول قراختالی‌کرمان است که از 1۱۹ تا ۷۰۳ 
.براین سرزمین امارت کرده اند با مقدمة مختعر در سابقة 7 تاریم 
استبلای فراختائیان بان بان : 
مولف‌این کتاب ناصرالدین مندی کرمانی بزدی‌الا صل‌است وا گرچه اوخود در . 
اسر زر خالت هیچ جا بنام خویش اشاره ننموده لیکن مژلفين قیگر مثل خواندمیر در 
حییب‌السیر۱ و حاجی خلیفه درکشفالظنون۲ و فصیح خوافی در مجمل و محمدبن 
ابراهیم در تاریخ سلاحقهٌ کرمان ۳ همه او را ناصرآلدین هنشی؟ رمانی تا اند 
بعلاوه از قطعه‌ای که مولانا مجدالدین عبدالرحمن‌بن شهاب‌الدین فسل له تورانپشتی 
درمدح مولف گفته و در صفحة 10 ازمتن ما موجود است لقب او یعنی «ناصرالدین» 
واضح‌میشود ولی نام شخصی او را هیچکس درهیچ‌جا یادآ ورنشده ومولف سمطالعلی 
بهمان عنوان ناصرالدین هنشی شرت بافته است. 
۱ "۳ مژلف‌چنانکه خود درههین کتاب چهار بار کر ار را بمبانآ ورده خواجه 
<. منتجب‌الدین عمدةالملك یزدی است که قبل‌از پیو ۳۳ بخدمت سلاطین قراختائی 
کرمان در یزه در دستگاه اتابکان این ولایت بسمت کثابت سر هیکرده. 
"مولف خود در صفحهُ ۳۲ ازمتن حاضر در دکر خلع رکن‌الدین خواجه‌جوق 
ازسلطنت کرمان و نصب انوی قطب‌الدین محمد بهمان سمت که » از وقایم سال *15 


۱ رجال کتاب حبیب‌السیر ص۲۷۲ ۲.- ج | ستون۱۰۰۲ ازچاپ‌جد یداستانبول ‏ 
۳۰ص ۰۳ اما این مولف بای سم ی و تاریخ شامی که تألیف خواجه 
شهاب‌الد ین آ یو سعید است خاط کرده و کتاپ دوم را بسپو ۳0 ناصر آلدین متشی . 
شمر ده است . ۰۱ 


یم 


انیت تجشن فیتویند : بش مات تاریخ عمدةالملك خواجه منتجب‌الدین یزدی که 
ازمصارعات ومنازعات اتابکان‌برد رکنالذنیا والدین علاءالدو له ومظفرالدنیا والدین 
محمد پسران اتابك قطب الدین هو شاه از بزد میانه کرده بود ۰ 


.۰70 ]نا تشدمتش [یملی بخنمت قطب‌آلدین محمد] پیوست وخلاسةٌ حضرتش کرد .. * 


خواجه منتجبالدین و سلطان قطب‌الدین محمد از ماوراءالنبر بکرمان آمدند و در 
پائیز نیم شوال 6۰ باين شهر رسیدند . 


بعد از آ نکه قطب‌|لدین هحمد در ۱۵ ره‌ضان ٩۵0‏ فوت کرد و زوجه‌اش قتلغ . 


ترکان ( ترکان خانون ) بنام پسر خردسال خود مظفر الدین حجاج سلطان سلطنت 
نت خواجه‌منتجبالدین‌یزدی نیز از وزرا ومنشیانی بود که مثل سابق در دستگاه 
سلطنتی و زیردست آن ملکه بمشاغل پیشین خود بجا ماندند» ومولف خودمیگوید 


که پدرم درهردو حضرت تر کانی وسلطانی [یعنی درایام سلطنت قتلغ تر کان‌وپسرش ‏ 
۱ لح ساطان ] هدت بیست سال هشیر مصلعت حوی و مخلص نصیحت گوی و مدبر 


دولت آزای و ناصح مشکل گشای بوو ٩۱‏ . " 
از نجاکه قتلغ ترکان نز سال ۵ بسأطنت رسیده 1 با 
تس پا پا اندکی قبل یا بعداز این‌تاریخ مقارن میشود وظاهرا در همین ایام هم پدر 


مولف وفات یافته چه علاوه بر آنکه دبگر از او ذكري در سراسر کتاب بمیان : 


نمیا : بد همینکه موف مدت‌خدمت بدرخود را دردردستگاه ترکانی وسلطانی‌بیست 


سنال نوشته تقریباً مسلم میشود که او درحدود ۰ (بیب مست سال مد از جلوس قتلغ . 1 


ترکان) مرده بوده است ۰ 

موّلف در آخر همین کتاب (ص ۱۰5) میگوید که «درسن هفت سالگی بداغ 
بتیمی موسوم گشتم * بنا بر این اگر تاریم فوت پدر اورا همان 1۷۵ بگیريم تولد 
مولف در حدود سال 10۸ اتفای افتاده بوده است و خود او نیز در دیلی که بتاریخ 


۲ بر سمطالعلی نوشته ۲ میگویدکه در ن تاریخ سن او از بنجاه گذشته؛ وازروی 


یس ِ ی ساسی تست ویس مس فسات اسب مسب 


۷- متن کثاپ ص 81. ۲ + ص ۱۰۶ 


سح 
همین آشاره بفرض صحت ت سبط ما وف سمط العلی نب تجریر یل ین کاب 
پنجاه و دوسال داشته است . ۲ 
ال راز مرگ پدر تحت ترییت عم خود ی ابوالحسن‌علی بزدی 
قرار گرفت و اواین عم خویش‌را چنین معرفی « کند۱ ۱ «عمم مولانا قدوة الشافعین 
شپاب‌الملة و الدین ابوالحسن علی یزدی که بجقیقت درمتانت علوم و تبجر در فنون 
معقتول‌ومنقول وفروع واصول منارالیه بود بی ‏ نکه در کرمان تصور غرض مالی کرده 
بود یا خیال منفمت جاهی بسته بعداز سیاحت اقطار دبار و جولان اناعد و اقاصی 
امصار توطن درین مك اختیار کرده و تا روز وفات از هرمنصبی دلغریب مجتنب بود 
. و بعز عزلت مصون ویرورش درخت دانش‌مشعوف و روز گاری بتممید قواعد دینیات 
شید مبانی بقینیات مصروف ی نجه عم و استاد و مخدوم و مربی : من بود "در 
اطراء او زیادت ازین مبالغتی نمیکنم *. 
عم دیگر مولف‌نصیرالملك ظپیرالدین محمود از اصحاب دیوان بوده و درعهد 
ججاج سلطان یعنی پس از مرگ خواجه منتجب الدین عمدة الملك برادر خود در 
شغل «حکومت و تصرف ولایات سرحد و مضافات» مر خگر هد و چندی نیز از طرف ۲ 
قتلغ ترکان حاکم و رئیی دببران ناحيهٌ سبرخجان بوده۲ و غبر ازاین دو عم فولب توا 
عم" دیگری نیز بوده است کنه در صفح ۱۰4 تلویحاً باو اشاره میکند و درخق او 
با : «او را بسخنان مپذاب در اقل م عراق دببد بی نع ی‌الا طلاق دانستنده 
ولی نام او را نمییرد.. 
۱ مّلف کتاب یعنی ناصرالدین بن منتجب‌الدین ظاهراً پس باز رسیدن بسن رشد 
و فرا گرفتن مایه‌ای از علم و معرفت بتو سط عم خود نصیرالملك ظهبرآلدین محمود 
بعنوان کتابت در دستگاه دولتی داخل شد و دراین طریقه سیر پدری دا پیشگرفت 
و درسال ۹٩۳‏ ازطرف صفوةالدین ؛ بادشاه خاتون بمعر"فی فخر الملك نظام الدین محمود 
دنر بریاست دیوان رساتل و انشاء کرمان منصوب گردید درصورتیکه مطابق نوشتة 


۱ ص 4۶ ۲ -متن کتاب ص و۸ 


ض اک امد 


خود #در عنفوان شباب و ریعان عمر ۱» بوو شین مولف یقن هس گذشت در 
۱ این تاریخ درحدود بیست و پنج. بوده و البته چذن سنی برای تصدی ریاست دیوان 
رسائل و انشاه عین جوانی محسوب ميشده . 

هو لف در مقدمهُ کتاب (صفحةُ 7) درهمان باب میگوید: «شغل انشاء ممالك 
کرمان بدین ضیف حوالت زفت ومنصب دیوان رسالتکرفان که متصدیان آن همیشه 
افاضل معتبر و اکابر نامور بودند .. بروی مقر ر داشتند وهرچند سخنانش نا هپذب 


وعبارا: نش نامرتب بود اعیان حضرت حاکمه وقت بمساعی محمود امور دولت ودین . 
را انتظام عی دادند و بمکانشان فخرملك۲ ومیاهات‌حاصل 1 ازطیقات کتاب او را بدان. 
۱ شفل مختار و منتخب گردانیدند و با نضارت فصل زندگانی وطراوت عجد حوانی دو ۱ 


سال و کسری . . منشی ممکن و صاحب سر موّتمن شد؛ . 


اگرچه درنسخة استانبول چذانکه ما همان را متن قرار داده‌ایم بجای دوسال 


وکسری «ده سال وکسری» دارد لیکن صحیح ضبط نس لندن است که در حاشیه 
تقل شد, زیرا که ازتاریخ انتصاب مولف بر یاست دیوان انشاء ورسائل پادشاه خاتون 
یعنی سال 2٩۳‏ تا جلوس من محمد شاه در 1٩6‏ برابر همان دوسال و کسری 
است نه ده سال وکسری . ۱ 
درسال 1٩6‏ بعداز نصب مظفرالد ین م<مدشاه بسلطنت کرمان و آمدن قاضی 
فخرالدین بوزارت" نجا ظاهر مولف از کار بر کنار شده زیرا که خود در صفح ۸۳ 
آزاین قاضی فخرالدین گله میکند ومیگوید که با اينکه درخدعت اوحق صحبت قدیم 
و بیست و پنج سال حقوق اخلاس ثابت داشته «بوقتآ نکه بخدمتش تولای کلی‌نموده 
وی برشيوءة حق‌گراران وفادار و طریقهٌ مخدومان نیکو کار استمر از نکرده است؛ : 
و از اينکه در صفح ٩۳‏ در دکر زین الدین ماستری نایب خواجه سعد الدین محمد 
ساوجی (دورة وزارتش از اواخر سال 1*۷ تا ۱۰ شوال ۷۱۱) میگویدکه : «در ذنابة 
دولت روزی دره‌جلس بزمش‌شرف قبول یافتم . . برمن نظرمقبلانه و بحال وروز کار 


۱ ص ۷۶ ۲- اشاره بوضر الملك محمود که ور بر نود . 


ات 
التفاتی مشفقانه فرمود و بر مسند صدارت بر پپلوی خویش اجلاس نمود » واضح 
میشود که او در اواخر کار دولت قراختائیان از کرمان بعراق آمده ودر خدمت 
زین‌الدین ماستری و بعضی دیگر از امرای اولحایتو راه یافنه بوده است . 
مولف در تتمه‌ای که بعد اژچهار پنج سال بر کتاب خود نوشته وما آنرا در 


آخر این نسخه بچاپ رسانده‌ايم میگویدکه مدت هفده سال است در خدمت خاندان 


ملك ناصر الدین محمدین برهان و سر او قطب‌الدین تبدروز سر میبرد و از انعام 


و اکرام ایشان متنعم است .۱ 
ملك ناصرادین محمدین برهان را اولجایتو درسال ۷۶۳ اندکی پس ازجلوس 
و بعد از آنکه قطب‌الدین شاه جهان را از پادشاهی کرمان عزل نمود بایالتآنجا 


" فرستاد وچون ناصرالدین منشی تمه تاریخ خودرا چنانکه عنقریب پیاید درسال ۷۲۰‏ 


نوشته پس هفده سال قبل ازآن باهمان سال ۷۰۳ که سال انتصاب ملك ناصرالدین 
بایالت کرمان است مقازن میشود وهمین اشاره میفم‌ماندکه موّلف از حدود ۷۲۰۳ باز 
فز کرمان وت واه دبوان داخل شده و و۷۹۸ که تمهت حلبی جوهری از 
طرف او اجایتو بتحصیل اموال‌کرمانآمده و پس از يك سال پسر خال خود را نایب 
خویش کرده دجار زحمت‌کلی گشته و در ۷۱۵ در «متام محمود باد گاباری» که محل . 
آن درست معلوم نشد محبوس و گرفتار شده و دوهزار دینار فجرمانةُ گناه نا کرده 
و غرامت سخن نا گفته» از او گرفته‌اند ۲۰ 

در همین تاریخ ۷۱۵ است که مولف بخدمت امیر بزرگ ایسن قتلغ نوبان از 
امرای بزرگ اولجایتو و ابوسعید پیوسنه و سمطالعلی را در اواخر سال ۷۱۵ بنام 
او شروع کرده و درظرف یک ماه در اوایل سال ۷۱ بانجام رسانده است ۳۰ 


چنانکه از تتمةٌ سمطالعلی بر م‌آید مژلف پس ازآ نکه قطب‌الدین نيك روز 


۱ ص ۱۰۲ از متن ‏ ۲- ص ٩‏ ۱۰۰ 
۳- صفحات ۷و و۷٩‏ از متن کتاپ 


۶ 


وت 
پسر ماك ناصرالدین محمد بن برهان از طرف ابوسعین بهادر خان در نتیجهُ جلادث 
پسر و پدر درجنگ میانه (۲4 جمادی‌الانیه )۲۱٩‏ بایالت کرمانآ مد خودرا تحت 
حمایت او کشیده و تم کتاب را درسال ۰ بنام او و وزیرش خواجه ابوسعید در 
ذکر وقایمی‌که درطی چپار پنج‌سال اخیر درکرمان رخ داده بوده برشتة تحریر در 
و ۱ 
از سال * 2 ازاحوال ملف امطلاعی و زیرا که تنپا مأخذ.ما 
۳ خصوص اشارات خود اوست باحوال خویش درطی اوراق سمط الءلی و تتمة 
آن و چون این اشارات بیمین سال ۰ ختم میشود معلومات ما نیز در پاب مولف 
بهمین حدود خانمه میذیرد فقط از اشارات دیگری‌که از مقدمة کتاب در"ةالا خبار 
لو بشرحیکه ذیلا_ بیاید استنباط میشود وی در جدود سالهای ۷۲۹- ۷۳۰ در عراق 
با آذربایجان میزیسته و در آن حوالی کتاب مزبور را بنام خواجه غیات‌الدین مجمد 
رشیبی بنگارش درآ ورده وغیر از اين دیگر هیچگوله (طلاعی. از بقبةُ ۶ زندگانی و 
اف کار او بدست نداريم . 
۲- سطالملی و نتم آن 
" اگرچه مشابپت لفظی «سمطالعلی للحضرةالعلیا» با «عقدالعلی للموقفالا علی» 
تألیف افضل |لدین ابوحامد منشی این توهم را پیش مي‌آ ورد که کتاب اول ذیل کتاب 
دوم باشد لیحکن حقیقت مطلب بکلی غیر از اين است و اختبار نام «سمطالعلی 
للحضرة العلیا» از طرف ناصر الدین منشی فقط تقلید مانندی است از نام کتساب 
افضل‌الدین منشی که موضوع آن نیز قسمتی از تارخ کر مان‌است . عقدالعلی چنانکه 
همه ميدانیم فقط متضمن تاریخ استیلای ملك عمادالدین دیناربن محمد )2٩۱-۸۳(‏ 
بر کرمان وقسمتی از شرح دوران سلطنت اوست بهمین جبت سمط العلی که در تاریج 
قر اخثالیان کرمان رابتدای‌آن از سال ۱٩‏ است طعاً نمیتواند ذیل عقدالعلی باشد . 


ی 


۰ 


: ۹ لیس 0 
سمطالعلی چنانکه موّلف خود در صفحهٌ 7 اشاره میکند یل کتاب « تاریخ 
شاهی» تألیف خواحه شپاب‌الدین ابوسعید است وآن که ظاهرا امروز بکلی مفقود 


شده واز مورخین قدیم کی از آن نقل نکرده‌تاریخ قراختائیان کرمان را متضمن ۱ 


بو ده است تا آخر سلطنت صفوةالدین بادشاه وت بعنی تا .حدود ۹۹1 
ناصرالدین منشی کرهانی در ۷۱6 ۷۱۰ تألیف سمط العلی پرداخته وتار,. 


شاهی خواحه شهاب‌الدین را بثای کار خود قرار داده و ذیل وقایع را بعد ازانقراض 


عهد پادشاه خانون تا تاریخ فوق کشانده و کثاب خود را در حقیقت بعنوان یل تاریخ . 


شاهی بنام امیر ایسن قتلغ تألیف نموده اسنت . 
ت ی 0 رد لك رال 


حاوی مطالب تار یخی‌مپمی نیت و در حقیقت هجو نامه‌ایست که مولف در باب عامل 
تحصیل مالیات‌کرمان یعنی پسر محسن حلبی جوهری و ظاهرا بتفلید شرحی که 
عطا ملك جوینی درآخر جلد دوم چهانگشا در باب شرف‌آلدین خوارزی نوشته 


برشته نگارش درآ ورده است واین نتمه فقط در خرنسخه استانبول وجود دارد آن 


ِ هم بکلی مخلوط و محرف ونسخة لندن از آن خالی است . 


این تمه را جاجی خلیفه دبده بوده و در کتف‌الظنون سس ۳ 


می‌گوید :دنم 7 دیله بوقعته م‌الجوهری نائب‌الساطان ابی سعید محمد فی سنة ۰۷۱۵ 


در عبارت فوق ظاهراً صحیح «السلطان السعید محمد» است که اولجایتو باشد ۱ 


چه بدیهی است که ابوسعید خان در ۷۱۵ هنوز بسلطنت نرسیده و ام او نیز همان 
ابوسعید بوده است تا 

چون از دو نسخه‌ای که ما نرا اساس طبع قر ار داده‌ایم تنها نسخه استانبول 
شامل این تتمه است هیچ بعید نیست که حاجی خلیفه نیز عین همین نسعة 4 استانبول 


۰ 


ِ_ِ- 
را در دست ذاشته بوده و شرحی که در کشف الظنون در باب تتمة آن نوشته از آن 
رو بوده است . .. ؛ ۱ 
۳ ات درد الا از و لب الا زار 
مولف سمطالعلی درحدود سال ۷۳۰-۷۲۹ کتاب «نتمة صوان‌الحکمة» تألیف 
۱ ظهیرالدین ابوالحسن علی بن زید بیهقی را از عربی بنام خواجه غیاث‌الدین محمدبن 
خواجه رشیدالدین فضل ال وزیر بفارسی ترجمه نموده و ازخود چهار ترجمة احوال 
ازشیخ شهاب‌الدین سپروردی مقتول و امام فخرالدین رازی و خواجه نصرالدین 
طوسی وخواجه رشیدالدین فضل‌الله وزیر بر آن افزوده ونامآ ترا «درة الا خبار وامعه 
الا نوار» گذاشته است . 
مولف در صفحاٌ ۱۳۳ ازمتنی که در سال ۱۳۵۱ قمری در دنبال نتمة صوان 
الحکمة در لاهور بحاپ زسئده تشن « دراین مدات دوسه سال که از وزارت 
خواجه گذشته ِ. 
چون ابتدای وزارت و غیاث|لدین دردستگاه سلطان |بوسعبد سال ۷۲۷ 
است : پس تألیف کتاب درة الا خبار بآ سالهای ۷۳۰-۷۲۹ مقارن میشود ء وی درمقدمة 
این کتاب از سابقة حسن عبودیت پدر خود عمدة الملك منتجب الدین در خدمت 
خواجه‌رشیدالدین فضل ال واینکه پدرشمنظورعین‌عنایتآ ن خواجه بوده سخن‌میراند . 
از يك مقايسةُ اجمالی بین نسمطالعلی و درةالا خبار بخوبی‌تشابه سبك عبارت 
و اسلوب انشاء در آن دو تألیف ظاهر میشود حتی يك عده از اشعار و امثال و آیات 
را مژلف در هردو کتاب عیناً تکراز نموده است . 


6 دنقیت الب کنات 
از نسخ خطی که علامهُ فقید مرحوم محمد قروینی درحبن اقامت در باریس 
بدسئور دولت ايران عکسی برداشته و در همان اوقات بطهران فرستاده بودند 


7" 0 
یکی هم نسخة کتاب سمطالعلی متعلق بکتابخانة موز بریتانیا در لندن آست . 
تصمیم آن مرحوم همواره این بودکه هروقت فرصتی دست دهد نسخهٌ مبور 
را با تضحیحات و حواشی لازمه بطبع برسانند ولی منحصر بودن کتاب بيك نسخه ‏ ۱ 
و احتباط و وسواسی که آن مرحوم در اقدام بکارهای علمی جدی داشتند همواره 
مانع این کار بود تا نکه پس از مراجعت ایشان بطبران تصادفاً اطلژع حاصل شد که 
آقای دکتر بهمنکریمی نیز بتحصیل يك نمونة عکسی از روی نسخة کتابخانة جامم 
ایاصوفیة استانبول موفق آمده‌اند. مرحوم قزوینی نسخا عکسی آقای د کت رکریمی 
را بتوسط اینجانب خریدند و جدا بتصحیح و نشر سمطالعلی تصمیم گر فتند لیکن . ۱ 
بد بختانه اتخاذ اين تصمیم مسادف با ناخوشی نا گهانیآن مرحوم گردید و این 
پیشیآمد نا مطلوب که باکمال تأسف بم رگ استاد بزر گوار ما در روز جمعه شثم 
خرداد ۱۳۲۸ شمسی منتبی شد نگذاشت که این آرزو ازطرف آن استاد فقید جامة 
و 
. بذیر نخواهد پ# 
۱ در اين مان دوست معظم و فاضل بگانه جتاب آقای سید حسن تقی زاده که 
نی از نفقد حال مرحوم استاد منفك نبودند و میدانستند که طبع و نشر کتاب 
سمط العلی از آرزو های قلبی مزجو( قروینی است دامن همت بر کمر زدنه ودرصدد 
۱ بر | مدندکه وسایل مادی طبع کتاب را فراهم کنند او نمودن نسخه را نیز از 


۲1 


حیث مقابله ونصحیح ونوشتن حواشی و تبيهُ فبارس اعلام بعپدة نگارندة این‌سطور 
بگذار ند واین کار تا نجاکه مجال و حال مرحوم قزوینی مقتضی است تحت نظر 
ایشان انجام پذیرد . 

پس از آ نکه وسایل کار آ ماده ومبلغ لازم برای طبع ونشر نسخه بتوسط جناب 
ی تفی زاده مهیا وتحت اختیارمرحوم‌قزوینی نهاده‌شد. با اینکه نگارنده گرفتاریپای 


[1 


ی 
متعدد داشتم برای امتثال امر آن دو بزرگوار که هم لام رعایت ادب بود و هم ِ 
قدی در راء خدمتی ایفای بای وظیفه را برعهده گرفتم و خوشبختانه قبل از آنکه 
دست اجل مرحوم فزوینی را از میان ما و مقابله دو نسخه و تصحیح نمونه های 
چاپی درحضور آن مرحوم بانجام رسید .کارچاپ‌متن کتاب نزديك با خر بود که علامة 
استاذ از اين دنا رخت بر بست بهمین‌جهت امرنوشتن حواشی ومقدمه و تنظیم‌فهاری 
اعلام طبعا مولع ]بت شرت محول‌گردید ونگارنده تا آ نجا که مقدور ومیسور بود 
در این راه کوشيد, اينست که اگرخوانند گان‌محترم در آن‌حواشی واین‌مقده» اغلاط 
و اشتباهانی مشاهده کنند مسژلیت آنماننها متوجه نگارنده این سطور است ومرحوم 
قزوینی را در اين امر هیچگونه دخالت یا مسژلیتی نیست . ۱ 

بنای طبع کتاب سمطالعلی بردو نسخف که فقط همانها نیز در اختیارما بود نهاده 

شده اول نسخهٌ خطی موز بریتنیا در لندن بنشانی 22695 .0 که بآخر نسخة 

العراضة فی‌الحکاية السلجوقية تألیف محمد بن محمد حسینی یزدی ضممه است در 

٩‏ ورق بخط نستعلیق بالا به خوش و خوانا بدون تاریخ کتابت و ظاهرا از قرن 
هم هحری! . 

این نسخه متضمن اغلاط فراوان است ودر چند موضم سقطانی دارد واز نتم 

سمطالعلی نیز خالی است : 

دوم نسخاعتعلق بجامم اباصوفیه در استانبول تهعت شماره ۳۰۱۹ در ۱۲ ورق 

بخط نستعلیق که بعلت ریزی خط وبی نقطه بودن غالب کلمات قراءت آن خالی از 

اشکال نیست"ولی بعلت قدمت و صحت نسبی ( تاری کتابت آن‌سال ۷۵۲ ) بمراتب 


‌ 


برنسخهةٌ لندن ترجینح دارد بخصوص که کامل است ونتمةٌ کتاب را نیزحاوی است . 
: صییت شبی که اين سوه را بآن ممتاز شمردیم درمقايسة آن با نسخهٌ لندن 
۱ است والا این نسخه‌هم بی‌عیب و خالی ازغلط نیست بخصوص‌در مورد اعلام و اشعارعر بی 


۱ فپرست نسخ خطی فارسی درموزة بریتانیا تألیف ریو ج۲ ص۸6۸ - ۸0۰ 


لك - 
وقسمتی‌که غیب و غلط آن بحد اعلی میرسد درشش ورق آخر نسخه یعنی در تتمة 
کتاب است که نسخةً اندن آنرا ندارد :یمین جبت اشکال ما در تصحیح این قسمت 
یزیا ود وب نیت چهدیکه 0 


 .‏ از انتشار این متن درکوشه وکناری نسخه‌ای دیگر از تمه سمطالعلی بنست بیاید 


و این تقیصه با نقابص مکشوف کردد 
برطرف و نسخه کامل شود . 

در طبع ونشرسمطالعلی فطل اعلی ازآن استاد فقید مرحوم‌قروینی طاب تاه 
است که بسبرء مریةٌ همیشگی خوداذهان‌را متوجه اهمیت آنن نس مفیه فرموده 
ودر این کار مقدم بوده‌اند . 5 

نگارنده امیدو ار است که انتشار سمطالما ی دوح پرفتوح آن مرحوم را که 
تمام آتار خیر در اين مرحله مدیون زحمات وهدایات آن بزرگوار بیمانند. است شاد 
گرداند رنواقس وعیوبی که طیعا با در این نسخه موجود استآنددوح اه حسای را ۱ 
: متألم ندارد . 

تشکرات صمیمانة ره ان و رکه هس ی 
برخواهد داشت باید بجناب آقایتقیزاده مد ظه ای قدیم گرد که باهمت وعنایت 
مخصوص اسباب این کار خبر را فراهم ساخته وبا تهيةٌ وسایل مادی و تشویقات موز 
بپرآ وردن آرزوی مرحوم قزوبنی و باتمام خدمتی ذیقیمت بتاریخ و ادییات ایران 
مساعدت فرموده‌اند ۰ 

همجنان ناشر کتاب از آقایان صاجب همتی که بتشویق جناب آقای تقی زاده 
هريك مبلفی جهت مخارج تصحیح و چاپ کناب مرحمت کرده‌اند کمال امتنان وتشکر 


را دارد . 


اه 

آقای تقی زاده تقاضا نموده‌اند اسامی آناشخاص محترم که همت وتبرع نقدی 
برای انجام این امر نموده و آنانکه واسطهُ تحصیل این معاونت ها شده‌اند با نام 
ونشان وئشکر مخصوص ایشان در ذیل این مقدمه درج شود از اين قرار : 


۳ قابان برادران رشید ویونس وهابزاده (توسط خود آقای تقی زاده) ۰ وان 


مرحوم عباس آریا (شخصا) از 

آقای حسن کوروس (بتوسط مرحوم آری) ۳2۷ 
آقابای ذیل (بیمت وتوسط جناب آقای عبدالحسین هژیز) : 

آقای عبدالحستن نیکپور ۱ ۱ و 

مهدی نمازی ۰ 

محمدسالاری ۳ ۱ ۰ .۰ 

۰ "۰ 79 

۰ حاج محمد رضا فاطمی ۱ 0 


آقای تفی زاده اظهار میدارندکه منظور از جمع این وجوه تهب مخارج طبم ‏ ؛ 
و نشرکتاب سمطالعلی باهتمام مرحوم قزو ینی و رسیدن مبلغی هم بعنوان حق‌الزحمه 
یخود آن علامُبزر گوار بوده و وجوه فوق بتماای قبل از فزت تخویل آنآهرشوم 
شده است . ۱ 
‌. ۳ طبر ان شهر یور ماه ۱۳۲۸ شمسی 
۱ عباس اقبال 


بسم اه ال من الر حیم 

حمد وسپاس و شکر و ستایش بی‌قیاس مردرگاه احدیت و با رگاه صمدیت مبدع 
ماهیات و و اهب عقل و حیات را تعالت صفاته‌و توالت هباته که آثار قدرت او برصفحات 
ایام و لیالی چون خورشید تابان لابح وساظم است و انوار حکمتش بر وجنات شپور و 
اعوام چون ماه درفشان واضح ولامم » مالك الملکی که اساس مبانی جلالش از وصمت 
زلزال مصون است » ذوالجلالی که امداد مواهب و افضالش از منقصت زوال مأمون ۰ 
آن [فرید گاری که‌چون‌صدر صفة اعلی و پیشگاه جهت بالا را بصافیان روح سرشت و 
سبك روحان بی کدر یعنی ملائکه وصف النعال منتهی [فرینش و ناحیت سفل رابسفلکان 
کنافت و ظلمت نهادان نکره یعنی شیاطین‌داد» مر کز دار هستی را برمقتضی, نص آئی 
جاعل فی‌الارض خليفة اقطاع نوع‌انسان که ازین دومفرد وضیعو شریف وازین‌د و گوهر 
خسیس و نفیس مر کب‌است گردانید» وخیر الاموراوسطها؛ و بفضل بی نبایت و لطف بی‌غایت 
خویش او را بغلعت نطق ومزیت عقل و زبورفکرمرتبةً امتیاز ارزانی داشت و از آن 
نوع زمر انبیاء بر معر اج اصطفاء واجتباء اعتلاء وار تقاء نمودند و از آن معشر خلاضه 
بشر وشفیم محشر رابطه عقد کاینات و و اسطه عقد مغلوقات * 

چراغ افروز چثم اهل بینش طراز کار کاه آفرینش 
مر کز سپپر سعادت و نقطه دایرعصمت ؛ محمد نام معمود مقام‌علیه‌افضل الصلوةوالسلام 
بعز نبوت و ختم رسالت اختصاص پذیرفت و از فر جاهش خاك عزب را [بروئی حاصل 
آمد که از امداد فیش آن ریاغن شریعت ابدالاباد مزید. طر وت خواهد یافت و کلشن 
ملت الی یوم التناد مز یت نضارت گر فت * 
علیه سلام الله مالاح باق و ناح‌حمام‌الو رق‌فی| اورقالحضر 
و رفت علی الافاق اجنحةالدجی "و اوفت علی الظلماء اعمدةالفحر 

و بعد از انسداد باب وحی و انقطاع مواد رسالت و انصر ام اهداد تردد نافموس. 
| کبر که‌روحالقدس است خلقاء اراشدین رضوان ال علیپم اجنمین بسعماری نزهت ۲باد 
اسلام آستین جد و سعی باز نوشتند و اعلاء معالم دین را دامن عصبیت درمیان زد خليفة 
رسول حبیب امین درمشهد و مغیب صفوت اصهار و زینت اخیار وثانی انتین‌اذهمافی الفار 
صدیق اکبر که در سبقت ایمان و فضل عرفان کبریت احمر و مشكث اذفر بود در تمهید 
قواعد دین به سضاء نمود وبداس اجتهاد خاشاك نفاق از ستان ملت محمدی ندرود ۰ 


تست ۳ سستت 
جماهیر مشاهیر مپاجر و انصار متابع و مبایع و مطاوع و مشایم او گشتند؛ نپال‌شر یمت 
مصطفوی در روز گار امامتش در اوح اعتلاء مد و هلال ملت نبوی در عپد خلافتش 
در موج امتلاء . 
وچون دور امامت بامیر السلمین وقاتل طوائف المشر کین قامع‌عبدة ود وسواع 

وقاهر عندة نس واجماع عمر بن | لجع اپ رسیده بشمم عدل زدابندءٌظلمت وجپالت و فاروق 
صلابت رها ننده اززهر ضلالت کشت ؛ فرط حمیتش رباع ربع مسکون را آیین شر یعت بست ‏ 
وکمال شطوت وصولتش بازارعظمت مو بدان و خسروان بشکست بيك حمله کاخ وایوان 
اسر عجم را تا این پرداد و رکنبت جیوش معظم وعسا کر ع مرم عجم را 
کالجر اذ المنتشر گر دانیذ , 

ِ وچون‌اماملمومنین عنمان بن‌عفان رضی ال عنه قائم مقام اد تر تیب مق نب و معاشي 
جیوش تامداز و عبیهٌ میامن ومیاسر جحافل" جرار پرداخت وموروث ومکتسب را در 
انتبصال" فجرة مرقه واذلال کفرء فسقه برانداخت » در زمان خلافتش فتوح اسلام‌متواتر 
ونیم متکاز ی 
۳۷ وچون مسند خلافت و وسادة امامت متکا" ها قدم مبارك‌خاتم خلفاء واشرف 
حلفاء ومنشور دار هل‌اتی وسرافر از لافتی نجل وحی و نخل جود معدن حام و مدینه علم 
مجتبی مز كي معلی کاش فکل کربة ویس المشرف بتشریف انت منی بمنزله هارون 
من موسی * خامس اهل عباء و بعل سيدة النساء » مصباح یی و ان الوقی, 
لمن اهتدي من کان.:سیفه علی الکفار منتضی امیر المومنین علي المرتضی » اعطاء ال 
الرضوان اد" اعلی گشت بوستان ملت را بعپاد علم خرم‌وبنیان دین زا بعماد عدل معکم 
فرمود واگر خواهید تاک را ی که نامه نسیش از حضرت ره تما 
لجمنی‌و دمك دمی داشته باشد وجامة حسبش از بارگاه نبوت‌طراز اذبنیر بی‌فأحسن 
تأذیبی واذبت علیا فأحسنت تد بره » رخسار امامتش بکلفونةٌ من کنت مولاه فپذا 
علی:مولاه: مورد آمد ومبانی خلافتش باساس دارالجق مم‌علی کیف ما دار موطد گشته 
آفتاب‌را بلندی وروشنالی نسبت کر ده باشد وهر [ینه‌چون جمال بثا بت رسد دست مشاطه 
بیکارما ند چه حاجتیست بزینت جمال لیلی‌را* 


بزیوره پیارایند وقتی خوبرویان را" تو سیمین‌تن چنان‌خویی که زیورها پیارائی 


"هر چار چار حد بنای پیبری ‏ .  .‏ هر چار چار عنصر ارواح انیا 
عابهم سالام) له ما ناح‌طاثر . ۱ وما 7 حلاسار بن‌فی الظام القمر 


7 


۱ ۱۳ 
ومعاویةین ابی‌سفیان اختلا ف در امث انداخت همچنایکه اختلاف در 
خلیقت وهرچند کانب وحی و نقاش رقوم امر ونهی بود ؛ لباس علمش بطر از تلم معلم؛ 
اساس حلمش بقواعد ع م محکم *انتسایش بدوحه 4 طیبه‌طاهر د عبدمناف ظاهر ومحقق » 
انتمایش بشجره مبار که بنی‌مضر اشر اف ز آهرومببن * وهنگام فتال وشجاعت در قبایل 
عرب‌طویل نجادالسیف گشته و گاه ضیافت وسماحت درعشایر معد ونر ار کثیر رمادالقدر 
آمده فاما بسپ 7 نکه در روی امام بحق وخلیفهٌ مطلق تیغ مات" ت کشید. وبا امیر - 
المومنین اسد الا لغالب ولیث نبی‌غالب علی‌بن ابی‌طالب در 0 وامامت‌دعوی 
مبارات ومجارات کرد ؛ واین ضوء‌الکوا کب فی بباض‌النهار ونار الحباحب عند تلاالو 
الا نوار وبلةالسحاب فی عباب‌البحار ررقم بش تواطلیان مر فوم رش ویست للم وشبوان 
بوتتوم شنت و در عداد مرقه عصاة و زمره مرده طفاة منتظم ]مد » ارخ‌الدهر بعار 
لایر حض وضره ولاید فع. عنو جهه‌قترم» وخلف جلف ناخلفش مامون ابد ومخنول سر مد 
آن راه شقاوت‌را برید ثانی ابلیس یزید » اول گز ندهٌ که دامن عصمت. نبون‌رابد ندان 
بی‌با کی گر فت مد خطلب امارت ومیلکت گشت پرد؛ زر دوز بردر مستر اح‌فر و گذاشته. 
آمد؛سگی عقور باقلاد ژرین در محراب ایستاده " بوم شوم [شیان شهباز پسرواز را 
نشیمن ساخت » کفتار مردار عرین شیر دلیر را مسکن گردانید وچون بدارالبوار که 
ابدالا باد ببلاء لابموت فیها ولابحیی مبتلی خواهد بود انتقال کرد اقارب و عشایر و 
اخوان واولادش بمر اسم امور چهانداری که ایشان‌را حسب توارث جاترعن ء تمافز بود " 
قیام نمودند ودر تعداد اسامی [حاد آن متغلبان وتفصیل و شرح افراد آن نامستحقان 
طائل وحاصلی نیست تا ابومسلم صاش اتف زا ی اسان وتات رباج ری 
,کشت وبتیغ 7بدار 7ش‌بار صاعقه کردار بسیط زمیت را از 9 تلبت -و 
تجبر ملوك واعر اء بني‌اهیه ومروانیان مطهر ومصفی کرخاند وی کد و جوا ان 
صاحب شو کت لعباس بعزوجلالتی ثابت اساس ومللث وخلافتی بی‌قیاس سالیان ممتد و 
عهدهای درازقد مجتظی شدند وبرصهوات امانی و آمال مر تقی » وامر ای" خرامان ۳ 
آن عهود نشا ند گان حضرت. خلافت و کماشتکان سدء امامت بودنه تا طاهرماقت ۵ پوت 
الیمینن در آن وقت که مصد امن بحکم ولاات‌عبد قائم‌مقام د رش هروا ار یفن 
شمان مامون تن هارون شهار بش معید املز رفت وعیسی بن ماهان را صاحب جیّش امین 
منپزم گردانیدواو را تحویل ملك از ؛ ر ادری پبر آدری دست‌داد وامین کشته "مد ودرآن 
حالت گفتند : 
و طالت یدا لمأمون بعد قصورها عی الا" "مرا قل او ماخان‌طا هر" ۱ 
وطاهر زاعقان مدت صذسال و کسری در خراسان امراء مستقل گشتند و بعد از 
مبعث محمدی نخستین امرائی که در کی ان وعراق عجم دم استبداذ و استقلال زدند 


ننک 1 حت 
و در پادشاهی تمکن یافتند جرئومهٌ طاهریه بودند و صفاریان که غره ایشان 
یعقوب بن اللیث بود از عیاران سیستان و در قرنینه خروح کرده و سیستان را 
نشیمن ملك ساخته برایشان خروح کرد ند و آن‌خاندان را مستأصل گردانید ند وسامانیان 
برایشان غلبه کر د ند وعمرولیث را درقید اسار آورده بدار الخلافه فرستادند تاهما نجا 
سپری شد و مدت صد ودوازده سال طایر امر و نهی ایشان درفضای مالك مادون‌النهپر 
خراسان وعراق وقم‌ستان و کرمان وسیستان وماوراء النهر غیرتر کستان پرواز کرد و 
الحق دراستجماع جمیم خصال پادشاها نهایشان‌را استحقاق‌رتبت‌تقدم بر ملوك وجهانداران 
ماضی حاصل بودومولی زادءایشان سلطان ماضی پادشاه عادل غازی‌یمینالدوله|بوالقاسم 
محمودبن سبکتکین باستحقاق‌عصامیت و ارثء لك یشان گشت ودرتقویت اهل سنت‌وجماعت 
ومحو صور هوی وبدعت وطی بساط ظلم و عدوان و:شر صعیفهً عدل واحسان و کسر 
هیا کل اوئان واصنام وهدم بیم و کنایس مستحدثه در بلاد کفر و اسلام باقصیالغایه بر سید 
وماثر آن بادشاه دیندار تا انقراض ادوار بسواد شب بر بیاض نهار مسطور و ذکر 
مساعی و مقامات مشهورش در اسلام و اسلامیان الی یوم النشور: برز بان‌عا لمیان‌مد کور 
خواهدماند؛ 


بای بقید قافیه ما ندست درجهان 7تار حسن سیرت محمود غز نوی 

و خلف صدقش ناصر لدین ال مسعود را بشومی اراقت خونهاء ناحق و حرص و 
شرهی که بر جمم مال و استبصال بیوتات قدیم داشت حرمان ارضید البی وعنایت‌عالم 
علوی بدید آمد و سلاطین آل سلجوین که باتفا عالمیان مقبول الق ومغلون بودنه 
مالك زمام جپا نداری اقالیم گشتند و آل محمود باایشان درملك هند و سند و غز نین و 
ژاولستان طریق مداهنت وشیوهٌ مواضعت سپردند و ورزید ند وآثاری که ازایشان در 
اءلاء معالم امن و امان و احیاء مراسم حستات و رفعالویة مبرات وتشیید بقاع خیر ات 
یاد گار مانده است بر کمال اسباب پادشاهی و جپانداری و وفور آلات و ادوات 
شهنشاهی وشپر باری وفرط عطف اعنةٌ ايشان بررصوب داد گستری و نیکوکاری دلیلی 
واضهست؟ 
آن ‏ ثار هم تدل عابهم فا نظر و | بعد هم الی الا" ثار 

و چون‌صبح دولت آن پادشاهان کالقر ون الماضة فی‌الدول الخالية شامرسید 
مماليك ایشان که خوارزمشاهیان بودند سلطنت ایران‌و توران را تصدی نمودند و 
واسطهٌ عقدشان سلطان علاء الد نیا والدین تکش این ااملك علاء الد نیا والدین ایل 
ارسلان ابن الملك العالم العادل الفاضل علاء الد نیا والدین اتسز ابنالملك قطب‌الذ نیا 
والدین محمداین‌الملك خوارزمشاه نوشتکین که طشت دارسلطان سعید ملکشاه بود در 
ماژ ندران بر تعت سلطنت‌نشست وازدار الغلافه امیر المومنین الناصر لدین ال کار سلطنت 


زب جتی 
عالم نو وق مقررفر مود و بآخر عهد چرن سلطان علاء الد نیا والدین محمدبق کش و 
پسر ان ازجادهٌ قویم تنکب نمودند و ازجادة مستقیم (کذا) | نصاف| نعر اف جستند لاجر م 
نا ناخته بماندند و نانشسته برخاستند کف واسلام بهم درساختند تاآن دودمان را بر 
انداختند وشعله دولت ایشان تند ناد لگ چرار وینا گس کو: گذار بحار انبار پادشاه 
جپانگیر جپاندار وصاحب سطوت غالب قپار چنگیزخان که ضاقت 9 بررحبها عن- 
کثر تهم وامتلاات القلوب رعباً لمظیم صولتهم وشدید بطشتهم‌منطفی شد ومواد کامکاری- 
مان یکبارگی منتفی * وطنت شعلة دو لتهم وخمدت جذوة شو کتهم و کل‌شی" 
هااك الا و جهه له الحکم و البه تر جعون. 

و خلاصه خاند ان خوارزه‌شاهی وغر دودمان سلطنت و شاهی سلطان‌جلال‌الدین 
منکیر نی که شیر عر ین ن مردانگی بود خضراء الدمنی نمود و با روز گار ستبزه کار يك 
چندی سنك و سبوئی برهم زد » و ااحد مالم یعنه الحد غدار » شب سعادت بسحر 
9 ودولت بنهایت انجامیده بود ازتگاپوی و کر وفرطائلی وحاصلی ندید ودرشپور 

سنهٌ سبع وعشر ین و ستمائه بيك روایت مفقودو بدیگر قول مقتول گشت »و صارت 
جمرة دو لته رماداً تذروه ار باح وکان الله علی ال ۳ مقتدرا و عپه او 
جات راهان هو وترك وعجم بود درجهان» . 

تساقوا کوس الر اح ثم تشار بوا وس المنایا و الدماءسو افح 

ایزد سبعانه و تعالی لوایح غفران و نوافح‌رضوان بارواح این گذشتگان که سرب 

گذشت ایشان سیب انتباه خردمندان و اعتبار هوشمندان است‌در رساناد وهمگنان‌رادیده 
عبرت بين و بصر بصیرت یاپ کر امت کناد تاعجایب تقلبات و غرابت تغلبات را سرمایة 
بیداریو پیر ایهٌ‌هوشیاری‌ساز ندودل درجهان‌فانی که 


سلاف قصار اه زعاق و مر کب شهی اذا استلذذنه فهو جامح 

و شتعص جمیل بو (ف الناس حسنه و شک له اسر ار سوء قبائح 
نبندند و زمام امور و احوال بدست غفلت‌وغرور باز ندهند وراستکاری سبب‌رستگاری 
هر دو جپان دانند ۰ 


دعی‌باشس فکر 2 فی ملوكث مضوا بل لاتواصل(کذا) ويك‌فابکی 
وچون عرص گیتی و کرة خاکی میدان جولان یکران فرمان قضا دوران قدر 
جر یان پادشاه جهانگیر چنکیز خان واروغ بزرگش کشت ودا نت الهم المثر قان و 
خضعت۱ بعظمتهم الحافقان از خدم وامراء دولت‌خوارزمشاهیان نصر ةاله نیاوالدین 
ابو الفوارس قتلغ سلطان بر اق حاجب‌بن کلدور بملك کرمان هچوم کرد وبعکم‌سوابق 
__قدیر یزدانی ووضم اشکال آسمانی لقب‌و مرتبهٌ سلطانی یافت و اعقاب و اولادش‌سلاطین 


۱- کذا بتأنیتالفعل 


سب ۹ متسه 

عدل پرور وخوانین داد گستر ملوك دین دار وملکات عصمت‌شمار » 

الحاتز ون اسالیب العلی کمالا" و الفائز ون باف‌داح](سعادات 
هبدت هشتاد سال رایت نیسکو کاری دراین دیار برافر اشتند وخلایق این اقطار بر خوان 
عدل واحسان میپمان داشت > 

شادوا قصوراً من‌الانصاف‌شامخة ومهدوا کسرماًفرش المبرات 

و افاضل هر عهد و اماجد هر دور دراات حاللات کرمان تواریخ ساخته انسد و 

مجلدات پرداخته و بتخصیص مرحوم سعید خواجه شهاب الدین ابوسهید درتدوین 
مناقب و مفاخر وذکر ماثر و مکارم شاهانة ایشان تألیفی معنون بتاریخح شاهی نوشته 
و بعد از انقراض عهد خاتون سعيدهٌ فاضلهٌ حا کم شپیده متفضله پبادشاه خاتون کسی 
درین باب قدمی نگذارده و در اثبات آن وقاینم وحالات قلمی نرانده جمعیازموالی 
و اصحاب و مخاديم واحباب که اشارت ایشان حکم وطاعتشان غنم بود از ین‌ضعیف بصر ه‌الله 
بعیوب‌نفسه وجعل یومه خیراً من امسه که درسلك فصحاء عصرش منخرط می‌پندار ند و 
درعداد بلغاء دهرش منتظم می شمارند و در دوری که شعلةً سخنوری خامد و بازار 
هنروری کاسد بود نه برشاخسار فصاحت طوطیی که سغن‌سرائی شریهای کنن و نه بر 
گلزار بلاغت عندلیبی که نعمةٌ عبارات آرائی بسزا بسراید» بروبوم معانی آفسرینی از 
خشکسال بی بر گی اصبح هشیماتذروه‌الر یاج» اوراق وصحائف بلاغت‌نمائی از مترو کی 
بالت علیه العا لب»شغل انشاء ممالكك کرمان بدین‌ضعیف حوالت وفت * 

خلت) لدبار فسدت غیر مسو۵ و می الشقاء آتر دی باس دد 

ومنصب دیوان رسالت کرمان که متصدیان آن هميشه افاضل معتبر واکابر نامور 

توروزت هر یاک ار ورام شرفت فعتل تزور کار و ار روی عه ام موش اه یلا یا 
فرق فصیعا گشته. بروی مقرر داشتند وهرچند سغنانش نامپذي وعباراتش نامیتب‌بود 
اعبان حضرت‌حا کم وقت بمساعی محمود امور دولت ودین را انتظام می‌دادند و بمکانشان 
نغر ملكك و مبامات حاصل و کان بعضهم لبعض ظهپر آ » ازطبقات کتاب او را بدان 
شنل‌مختارومنتغب گر دا نید ند و بانضارت فصلز ند گانی وطراوت عهدجوانی ده(۱)سال 
که در حضر تی که 1 از یش گاه عطمت آن خسرو که را ننده میغواند ند 
می‌زیبید مریخ را اگر خط امان میدادند میناژید » عطارد تا دبیر آن بار گاهش‌خواند 
دائما قلم‌زن بود. ماه را تا برید آن در گاهش داند شبانروزی قدم زن؛ منشی ممکن 
وصاحب سر موّتمن شد التماس نمودند بل بروی اقتراج فرمودند که اگر بعدازمقطع 
عپد صفوتی که بدایم و قایم و حوادث کوارث بدین ملك متطرق شد و نوشتن و 
خواندن آن مستبصران را اعتبار و معتیر ان را استبصار تواند نمود تاریغی مشتمل بر 

شرح‌احو ال واخبار واعمال و کردار ولاة اين ولایت و کمیت‌زمان ایألت‌و کیفیت روش 


ات دوه نع لتلرن:وو. 


سس ۷ اس 
هريك‌را تأألیف کنی‌وذیل تاریخ شاهی بدان مفروز گردانی کسوت ملتمس مارا بطر از 
اسعاف مطرز کرده باشی 

بنابر | نجاح‌مسوّل ۳ وآنکه نیز خواست تا اپکار محفهٌ افکار ودلبر ان. 
کلهٌ فصاحت‌و ناز نینان‌تتق جزاات‌خود را برمنضاًعرض براهل‌رو گارجلوه دهد تاچون 
دیگر جواری منشآت افاضل در بحار [فاق واقطار سفر شهرت کند وچون چابك‌سواران 
مضمار فصاحت گستری وصفدران رزمگاه هنر پروری که باقالیم سغنان جزل‌تاختن برد ند 
و مستعصیان مشکلات را بکمند. الفاظ لایق مسخر گردانید ند این ضعیف خواست که 
بد یشان تشبه نماید 

اجب | لصالحین و لست منعم اول الله بر زقنی صلاحا 

وهرچند ضر ارت عجز وقصور بنیت دربهار نوبت خود آب را ازصفیر الا نسان 
حیوان ناطق و قلم زا از صریر کسل اذاء یتر شح بماقبه خالی نتوانست گذاشت 
متشمر آعن ساق‌النية سافر آعن و جهالامنية از حضرت‌الهی استخارت جسته‌میان جد و 
سعی در بست ودرا نها زملشین انشان کوفیه و استقر اء احوال واخداراین‌دیار نود وبمداز 
وقوف وشعوربر کیفیتآن من آخرهابکنك توفیق درسلك تلفیق کشید بعبارتی از زور 
تکلف خالی و پس‌از آن شجر؛ هر کلمه را درمفرس اندیشه برشحهة روح پرورش‌داد و" 
محیاء الفاظ را تگلفونه استمارات‌مپذب و اشارات مستءذب مورد کر د وصحایف حکایات 
را بنقوش و تصاویر تلویحات لطیف و تصریحات ظریف منقش گردانید و چون این 
مسوده که غرةٌ رخسار مصنفات افاضل عجم وضوء جبین موّلفات فصحای امم است از 
سویدای دل وسوداخانة خیال برون مد خواست که دیباجه آن بفر وبپاء نام مبارك 
معدومی که بسوابق عنایات ازلی وونل نمی سا دا آ یی مه بق تاه ز قیوار بیض! 
یه و کوش و گردن ال تیک قیقر شون رهش واه (فن خد ایگانی که 
مجمم انواع علم ومطلع | نو ارعدل تواند بود ۲راسته گردد » مدتی در بیداء این تفکر 
هائم ومتحير می‌بود نا درمفتتح شپور سنه ست عشرة و سبعمائه سعادت مساعدت نمود 
و بخت پاری کرد و بنظر تربیت [فتاب سیما و عبن عنایت بخت آسا کامکاری نامداری 
ملحوظگشت. عقل‌مدبر سربروزن خاطر فرو کرده گفت : تا چند ازین تفکر تا چند. 
ازین تحیر * ماه رویان چگل نار خانة دل را بر طارم این ناس خانه عرضه ده که 
خرید ار بسیار است 2 شاجهای فا وا اهر اقا این صاحب‌دو لت وض لک نکه روز کار 


بپار است » 
ترا روز رواح مدح خوانیست تزا فطل ان رنه کافسف 
گرت نقدی ز دانش درمیانست کنونت روز بازار جپانست 


کیومرث زمان نوئین اعظم مبان آن همه اشنال : معظم 


پژوهش میکند ذاتش سخن را نو آئین داستانهای کین را 
چنان کز آفرینش بر گزیدست جهان از آب تیفش آرمیدست 
همی راید .سشتبای. کسل‌یلاه دل دانش بدان بر [رمیده 
تراگر بخت و اختر بار باشد دوچشم دولتت بیدار باشد 
بر انگیژی یکی فرخنده پیکر بنفشه‌ز لف و گل‌روی وسمن بر 
بدیبا ها و گوهر های شپوار که درتاریخ شاهان جهاندار 
نزاد ازخاطر مدحت سرابان که کامو نامشانز ان‌شد فزایان 


بیارائی سر و پایش پسری وار چنان کز وی‌بنازد جان‌هشیار 
وهاتفی از ورای حجاب غیب آوازداد که ازین مراد ومقصود نشان نیابی الا از 
ناموری»داد گستری » سر افرازی» سروری»؛سحاب سخائی» بجر عطائی » [سمان مقدرتی 
زمین منفعتی * والاجنابی استوده بهر بابی" خسروفلك هیبت نوئین» کیوان رتبت؛ امیر 
بپر ام تعوت». خدایگان [فتاب عظمت »شپر یار قضا صولت کامکار قدر قدرت؛ 
بزرك‌همت و قدر و بلند پایه وجاه خجسته رایت ورای و گزیده نام‌و نشان 
وهوالامیر الذی لم‌یسمح بمثله الافلاك ما دام‌النسر والسماك» جاوزالملوكالسلف سجاحة 
شیم ورجاحة کرم والامر اءالغلف سماحة کف و فصاحة قلم» نوریالجوهر قدسی العنصر 
لعلیفالحس شدید الشكيمة ماضی الصر يمة » 
" هوالبدر الا انه البحر زاخرا سوی انه‌الضرغام لکنه ا لو بل 
وروی رزمة امرای رفیع مقدار» طر ازحلهً خسروان کامکار ؛ چابك‌سوار مضمار 
عدل پروری» شپباز پرو از داد گستری» صاحب‌قر ان ؛ حاتم داد ودهش » سرور سردفتر 
خسروان بزرك منش » امیر جوانبخت کامر ان » دو لتیار نافذ فرمان» 
روی زیبای امل پشت توانای امید چشم بینای خرد جان گر امی‌جهان 
اعظم‌الامر اء ارومة" بلاکرم الوری جرتومة" و اسماهم نجاراً و اولاهم فخاراً و 
اعتقهم خصالا واصدقهم مقالا" واطوعهم انصاراً واعوانا واروعهم سیفاً وسنانا؛ 
و کان یحکیه صوب الفیث منسکیا لو کان طلق‌المحیا بم‌طر الذ هبا 
و الد هر لو ام یخن و الشه‌س لو نطتت و اثلیث لو لم بصد و البحر لوعذ با 
صورت عطیت فیض فضل رب الاربان» معنی قضیت لطف مسیبالاسباب؛ تَحفهً 
واردات روحانی » فیاش رحمت[سمانی » مدار قر ار فلك‌معدلت » محورچنبر چرخ نصفت؛ 
دارا ومرزبان اقالیم جپان ایسن قتلغ نویان » 
ز عدل وداد افریدون دیگر ‏ ز قدر و مرتبه گردون دیگر 
ز نوشروان عادل یساد گاری بلند اختر بزرگی نامداری 
همایون‌باد روز وسال و ماهش مظفریاد بر دشمن سیاهش 


نورعلی نورمناقب ذات او یکاد زیتها یضیء » معالی صفاث اوفرعها فی‌السماء صاعد 
علی‌ذروةالامارة » پدران بز رگوارش اصلها فی الا"رض ثابت علی مغر سالجلالة * منبت 
شجر ‏ طیبةٌ 7 باء کر ام واجداد عظامش بلاد ابغورست وانتمایش بدوحه التان بدین‌موجب 
است : ایسن قتلغ نویان‌بن‌الامیر السعید زنگی بن‌ساس نارم‌بن طفرل‌بن‌قلیچ‌بن سنقور ین 
کیجك بن بوسوقاین التان خان ؛ 
نس توارث کابرآ عن کابر" کالرمح انبوباً علی انوب . 
درسنهٌ احدی وستین ومأتین هجری که | کنون مدت چپارصد و پنجاه‌و چپارسالست 
که از هوجاور ومنشاً وموطن بیرون آمده‌اند وازمقام وسکن نپضت کرده موا کب 
کتائب تأیید سبحانی استقبال ایشان نموده و طلایع بدایع روایم صنایع ربانی: پذیرة 
ایشان آمده وبردرگاه خانان جبار وپادشاهان روز گار همواره اعیان مستشار و امر اء 
مغتار بوده‌اند . چند گاه درمسقط الر آس خوبش قطب کردار استقرار نموده و ازعقدةٌ 
تعب ذنب سفر مصون‌مانده " وچون از هاتف تقدیر ندای تغرب عن‌الاوطان فی طلب- 
العلی شنوده ماه وار هرروز بمنزلی از منازل سعادات رسیده وهرشب درجات مساعی 
جیْل‌را قطم کرده و ببرج مرادات پیوسته * واين مغدوّم زیدعدله ضوء جبینآن عصبه 
و نقش نکن آن فرقه وتمیمةً وشاحآن قبیله وغرة صباحآن عشیره است » فطلم من‌افق 
ذاكالا صل‌طلوع| لصباح| لمستطیر بالا "فاق|لستنیر بالاشر ان فمحا ظلمات‌البغی والجهل 
و ازال شبپاتالشرك والکفر و بو مقاعدالعز والعلاء و علا معارحالقدر والسناء فصار 
یمین للدولة| لسلطا نیةعضدآ للمملکهةالابلغانية واشرق بنور رأیه ارجاءالممالك و ابتمم 


یمن نك بیر و تغورالمسالك / 


لارال فی بوم اغرمیشر آ بسعادة غر۲ء تطلع فی‌غد 
لیقیم کل,وود وینیم کل ...مهد و یضم کل مبدد 


درعبود ماضی وازمنة سالف اکاسرة نامدار و کیان جبار رامرژ بانان گردن کش 
وسبپداران رستم‌وش مرتب سپاه وآرایش بارگاه بودند» و بعداز مطلم طلیة سپاه 
دولت‌مجمدی ومظپر تباشیر صبح ملتاحمدی » صلوا علیه وسلموا تسلیباً ‏ همواره‌اعضاد 
خلفای دین‌دار وسلاطین معد لت‌شعار وخواقین جبار بقون معاضدت و مساعدت امرای 
مریخ سطون وسپهداران عالی‌رتبت موّید بوده‌است وقواعد پادشاهیشان بتیغ بسران و 
تیر وسنان آن اعوان موطد وممپد فاما هيچيك ازایشان را مضاء شمشیر با اصایت‌تد بیر 
۰ جمم نگشته‌است وولایت وخیل وحشم وجیش وعلم بافصاحت ز بان و قلم و تر یت امور 
کافهٌ امم ضم نشده ۰ و آن سر منه جانب ساء جات , 


ت ۱۰ ست‌- 

7" ابخمد ال ومنه اين‌مخدوم فر خنده[ثار واین‌خد (یگان‌ستوده کرداربعد از استجماع 
- آلاث شتعاعت وجپاندازی واستیای اسباب صولت وشپر باری واستکمال ادوات‌صفذری 
۴ ودلاوری برزانت رای معدلت فزای ومتانت فکر ورویت پای برچای و کمال تحفظ و 
تبفظ و نممق دراقاصی وادانی بجار تدبر وتفکر قبله وقدوه خسروان بلند رت وغره و 
تام 4 و کتست وسرای خورشید روا و رت مضا آمور جپان وجپانیان 
را درسلك استقامت انتظام‌داده و بوسیلت : فاذا هما اجتمعا لشی مر ق » بای بر 
ذروه ین ر بلغت م العلیاء کل مکان نپاده وصححایف محامد ذان و اوراق مناقب 
صفات را برقوم و نقوش کمالات انسانی وفضایل نفسانی وخوض درعلوم معقول و منقول 
وتحقیق مباحث فروع واصول ومطالعةٌ تواریخ واخبار و کتب سیر و آنار آراسته و 
نگاشته گردانیده و بتأیید [سمانی و توفیق بزدانی همچنانکه قپرمان اقالیم عدل و 
حکوه‌تست بانی رباع فضل و حکمتست وهمچنانکه موس اساس چپانبانیست منتظم درر 
وشاح معانی است وهمچنانکه اعفل فا کل امر ای مغول وتر كت وعرب وعجم است محبی 
رمیم ورفات داب علوم وحکم است ؛ ۲ 


لله در امیر له ادب بعدله یتحلی العحم والعرب 
۰ وچون از زبان _ ۱ ۱ 
خرد که راهمایست مردارا پصواب وزوست اهل هنررا هميشه فتح الباب 


ی ارشاد ی نداء این سمادت را نات سا و ظاعة" گفت واین حکم 


رامطیم گشت ۰ . 


کی تاش شتا بان گزیدم .داستانهای فراوان. 

بهم پیوستمش سان و دشوار چوز نجیری که‌زرین باشد ش‌تار 
پدان تتاحضر تش‌را درخو رید مرا کام دوگیتی زان بر ]ید 
...گر اقبال قبولش یابد این کار زهی کر بکم؛ و بفت. .یذار 


و درایر اد قصس واحوال شرط اقتصار پجای آ ورده ارایجاز مغل و اطناپ ممل 

۳" دصر ین احوال وجکایات نوشت مشتمل بر مناقب و معایب اعیان 
آن دیا رکه در اوج جاه وجوه و وجیه روز گار بوده| ند و اژ ذکر ادوان و اوساط و 

ارذال و اسقاط کهمونهان تاد بناق رفواز خسن کر آف‌درای دردیگر تو اریخ‌علی الر سم 

فی الا نویسند و در دیگر اعصار وامصار لطیف‌طبعان هنرمند وبالع نظرآن دشوار 
پسند وا از مطالعهٌ آن ملالت افزاید و از تأمل آن سامت روی نمایند اجتناب لازم 
دانسنت و بسبب این تألیف که ناش سمطاثعلی للحضرة | لعلیاست صحيفة. بر صحایف 
ایام افزود و بواسطةٌ این تصنیب که بحقیقت رشك لوّلوّ لالا ست تاریخی در تسواریخ 


تسه ۱ ۱ 

روز گار زیادت گردانید و بوسیلت ذکر طیار و ذریمت صبت سیار این خدایگان کامر آن 
ونوئین صاحب قران ذکرخود را بر اوران‌روز گاروصحایف لبل و نهار یادگا رگذاشت 
و یقین [نکه بفر وبپاء القاب همایون و زیب وزینت نام میمون خسروعادل باصبای 
سبك عنان وشمال گران ر کاب دراقطار بعر و برجهان وا کناف غور و نجد گیپان شایم 
ومنتشر شود و نسیم فصاحت از مب قبول عبارتش بمشام جان سخن پروران جهان و 
هنر وران زمان رسد » وال ولی المعونة علی درك المنشود و اصابة الضرض المقصود: 
بمنه و فضله . ۳ ۱ ۱ 


باب 
فی< کر احداث کر مان و ذ کر اسماء یا 


تخ تچ نخ نح رص نخ هنتخ رنه رح 


کرمان از بلدان اقلیم سیم است بلدة طيبة و رب غفور» سیاحان عالم پیمای و 
جهاندید گان گیتی نورد زیر خر گاه سبز فلك وغطای نیلی رنگ چرخ وطارم نیلوفری 
گردون چنین شپر نشان نمیدهند وهی مباء ةالملك و مثابةالعز ومأویالعدل ودارالفضل 
سماوژها شرقة بدعوةاهلهپا وارضپا مشرقة بنور ربپاوفیپا ماتشت شتهی الا" نفس و تلذالاعین 
وتکل عن‌وصفه‌الا لسن ۰ ومقوم عماد براعت ومنظم وشاح فصاحت خسروتخت سخن‌وری ِ 
وچابك‌سوار مضمار لغت دری فردوسی طوسی رحمه ال در شاهنامه شمة از چگونگی 
بنیاد کر مان و کجاران بم وافسانهٌ کرم هفتواد درنظم آورده است فاما چون آن‌حکایت 
اکثر موضوع ومصنوعست نه‌معقول و منقول ایراد آن از قبیل اعاجیب اسمار و اکاذیب 
اخبار تواند بود واستاد معانی و بیان ثانی سحبان سردار استادان صناعت ادپ و بندار 
عبارات و لغات‌عرب خواجه ابونصر عتبی طیب ال ثراه در گنج‌نامه بلاغت که نامش یمینی 
است نبذی ازتاریخ ولاة کر مان برقلم سحر ثار معجزه کردار گذرانیده و از تاریخ و 
اخبار اوایل و ]ثار و داستان ملوك باستان چنین معلوم میشود که خلاصه کیانیان و بقیه 
پیشدادیان گشتاسب بن لهر اسب وقتی از اصطخر فارس که [شیان کامکاری ونشیمن شهر یاری 
او بود بر عزیمت تفرج وتصید بصوب کرمان‌عنان گر ای شدوچون بحومةٌ بر دسیررسید و آن 
حدود را مستعد قبول عمارت یافت باساحت واجراء کاریز اسف ونناء دهکدة آن مثال 
داد و ]"تش‌خانه معبد [ نجا را احداث فرمود تامنزل ومناخ صادر ووارد باشد وزمینپائی 
که اکنون بشاهیجان و گازر گاه معروفست از آبی عظیم ازمنبم کوه شیوگاه درقدیم- ‏ 
الزمان منصب ميشد مرغز ار گشته بود واسب گلةٌ خسروان را تابستان مراتم وعلف‌زار 
آنجا بودی و چون اول عهد شاهان ساسان وو اسط‌عقد ملوك ایران اردشیر بابکان 
که بتاأید یزدانی احیاء رمیم ورفات ملك بیشدادیان واعادت طراوت و رونق پادشاهی 
کیانیان که بسبب استعلاء و استبلاع اسکندرجپانگر ناچیز شده بود کرد مائك زمام 
کا رگیر ودار اقالیم و امصار گشت واز تخت گاه فارس برسبیل نخجیر کردن بناحیت‌شهر 
بایك که‌هم معماد همت شاهانه اش اتماع م آجداه و موم ند امد رم دید یت 


۳ ضّ 
مطالت‌مر اتم ومروج وریاف بمرغزار بردسیر خر امید ودرحومةٌ آن نشاط شکارفر مود 
و آن موضم را نغچیران ی نهاد ومدت يك‌سال در آن نواحی خیمه اقامت‌زد و بارجاء 
وا نحاء ملك احکام مشتمل بر ایفاد 5 شاورزان و پیشوران بطرف بردسیر صادر گردانید 
وگنبد گنج وقلعةً شهر بنافرمود ومردم را برعمارت بقاع واشادت قلاع وتفجیر انهار و 
تثمیر اشجارارشاد کرد واصل بر دسیر با داردشیر بود چه مورخان آوردهاند که شاه‌اردشیر 
دو شپر در کرمان احداث فرمود یکی نرم اردشیر و مت باد اردشیر بکثرت استعمال 
نرماسیر و بردسیر گفتند وریقان از بقاع وصفاع قدیمه‌است وموسس ومرصصآن بهمن بن 
اسفندیار بوده بوقت 7"نکه از سیستان متوجه شق بم شد بدان عرصه رسید و دواعی 
رغبتش ساختن آن بازدید ]مد و از جاماسب حکیم درین باب استشارن نمود؛ جاه‌اسب 
طرح آن بکشید و برطالم دلو » ۰ بیک م انطباق زحل و زحل در آن وقت بر درجه عاش 
قوس که اوج‌اوست بود؛ بنای آن‌شهر نهاد و پس ازانقر اض‌ایام اردشیر ملك کرمان درقبضةٌ 
اقتدار قبادیان که اسلاف نوشروان عادل بودند بطناً سد بطن سالیان دراز بماند تسا 
بوقت [نکه ازمشرن سعادت 
بر آمد آفتاب راست گویان خسسته رهنمای رام جوبان 
چراغ دین ابوالقاسم محمد رسول وخاتم ویاسین واحمد 

نوبت آنا ادسلناك بالق بشیر آو نذیراً وداعیباً الی ال[ باف نه وسراجً 
منیر ا بر درگاه عظمت آن خانم انبیاء و ناژ نین حضرت کبرباء زدند و باخیل و حشم 2 
جلالت و کوس وعلم رسالت جپت اصلاح نوع انسان وهدایت ابناء زمین وزمانش نامزد 
عالم کون وفساد گردانید ند وبر سریر نبوت درچپار بالش ختم پیغامبری تمکین‌داد ند» 
معمار پوستان شرع محمدی و هادم بنیان کیش اهرمنی امیر المومنین و امام‌السلمین و 
ناصر؛ شر یعت خاتم النبیین و قامم طوائف الکفرة المتعرردین عمربن التخطاب اعطاه‌اله 
الر ضوان الاعلی عبیداله بن عبدالُ ين غسان واين عدی را با عساکر نامدار وجحافل 
جرار بکرمان فرستاد و ایشان را در جروم کرمان با حشم قفس و لشکر کرمان که این 
زمان شر ذمهٌ ازایشان درصیاصی جبال عمان و بطون‌شعاب بشکارد مانده| ند ملاقات افتاد. 

" بعد از ادارت اقداح محاربت و اجالت قداح مقاتلت نسیم نصرت از مب تاأیید 
الهی بررایت اسلام وزید واسلامیان برمشر کان کالصقور علی بغاث|لطیور فرودآمد ند 
وهمه‌را طعمة تیغ وسنان گردانیدند» الاقلیل منهم ۰ وشایای سبوف کشوارد الا مثال در 
اقطار و امضار متفرن و [واره گشتند و لوا علی اد بارهم تقورا و کان امر الژه 
قدر ] مقدورا . ۱ 


1 

و بعداز تیسیراین‌فتح عبید اس بن عبدال رضی‌اله عنه‌فوجی ازلشکر را برراه‌نبهرة 
نامزد تاختن‌جیر فت فررمود وخویشتن بامعظم عنا کر بطرفی دیگر بدان‌ولایت تطرق نمود 
وغارت وتاراج کرد وسبایا وغنائم گرفت . 

و هم درین سال عبیداله بن زیدا لخز اعی را دی مش تا روانه گردانید و 
مفتوح ومستخلص‌شد وخس غنائم کرمان و قهپستان و طبس با فتح‌نامه بمر کز خلافت و 
مستقر امامت فرستاد و سواد جیرفت در آن زمان مرغزار و بيشه بود؛ مپاجر و انصار 
آن خطه را از سباع ضراری خالی کردند و آجام وکام را آتش درزدند وببنای‌قری 
و دساکر و اجرای‌میاه وقنوات قیام نمود وهردیپی را بنام بانی ومالك آن بازخواند 
چون‌سلیمانی وسفیانی وابو کعبی وصفری وابوخریمی وولبدی؛ و آن ولید بن‌مفیرهاحداث 
کرده است. 

و چون دور خلافت بامیرالمومنین عنمان ذی النورین رفعاله فی‌جواره مکانه 
رسید عبد ال بن عامر بن کر یز را باقتر | عابکاررباع وقلاع‌فارس و کرمان‌موسوم گردانید 
وفتح شق بم واستخلاص‌قلعةً آسویه وراین۱ عنوة وقهرآبردنست اوبر آمد وشپر بردسیر 
درزمان معدلت اعدل ملوك‌اسلام غره وخلاصةٌ امر ای بنی‌امیه عمربن عبدالمزیز رحمهالٌ 
مسلم ومستغلس گشت و از معاهد و بقاع خیر که شرمان او بنا کرده اند مسجد جامم 
داخل شهر کرمانست وماًثر ومناقب آن پادشاه نصفت‌سیرت درین مقام شرح‌دادن‌مفضی 
باطناب و اسپاب گشت و حقیقت [نکه ار آن عادل مبارك ایالت را بارومهٌ مقدسةٌ 
مصطفوی و مر نضوی با بحر وم طاهر ةُ مطلبی شرف انتما و اعتزائی بود اطلاق اسم 
خلافت و ازجادة ادپ منحرف ننمودی وقلیدعپدء امامت مسلمانان بر مه تقوی 
شعارش برقم وضع‌الشیء فی‌موضعه مرقوم بودی چه چون متکفل خطب ابالت و امارت 
گشت پس‌از 7نکه بخار ظلم وعدوان اسلاف جائررا ببغور عدل و انصاف بدل کرد 
ومشام عالمیان‌را بدان‌معطر فرمود وازمنپاج روش ناپسندیده [باء واعنام تشکب‌واجب 
دانست رفم غوائل ذمیمةٌ ایشان ازقنف وسب اهل‌بیت که شعار خطب منابر گشته بود و 
غیرذلك من‌البدع ااشنیعه الامسویة والسننن الفضیحه المروانیه اشارت راند و در تقلد 
شفل امسارت و ولابت بقدر وسم و طاقت با ثار و کردار شیخین و ذوالنورین و 
و هت ۱ 


علی ارو احهم تحف التحایا من‌الله الذی خلق البر ایا 


اقندا و اقتفا نمود جراه ال عن الاسلام و المسلمین خیر الجزاء و بوآه فی‌الجنة علی 


۱ - درنسه استانبول : ۱ 


بت ۵ مت 
مقاعدالا صفیاء . و درزمان جور و تغلب عبدالملك بن مروان غضبان بن قبعثری که 
او را جهت استخبار اخبار عبه‌الر حمن بن اشعث و خوارج بکرمان فرستاده بودند در 
چواب‌سوالی که حجاح‌بن بوسف علیه مایستسق از وی کرد مشتمل بر استعلام کیفیتاحوال 
کر مان گفت : ماوها وشل و تمر ها دقل‌و اهلها بطل ان قل| لحیوش بهاضاعو ا 
وان کثر وا جاعوا ات بدین سبب ازضبط و تصرف آن ولابت ف و معرضی گثت 
و گفت تر کت لا" هلها . 
ودرشتوو مه ین ولسابه کباش جبان باتران وازهار مات و صفتفاوات 
آل سامان مخضرو ناضر بود ومشام جهانیان براینٌ داد ودهش ایشان معطر ابوعلی‌محمد 
این‌الباس که ازعبارپیشگان خر اسان بود سلسلهً رغبت را دراستغلاص کر مان تحر يك‌داد 
وآن دیار را مصفی گردانید و رقبهٌ تمرد ایشان در ربقهٌ طاع تکشید و مدت سی وهفت 
سال کسوت مك کرمان بطراز امر ونهی او مطرز بود وباغ سیر گانی ودیه بعلیا باد 
وسرای اندرون شبر از بنا های اوست و ازین بیت که برسقف قلعةً کوه نبشسته بودند 
استدلال میکنند که آن‌هم ازمستحدئات او شایدبود و هو : ۱ 
بناك ابن الیاس وحلك غیره کذا الدهر بمضی تادخ" و عود 
وچون ارکان و اعوان دولت وجمور خواص و عوام ولایت را از طول مدت و 
تمادتی ایام از حکومت او دل بگرفت و براستجداد حاکمی دیگز مصر نایستادئد پسرش 
یسیع را که بجمال شپی ورواء وضی ولفاء بپی نادرةٌ زمان‌بود و درقلعهٌ محبوس ومقید 
بلطایف حیل اژقید اسار وحبس اضطرار مطلق العمان خلیم العذاز گردا نید ند ۳9 
متابمت او مبایعت نمودند و بر تولیت و امیریش متفق الهمه مجتمع الکلمه گشتند » 
فو افقوه بایمانهم طائعین و حالوه بأیمانهم مبایعین ۰ وابوعلی را از دارالامارة 
باقیح‌صورت ازعاج و اخر اج کردند و یسم را مداژ تمکن واستقر ار در ولایت بر قمع 
برادز خود سلیمان وطردش ازولایت سیررجان شیطان غرور در آشیان دماغ بیضه نهاد 
وسکر شباب وجنون بطر بل سابقهٌ قضا وقدر او را در ورطهٌ بلا وخطر انداخت نا قضد 
مملنکت بادشاهی چون عضدالدوله و تاج | لمله ابوشجاع فنا خسروبن رکن الدوله ابی- 
الحسن علی‌بن بویه کرد؛ و اوشاهنشاهی بود بجلالث‌قدر ونباهت امر ازملوك روزگار 
مستاز و بمناعت جانب وخشونت حد بررخسروان کامکار سرافراز » ویسم برین عززیمت‌از 
سیرجان به بشهر بابك وحدود مروست رفت و بعدالتقاء الفریقین مفلوك و منپزم باز گشت 
عالعر طلب ار این ضاعالاف نین فی‌امان من لباس‌الظلام راه خراسان و بخارا گرفت 
ودرآن. افطار وآفان نعداز تجرغ شر بتبای مر المذاق ومحنتهلی حسن‌المساق سپری‌شد 


بت ۱۸ بت 
وساکت کر مان درصید شست عضد الدوله آمد و بابغداد وفارس وعران که‌فضای پرواز 


شهباز احکام او بود مضاف گشت و آن‌بادشاه بت نوبت براه تفرج وتنزه تابخناب‌وراین 
آمده است وپسرش بهاءالدوله ابوالنصر درسنه ثلاث عشرة وار عمایه روزی‌چند بر دسر 
را محط رحال جلال‌ساخت . 

و بروژگار ملك رحیم سلطان الدوله ابی کالنجارا بن 1 
دیالمه‌روي‌در | تعطاط نپاده بود درسنة لاو عشر بن‌و ار بعضابه ساطان شپید ناصر لد ین ال 
مسعود بن‌السلطان الماضی العادل‌الغازی یمین الدوله محمودبن سبکتکین‌بارقتوغمیش۲ 
جامه‌دار را باپنج هزار سوار ترك و هندو وخلج وپیلان بسیار اژ راه قصدار باستغلاس 
مکر ان وقلم عیسی بن‌عدنان وتسکین بر ادرش بو العسکر بفرستاد و آن ولابت را مضبوط 
ومستخلس گردانید وعیسی کشته شد وا بوالسکر در مکران ممکن گشت . 

و در شپور سنة اربم و عشرین و اربعمایه چون ممالك عران عحم و قپستان و 
سیستان وبخوارزم وخراسان و گر گان ومکران درضبط فرمان آن پادشاه آمد وباغز نین 
و راولستان وغور وهند منضم شد همت پادشاهانه چنان اقتضاکرد تا بلاد کرمان بحکم 
تلاصق وتجاوربآن ولایت که درتحت تصرف و حکم دیوان او بودمضاف گرداند» احمد 
ابن علی نوشتکین را که ازاعیان حجاب واعوان جناب او بود با ده‌هزارسوار و پنج‌هزار 
پیاده نامزد فتح وضبط کرمان گر دانید وایشان‌درمدت چپارهاه بردسیر و اطر اف کر سیر 
وسردسیر براً وبحراً مصفی ومسلم کردند ومادةٌ حکومت دیلمیان و عضدیان از کرمان 
منقطم شد و يك‌سال و نیم آن مملکت در قبضهٌ تصرف نواب دیوان سلطان مسعودبن 
محمود بماند و سیب رسوم ذمیمه و خطابات عنیفه و معاملات قبیحه که ابداع و احداث 
کردند اهالی‌ورعابا متنفر ومتشکی گشته بد ارالخلافه استغائت پردند واستمداد واستنجاد 
کردند» لشکری باغائت واعانت ايشان مأمورشدند وبکرمان[مدند وبا اعبان ومعارف 
ورعایامتعاضد ومتوافق گشته بد نع وطر دسلطانیان قیام نمود ندوایشان‌را منقلب‌ومنهزم بر اه 
طبس از حدود نرماشیر بتخوم‌خر اسان دواندند واسباط عضدالدوله فرة بعد اخری امارت 
وحکومت کرمان را استیناف نمودند ودرشم‌ورسنة ثمان و عشيرین واربمایه که صر اف 
دارالضربپ قضا وقدر نقد ممالك ربعم مسکون را نقش سکه سلطنت سلجوقیان نهاد و 
خطیب منبر تقدیر خطبةً تمظیم دراقطار هفت اقلیم بنام آن خاندان کریم ادا کرد ومنشی 
دیوان توّتی‌الملك من تشاء منشور شاهی روی زمین بررسم ایام همایون آن سلاطین که 


بر آسمان مقدرت خورشید یبن ودراقلیم مملکت وسلطنت جمشید تمکین بود ند شوشت 


۱ همچنین است درهر دو نسه .. ۲- در نسته ندن : بارثیق عمش 


نت ۲ 

باقد ژن طاقهآورفرم زن شیق ملک بای الدو له فا اسلا یه قاووه .ینش نکب 
داود بن میکائیل بن سلچوق انتراع منالک کرمان را از دست متقلبان متعین و موسوم 
گشت و درشبان سنة ائنتین واربعین واربمایه سره کر مان‌را مضارب خیام عظمت وابهت 
فررمود وچترهمای سای مظلهٌ‌مفارن کره‌انیان ساخت و مشارع و مشارب ملک را از 
کدورات تصر فات ضعیفانهٌ دیالمه و قاذورات تعکمات ناموجه منزه گر دانید > 

سما و حمی بنی سام وحام فلیس کمثله سام و جام 

و چون این تاریخ حاوی و مشتمل خواهد بود بر اخبار و ایام سلاطین قراختای 
تا ا کنون ونیز روز گار مملکت سلجوقیان و دیگر متملکان کرمان را تواریخ مبسوط 
ساخته اند وکارنامةٌ هریک اژایشان کما بنبغی پرداخته ولاسیما خو اجه افضل‌الدینکانب 
رحمه‌الله مستوفی درقلم آورده وغرض من این تصنیف تفریر اخبارسلاطین قراختای و 
شرح احوالیست که مشاهد و معاین من بوده است از آن وقت باز که بصر بصیرت در 
عاام گشوده الی یومنا هذا پس دامن اسپاب واطناب را درین باب فر اهم [وردن و از 
ذکر هر پادشاهی برم‌جرد اثبات مدت ملکش اقتصار نمودن وعنان تلم را فر اصوب شرح 
مت اف( روز گار سلاطین قراختای و مایتبه‌پا من وزراء هم واکابر هم معطوف 
گردانیدن متعین و متحتم دانستم . ۱ 

ملك قاوردین جفر بيك داود بن میکائیل در ملك بر و بحر کرمان و شیراژ و 
عمان و ماهیانی در شبانکاره نافذ امر و نپی شد و بعد از انطواء بساط دولت‌او پسرش 
سلطانشاه وارث اعمار و اعمال او گشت و پس‌از 7آنکه ده سال ازملك وساطنت مقرون 
بامن و استقاعت تمتم یافت جهان را وداع کرد و برادرش مك نیکوکار معدلت شمار 
عماد الدنیا والدین ملك تورانشاه تاح و تخت را بزیور فر طلعتش [رایش داد 
درست تمام عبار سلطنتش سکهٌ الپام ولایت داشت و محیای زیبای مملکتش بکلفونة 
کرامت و تأیید مورد بود و جامع ظاهر شپر کرمان و رباط "نورا شاهی و غیرها من 
بقاع‌الخیر و ابواب‌البر افراشته و بنا کردهٌ معمار همت شاهانهُ آن پادشاه مبارك ایالت 
است و عداژ آنکه سیزده سال ونیم در عدل گستری و رعیت پروریگذرانید و بهشت 
عدن خرامید سلالهٌ مطعون و نتیجه ملعو نش ایرانشاه که از بدر چون خا کستر از نش 
۰ مد حا کم شد یت ]| که یا باطنیان و ملاحدةٌ ملاعین مکاتیت و مصادقت ورژید و 
از ره ایمان و اسلام منخلم شد بر قلم او جمپور اعیان متفق النیه و مجتمع الهعه 
شد ند و خواص و عوام هتوی ائمه‌عبد قاضی ابوالعلاع بکویه قدس اه روحه وامام تاج 
القر اء که هر دواژ علماء اولیاء و اتقیاء و اصفیاء بودند" باباحت شون زن زندیق بررفتك 
وقتل او انگیفته گشتند و در مدت پنج سال زمان حکومتش تبار و ذریت قارردی | کثر 


ات۱ 
کم قهر و شر بت زهر مقتول ومسموم و عضی بدردسمل وتکحیل [ گذا] مسمول‌ومکیعول 


شد ند و از تخمه و نژاد سلجوقی شاهی که سزاوار منصب ملکی باشد ظاهر نماند تا" 


شخصی از محتر فه عرضه داشت که کود کی ازارومٌ قاوردی ارسلانشاه نام بسر گردانشاه 
ابن‌قاورد در حجر تر بیت اسکافی مقیم کوی گبر ان مترشح منصب خسروی و شهریاری 
است . چون خدمتش شتافتند و سزاواو و مستعد تقلد جهانبانیش یافتند چپار بالش ملك 
را بوجود او [رایش دادند ومدت چپل‌ودوسال معد لت او برداشت و درعهد فا کف 
قیس و عمان باکرمان مضاف 7مد و چون دور شاهی آن ملك فر خنده حکومتسپری 
شد خلف صدقش ماك اسلام امضل وعلامهٌ ملوك ایام مفیث‌الدنیا والدین محمد که از 
راه غز ارت عدل و عقل و از روی وثارت علم وفضل دره‌حر اب پادشاهی شایستگی‌امامت 
سلاطین جپان داشت چپارده سال کاخ و ایوان شهریاری را بنقش و نکار نیک و کاری 
" نگاشته گردانید و بعد از انقر اض دولت او سلال شایسته اش ملك سعید محبی الدنیا 
والدین طفر لشاه قائم مقام بدر نامدار مد ومدت دوازده سال در آن دیار امداد نصر 
و فتوح و اتصال دامن غبوق بگریبان صبوح و تچرع کاس دوستگانی و تدرع بلباس 
کامرانی بسر برد و اوتار جمعیت صفار و کبار اين دیار بناخن حادلهٌ وفات آن شهریار 
گسسته گشت وشوائب خلاف وخصومت بازدیدار آمد و توابع شر و فتنه سر بر آورد 
و ميان پسران او ملك ارسلان و بهرام شاه و تورانشاه اراقم وحشت درجنبش مد 
و مدن ملکشان هر چند مپنا نبود بقرب بیست سال برسید و غلیه گاه این را می‌بود 


و گاه آن را ؛ و غز | بادهم ال که از ذریت ایشان هنوز نار فتنه در کر مان هر چند 


گاهی مشتعل می‌شود در عبد تورانشاه خر الا خوان بکرمان آمدند و از ایشان بر " 


بلاد و عباد آن گذشت که شرح آن در طوامیر و اوران نگنجد . اول سال ظاهر شهر 
را قاعا صفصفا گر دا نید ند و در سال دوم رودان را غر بال کردند و درسوم سال جیرفت 
فا تب تفت بط اه وان | ها مان رف ون شش وا امه تالاح ات 
و یباب کر دند و از سیرجان بخناب و راين توجه نمودند وا [نجا بزرند برون‌رفتند و 
تمامت آن نواحی را از حرث وزرع و نسل خالی گردانیدند و از راه باغین باز در شپر 


]مد ناه و او در 2 نمان و حسین و خمسمایه بو جپی #م وقتلی فظیع سیر ی شک 


معمد شاه بن بهر امشاه روژی چند تختگاه اسلاف را متکاً وموطیءگردانید و _ 


منز عج گشته بعر آق رفت مستجبرأً ,بحضر ها لسلطان ارسلان بن طغر ل » سا کشاه برادر 
زادهٌ خاتون ر کنی را هم از دوحهٌ سلجوقیان سابق|لدین علی‌سهل دربم ماهیانی ملواح 
ساخت وبعد از آن ازجانب سیستان بغور رفت و [نجا د رگذشت. 


باز معمد شاه از عر اق بکرمان 7مذ و داماد سابق‌الدین علی سهل شد و بسیب 


4 و ۰ ۰ 


۱ بت ۱4 نع 

تصادم محن وتر ادف فتن از شق گر بخته بسایةٌ سلطان شهاب‌الدین غور رفت ودر فنون 
بی نوائی این جهان را وداع کرد؛ 

ای دز طلب کره کشایین مر ده در وصل بزاده درجدائی مرده 

ای بر لب بحر و تشنه درخاك‌شده وی بر سر گنج وا کد ائی‌مرده 

دست‌حوادث روز گار عقد مملکت ۲دقاورد رابکسست وصرصر کل‌شیء هالك 
الا و جهه گل کامکاریشان بریزانید وشاخ عظمتشان بلرزانید » 

ثم اقضت مد اقالهم و دو له الد نیا متاعالفر ود 

ری عاقل کسی را نوان گفت که بمنحت و عطیت گردون دون شادمان و خرم و 
محئت و بر جپان بوقلمون غمکن و دژم نکر ود و بدین انشاس معدود که عن قر بب 
سیر ی خواهد شد مفررر نشود و بدولت دهر که اسب آن چون صولت قهر دررسد گه 
گیرگردد ونتزد ننازه؛ ۱ 

سواء علینا بحل لبلی و جودها اذ) ما تساوی وهلها و صدو دها 

چه باید نازش و نالش زاقبالی وادباری . که نابرهم‌زنی دیده نه‌این‌بینی نه آن‌بینی ‏ 
سر الب ارسلان‌دبدی‌زرفعت‌رفته‌بر گردون ‏ بمرو ۲ تابغاك اندر تن الب‌ارسلان بینی 
ا که ریا گرهاهی بخاه‌اهی ار برع ی کرفی | گتاف ظر امیس 

و س از آن ملك عمادالدین دینار ین محمد از سرخس بهز یمت شده از سطوت 
سلطانگاه بن خوارزمشاه کریشته بکرمان آمد و برای خورشید روا و تیغ قضا عضا 
مقالید حل و عقد آن ولایت مد هشت سال درقبضه اقتدار گرفت و پس‌ازوی پسر انش 
فرخشاه و عجمشاه ماهیانی بر مدارج مملکت موروث ارتفا نمودند.و ملك کرمان از 
آن وقت باز تا زمان هبوب صرصر مقدرت و تألق برق معدلت خواقبن اروغ بررگ : 
چنگکر خان در تزلزل و اضطراب افتاد وچون قحبهٌ رعنا بوم فی بد عطار. و لبلة 
عند بیطار چند گاهی صاحب سعید خواجه جلال الوزراکه از اعيان اکابر خراسان و 
عران ومشاهیر صنادید آغاق بود بحکم سلطان تکش خوارزمشاه تصهی وزارت کرمان 
نمود و [ثار خبر درین‌دیار از آن خواجهٌ نامدار بادگار ماند ويك‌سالی ملك‌شبانکاره 
مبارزالدین بتغلب آن ولابت را فرو گرفت وبرادر را نظام الدین محمود درین ملک 
استغلاف فررمود . 

چون انابك فارس سلغر سلطان سعدین زنگی این ولایت را طعمةٌ جارح طمم 
هر کس و زَقه باز [ژهر خس دید طابرهمت بلند را بدین مملکت [شیان گردانید » ودر 
سنه[تسم‌و سین ]وخمسمایه ظاهر کرمان رامسکرهما یون‌ناخت‌واها لی‌ولایت بقدم طاعت 
استقبال نمودند وبضاعت ضراعت را پیشکش حضرت آن پادشاه کرد . 


|تايك يك هفته تخت قاوردی را شر طلعت همایون [رایش داد برآدن رادورو 
زر سب خود ملكت عمادالدین محمد بن زیدان ۳ قائم‌مقام گذ اشته باز شیر ار مر اجعت فر مود 


و بعداز آن خواجه رضی‌الدین نیشابوری و بفاتکین بفرمان حضرت خوارزمشاه جپت 


ضبط کرمآن بر در شهر نزول کردند و میان نواب اتايك فارس و ایشان مدتی دست . 


محار بت قائم شد وعاقبت خر اساأنیان خاثبا خاسراً بر خاستند واز شیراز يك نوبت خواجه 
عزالد ین فضلون وتارة" اخری خواجه فعر الدین احمد بندقه را بتدارك خلل و تعدیل 
میل امور وال بان فر ستاد ند » ولن تصلحالعطار ما افسد الدهر 
این ولایت بکلی مضطرب شد وهر ناحیتی دردست متعلبی بمائد » ۱ 
و آقر قوا فرفاً و کل جزيرة فیها امیر اله‌قمنین و منبر 
تاملك زوزن قوام الدین مویدالملك ابوبکر بن علی در حضرت سلطان علاء - 
الدنیا والدین محمدین تکش خوارزمشاه عرضه داشت که [ن ولابت مپمل و مملکت 
معطل را حاکمی قادرتر تیب نپنده و والیی قاهر کار باز خواهنده وسائسی مدبر بطش 
اکننده وقهر سا نی معمر سیاست‌نماینده و غمخواری مستقل ثابت رای و کاردانی مشتغل‌عمارت 
فرمای می‌باید . 
قرعه اختبار بر اتابك نصر ةالدین محمدین ابی بکرانر که بدین صفات متحلی بود 
افتاد ومقارن وصول بکرمان بجمع شتات و احیاء موات نبرداخته دعوت حق‌را اجابت 
کرد و ساطان محمد ایالت بروبحر کرمان را بملك ژوزن موّیدالملك قوامالدین‌مقرر 
فر مود » مشفوع برو نق‌و تمکین» موفور ومقرون بعنایت .و نوازش نامحصور بعظمتی هر 
چه تمامتر و ابپتی هرچه وافر تر بررسید » چون رخ شطر نج در عر صه این ملگ مجالی 
تمام بافت و برمقتضی کمال شپامت وصرامت وشیوة فرط درایت ‏ و کفایتی که درطینت‌او 
مر کوز بود بی‌منازعی ومخاصمی عروس مملکت کرمان را عفواً صفواً در کنار مر اد 
گر فت.و بر جبررهر کسرورتق‌هر فتق‌اقبال و اجب دانست وهرچند طبیعتش بر حیل‌ومکرو 
وخدیعت وغدروخشونت وقساوت وظلم وزعارت مجبول بود و همتش بر تنغیص‌ادرارات 
و عوارف وتنقیص انءامات وصنایع موقوف فاما فکری متین و رائی رزین‌داشت»قواعدی 
را که درایام گذشته بواسطهٌُ بی‌غوری حکام سابق وهن یافته بود ومضطرب گشته تقویم 
داد و بحسن سیاست تد پیر ساخت و بحار وسواحل گیج ومکرانات را تاحدودهند در کنف 
. حیاطت و حوزه حراست گرفت و چون دراصفپان بعد ما که بحنکم سلطان محمد منصب 
اتایکی پسرشر کن‌الدین ارزلاق سلطان را تصدی نمود در گذشت بازماندة نامستعدش 
اختبا رالد ین نام باغر اء و اغواء شجاع| لد ین | بوالقاسم که اسفپسلار پدرش بود کالباحث 
عی حتفه بظله والحادع مارن افه یکفه ملك را بر خود بشورانید و بوقت [نکه 


ار مر ۱ ۱ و ۳ 


کی :میت 

بحضرت سلطان محمد رفت هم بتعلیم وتلقین آن بی‌جفاظ برهر نوع حر کات که موجب 
تنکر و تغیر خاطر سلطان شد ارتکاب نمود و ستخط سلطان موجب حبس و نکبت آن 
بیچاره گشت و در بعضی قلاع موقوف ومقید ماند و سریر سلطنت کر مان نامزد سلطان 
غیاثا لد ین یز ۱ پادشاه ]مد وشجاع‌الدین ابوالقاسم رابراه نیابت برمقدمه بفرستادندو 
چون مبخایل ادبار وژوال آن ملك ودوات واقوال وافعال سلطان محمد درحط وتر حال 
مشاهد و ظاهر بود و صیت مپابت و صوات و آوازه بطش و سطون بادشاه جپانگر 
چنگگزخان و خبرغلبه واستبلاء شو کت و استعلاء لشکر تتار همعنان صررصر ریاح در 
[فاق واقطار و دیار و امصار منتشر گشت و ولولهً حر کت و زازلهً جنبش منول روی 
زمین را مضطرب ومتزازل گردانید و فروغ آتش انتقام شان کیتی کشای متصاعد شد 
و نائرقپر جبارانه در تخوم تر کستان وحدودماوراءالنهرتابکثا[ب‌جیعون پر و بال زد 
شچاع الدین ابوالقاسم هبیشکه بکرعان وسیده بر تصور آنکه بر استبداد خود کار 
این‌مملکت را مطردنواند داشت فا نساه) لشیطان ذ کر ر به کم خوارزمشاه و خوارزم 
شاهیان گر فت و فرعون‌وار دعوی الیس لی ملاث مصر و هذه‌الا نهار تجری من 
تحتی کرد و ولایات وخزاین وقلاع و ذخایر را در تصرف آورد و اوقات شب و روز 
را مستفری فسق وفجورگردانید و از ارتکاب بر انوام معذورت و معظورات مبالات 
و اجتناب ننمود تا لاجرم ازمکمن وان للها لطافاً خفية سببی که منت استیصال آن‌متمر د 
وم"مرخلاص مناص خلایق این دیار ازورطهٌ تسلط وتجبر آن متپور بود کرامت شد و 
آن طلوع رایت نصرةالد نیا والدین ابوالفوارس قتلغ‌سلطان براق حاجب بود ازمشرق 
خراسان وافول کو کب اقبال آن مغذول بمغرب ادبار چنانکه شمةٌ ازچکونگی آن در 
ذ کر مساق ایام مملکت + آن سلطارن ن ایراد کرده شود وماالله بظا بظلام للعسد . 


۱- چنین ۰ در تشنده لدم و در سیعه استانبول 1 سر > و در حاشیه صرفتوة 
۱ از جلد دوم تاریخ جپانگشای جوینی (چاپ لیدن ) نیز این کلمه بضبط غالب نسخ 
قد یمه سر ک تصحیح شد ه » عبدالرزاق وی هم در ,قسمتی از کتاب مجمم‌الا ۳9 
اک یک اش سا ری را ها باهمیت شرحی که 
آو دراین تابر نات دلب سیت داده ذبلا" عین | [نرا دراینجا قل میکنیم و آن اسست : 

«غیاث|لدین ابوالموید دسز شاه بن ۰ قط ب‌الدین محمد بن تکش‌الغوارزمی سلطان 
کرمان » کان شجاعا قوی‌الجنان جمیلالسيرة خفیفالوطاْة حسن الملتقی وکان اصفر من 
اخبه جلالالدین منکبر نی مس سئین و اقطعه والسده بلاد کرمان . و قرأت فی تاریخ 
خوازرمگاه النی مه مو دادن السای ان شانالدیی کان اضمر اولاده و ما عرب 
والده من عسکر جنکیز خان والتجاً الی‌القلعه بماز ندران کان هو و والدته فی کرمان و 
اسئد عاه اخوه جلال‌الد ین لما کاد ن باصفهان فحاء البه و اقام عند ه مد رد 5 فلم بستقم له نها 
امر فرجم یه کر هن 8 روج او 5 ن من مماليك اببه بوترقوس سنة وت اف 
و ستمبه[ کذ!] و عمر ه نحو عشرین سنه ۹4 


سلطانان قر اختای انار اه بر اهینهم 


سلطانان قراختای‌خسروانی بود ندموّید بتوفیق» مظفر بتاید " همه تخت نشینان دین‌دار 
و کامکاران نیکو کار و حامیان حومهٌ اریحیت و راعبان رمهٌ رعبت و ساد غیاض مردی 
و ازهار ریاش مرزی ومتتبعان احکام دین قویم و منتپجان صراط مستقیم ! اوجهعم 
لاصباحة و أاسنهم تافصاحة وایدیهم للسماحة واخلاقهم لاسحاحة و عقولهم 
لار جاحة ‏ ۱ 
بحور بدور غیوث لیوث سیوف سهام صقور بزاة 
واسطه عقد ایشان 


۱- ساطان نصرذالدنا والدین ابوالفوارس 


ابن کلدور۱» شپریاری سائس عاقل وخسروی دانای کامل ؛ مخصوص بفیض الهی» 
سزاوار منصب‌ساطنت وشاهی ۲ او و بر ادر مپتر ش‌حسامالدین ۲ حمشور و ارامر‌ای 
قراختای بود ند و از ار کان دولت خان خانان از اولاد گورخان و و درعپدساطان 
علاءالدنیا والدین تکش خوارزمشاه از حضرت خان خانان براه باسقاقی بتعصیل مال 


مو اضعه خوارزم آمده و با عمد 2 ساطنت سلطان علاء| لد نبا والدین میحمد خوارزمشاه ۱ 


تصدی آن منصب نمود و چون سلطان محمد با مارد طریق عناد و عصیان سپرد او 
را چند روزمعدود یی نت داشت سس سنواخت و در بارة او صنوف در ست تقد یم فر مود؛ 
و سش هن تن ری کرو نان اه ار بد وی تیان ومنصب خاص‌حاجبی 
ال داد و س بامارت بولوق و بارغو و اقامت مر اسم دیوان مظالم جات اختصاصش 
داد و اتابکی سلطان غیاثالدین شاه را علاوة آن هنصب ثر مود ۳ 
چون ساط دوات سلطان محمد منطوی و شعله سلطننش منطفی شد و سلطان 
غیاثا لدین بیزشاه مملکت عراق‌را درقبضهٌ اقتدار آورد بران حاجب را بشحنگی‌اصفهان 
و تحصبل اموال1 ۳3 موسوم گرذانیده فتاه وجون وا امور و خذلان‌خوارزم- 


- در نسخة استانبول دراین موم : کلدوز زس اه استانبول لقب 
«حسام‌الدین > را ندارد 2 


1 


ات 


7 ست ۲۳ سب 

شاهیان می‌دید ۱ از سلك اتباع ابشان| نقطاع 
نمودن واجب دانست و از دولتی که تمت ایامها و ناحت علیغا اصدا رها وهامها 
اجتناب و تباعد گزیدن اولی شناخت و با قوم و حشم و خبل و خدم و چند ملوك از 
در گاهیان سلاطین‌خوارزمشاه چون سونج ملك وسنکر ملك و کر ملك وغیرهم متوجه 
کرمان شددند بر عزم دیار هند و لحوق بساطان شمس‌الدین ایلتوتمش پادشاه دهلی که 
از قراختا بود و در آن عهد شجاع‌الدین آبو القاسم و الی کرمان بود وببب طمم بسبی 
مورا ناسنا پر سیر کدف اضای مر ی انفای تعکری شب کروه و انتموت 
من ادص 5 و عباسی رودبار مصاف داد » دست براق حاجب و قراختائیان غالب 
آمد و ملك شجاع‌الدین با اتباع و اشیاع در قید اسار گرفتار گشت » ملك کرمان صید 
شست براق حاجب امد » مظفر أ منصوراً متوجه شپر شد  .‏ ۳ 

بسر شجاع الدین ابوالقاسم در قلاع و شهر تحصن نمود و براق حاجب محاصره 
کرد و بعد از ثش ماه تمامت ولایات بردسیر قلعةٌ کوه و باغ سیر گانی باطایف 
حیل او را مفتوح و مستخلس گشت و شپر و قلعةٌ اندرون در تصرف پسر شجاع الدین 
بتا نف جا زآنات ساطان‌حاول الدین مکنور ی ازهشرن. هدوستان فلوم کرد و ضح 
کردار از مبان تاریکی شب بیرون آمد و ظاهر شپر را مرا کز اعلام گردانید . 

7" پسر شجاع‌الدین ابوالقاسم مفاتیح شهر وقامه و مقالید مدخرات و خزاين پیش 
تغت ساطان آورده تسلیم کرد و براق حاجب باول در تعظیم و اجلال مقدم: آآن پادشاه 
و آخر در تحقیر و اذلال باقصی‌الفایه برسید و سلبطان جلال الدین قصد او را عزیمت ‏ 
مصمم گر دانید وت ناه نف شرایط احزم بجای می ورد و تحفظ و تبقظ را کار بند 
می تق تا زو ره رکه ساطان جلالالدین نشاط شکار و تفرح فرمود او را طلب داشت؛ 
عذری تعلل نمود چندانکه سلطان جلالالدین بصعر | رفت » مداز آن فرمود تادروازه- 
های شهر را بخشت و گل بر آورند و رسولان فرستاد پیش سلطان و رسالت مشتمل بود 
قرانکه کر فان تاه ادشاهان ورگ را لایق نیست و علفزار هانی که مراتم حشم 
سیار باشد ندارد و هر [ینه این ولایت را ببنده و نایبی تفویض باید کرد و کدام بنده 
از من این شغل را مستعدتر تواند بود» حقون قدمت خدمت بردولتخانة شما ثابت‌دارم 
و رنحها برده ونیز در استغلاص این ولادت اجتپاد نموده ام و بزخم شمشیر در تصرف 
رک تا مک سر تفه مقهتن تسایس بد گر ارق هی اور لت یا ند ری 
تواند 4 ۱ 


۱ - در نسخه استا نبول در این موضم این اسم همین شا مر وم است . 


۲6 
سلطان جلال‌الدین ملتمس اورا از راه ضرورت اجابت فرمود وانتقام و قصد را 
حالیا متوقف داشت و اورا بحکومت کر مان ولقب قتلغ خانی موسوم گردانید ومنشور 
و خلمت فرستاد و خود متوجه عراق وآذر بابجان گشت و فتوح و ماثر او در آن بروبوم 
و اطر اف شام و روم و مر کز گرجستان و قنچاق و کشور روس و ارمن و اقطار عرب 
ظاهر تر از جرم خورشید و غریب تر از مقامات رستم و جمشید است . 

و قتلغ ساطان در کرمان متمکن گشت » براق را برق دولت خندان شد» ین 
دولتش چون خورشید سمان آمد که بر آن هیچ زنگ نباشد و از دارالغلافه برسل‌و 
رسائل ومالهای فراوان التماس و اقتراح لقب سلطانی کرد وباجابت مقرون شد وخلعت 
فاخره مشفوع بکرامت لقب سلطنت فرستادند و منصب وزارت را بغواجه‌مکینالدین 
ضییاء الملك الطالبی که از صدور اعبان و جمپور معتبر ان حضرت خوارزمشاه بود و 
بفر مان‌سلطان علاء الد نیا والد ین محمدضبط محاولات‌ملك‌مو بدالماك زوز نی را بکرمان 
نامزد شده آرایش داد » و قد اعطی القوس بار بها وانزل‌الدار بانیها . 

بعدازوی در وزارت کرمان هیچ وزیر در استجماع آلات وزارت و استکمالاسباب 
صدارت عدیل او نبود» و مسند "قضاء مظالم بانوار فضایل و فواضل و ار ماثر 
مفاخر مولانا فغر الدین 

بواللیك کز مهابت او دزعرین دین شیران شرژه را نبدی تاب آهوئی 
این ابی المفاخر العتنی منورفر مود ومنصب ملازمت حضرت ومشاورت در معظمات 
مپمات مملکت ضمیمة آن منصب گردانید و برقاعده و آئين سلاطین سلجوقی و خوارژهی 
ارکان دولت خود را ازاصحاب تیغ وقلم ملکی وملکی موسوم کرد ؛ خواجه‌مکین‌الدین 
را یضیاه‌الملکی وخواجه بدیع الدین را که مستوفی بود و فرمان حضرت خوارزمشاه 
استیفای کر مان موسوم‌شده بعین‌الملکی وخواجه فغرالدین تاح‌الدوله را بنظام‌الملکی 
ملقب گردانید وغلام خود را بابری [فان ملك وبرادرخود را جفری اغورملك خواند 
وهمچنین اسم عادل ملك وشاه ملك و ممن ملت والغ ملك و کامل ملك براقارب و 
خواص خوداطلان فر مود. 
پس از 1 نکه جروم وصرود وبروبحر کرمان را عن خر ها مستخلس گردانید 
ای شجاع الدین ابوالقاسم را بتیغ قهر گذرانید و با ملوك اطر اف چون فارس و 
شبانکاره و یزد نرد محاربت باخت و بر نواحی ولایتشان می زد ومی تاخت و 
رایت نجوت واستیلا بر افراشت هرموز را مستغلس کرد و چون سلطان غیاث‌الدین 
بزشاه از بر ادر خود جلال! لدین مستشعر گشته منفصل شد و باستظبهار قتلغ سلطان براق 
حاجب کالمستچیر من الر مضاء بالنار بسرحد کرمان رسید قتلغ سلطان مو کب اورا بشرط 


۲۵ بت 

اتشال نود ور املال رتش اقیال کرد * و لابتصور نصللان فی‌غمد و لافعلان 
فی‌شول هداز التقاء نائره فتنه اشتعال پذیرفت و بوما فیوما مادة استیحاش از جانبین 
ازدباد یافت تا مفضی گشت بفتل وهلاكآن بقيةً خاندان سلطنت وشرحآن حال آن که 
چون سلطان غیاث الدین بکرمان رسید قتلغ سلطان را پادشاهی صاحب شو کت باعظمد 
دید » ناعرةٌ حسدش زبانه زدن گر فت ودر مستی برز بان راند که ساطانی که بتو داده 
است ؛ قتلغ سلطان جواب داد که سلطانی بمن آن مالكالملکی داده است که کلاه‌سلطنت 
ازفرن سامانیان برداشت وبرسرغلامان آن خاندان سبکتکین‌ومحمود نهاد ودست‌قپرش 
کسوت جپانداری ازسلاطین ساجوقی بر کشید و بنده‌زاد گان آن خاندان که خوارزم- 
شاهیان واسلاف تو بودند بدان خلعت کرامت ارزانی‌داشت . 

سلطان غیاث الدین مفحم بماند » عداز آن مادرش را خطبه وخواستاری نمود و " 
شاء ام ابی اجابت کرد . و آن زمستان غیاث آلدین بنر ماشیررفت و در اواسط بپار 
بازشهر آمد و بر ادرقتلغ سلطان که او را اغور ملك گفتند‌ی با غیاث الدین در فصد و 
قتل قتلغ سلطان مطابقت کرد » اواز آن مکیدت[ گاه شد؛ ومبادرت نود ودرشب بر ادر 
را حاضر گردانید و طرمطای فلام خاص را فرمود تا تیغ سرافکن را جان ستان او 
گردانید وچون بامداد شدسلطان غیاث الدین را برقلعه طلبید و بطناب پارةٌ آن شاه 
ارجم‌ند را آسیپ ملاك رسانید وبرطراوت زند گانی و نضارت غصن جوانی وناز گی و 
ناز کی آن برومند نهال چمن سلطنت و فروزنده هلال فلك مملکت نبخشود " وزیر 
کر یم‌الشرن وامرا و نواب وحجاب وغلمان و کارداران سلطان غیاث الدین را نا فراش 
وقاصه ومطبغعی وشا کرد پیشه عن آخرهم شر بت قهر چشانید وبريك کودك از ذکور 
اقانکرد . 

وچون ازین مهم پرداخت رسل بر بند گی حضرت او گتای فاآن فرستاد واظهار. 
ایلی وطاعت‌داری کرد ومال گزاری را التزام نمود و کشتن سلطان غیات‌الدین را طر از 
حلة مساعی جمیل خود دانست وبرملوك اطر اف وسلاطین اشر اف بدین نیکو بند گی 
سراهر ای جست واز آن حضرت حکم پرلیغ و نشریف و پايزه مقرون بسیور نامیشی 
فراوان وتوشامیشی وتفویض مالك کرمان وتشریف لقب فتلغ سلطانی در بارة او نافذ 
وصادرشد وملك کر مان را مصفی مدت بانزده سال درقبضةً تصرف گر فت واو را چپار 
دختر بودند : بزر گتر سونج تر کان نامزد اردوی پادشاه جفتای‌خان گردانید » ویاقوت 
تر کانو اورا باتا مك پزدقطب | لد نبا والدین»حمودشاه‌داد ند؛ وخان تر کان که‌خاتون بر ادر 
زاده‌اش قطب الدین‌سلطان شد؛ ومریم تر کان که بمحبی‌الدین امبرسام نبیره اتايگ یزد 


۱ م۲ بت 

سزو جگشت ۰ بو باق پسر عنلظان.ر کن‌الدبین خواجه جوق او راببند کی حضرت قاآن 
فرستتاد .و برادر.زاده‌اش قطلسبا|لدین سلظان که بمند خن مذ کور بود هميشه ملاز مت 
خد منت نمودی بوچون دربیستم نی الحنجه ۱ستهٌ ائنتین و ثلائین و ستمایه دعوت حق را 
اجامت کرد او را در مدبرسه که بظاهر شهر کرمان در منجلةٌ تر کاباد بنا فرموده بود 


دفن کردند .؛ 
با بار گر آرمیده باشی همه عمر لذات جهان چشیده باشی همه‌عس 
هم آخر کار رفت باید بوانگه خوابی باشد که دیده باشی‌همهعمر 


۲ (لسلطان قطبالدنیا و اادین 
اپ و(#تحمعمدین خمیتبورفاینگو برهان امیالمق منیل 


در زمان تواسم رای اسلامیان وانطواء بساط جپانداری شهریاران ایران 
او سلطانی بود فرخنده روای فرهمند و جپان بانی صائب رای هوشمندو شهریاری 
سائی مدبر وخسروی صاخب شو کت معمر و حاکمی عالی همت و جباری قوی نخوت.و 
عیش براق حاجب قتلغ سلطان بحکم آنکه او را جوانی مستعد مردانه و هنرمندی 
مقبل فرزانه میدانست ونیز ربیب و دامادش بود بوقت وفات ولیعپد گردانیده ودیمت. 
سطله بل سپر د.وزدر فص العدجه سنٌ اننتینو تلائین‌وستماله‌بی مانمی وهنازعي وساده سلطنسرا 
بوجود خودمنور فر مود واهل کرمان در کنف حراست او رامش و [رام‌ش بافتندوهمگنان 
از ترك وتاجيك ودور و نزديك چون نی کهرمطاوعت ومتابمت اودرمیان بستند . . 
بمد ارچپارماه قتلغ تر کان را استنکاح فرمود وسرادن مملکت را بوجود چنان 
جفتی که در زیرطاق گردون همال و نطیر نداشت بیاراست وحقیقت 7نکه هر سعادت و 
دولت که «قطب‌الدین سلطان را درسفر وحضردست داد نتیجهٌ یون نقیبت وثمرة اصابت 
رای و رویت آن خاتون معدلت شمار بود وهرفتح و ظفر که او.را روی نمود بمیامن 
طاءات‌و بر کات عبادات آن ملیکةٌ نیکو کارمیسر گشت ودرحال حیاتش که ازمقر عزمبز عج 
شده‌بغر بت‌افتاد . مدتشانزده سال آن خاتون بر نوعی رعایت ناموس‌وحال وجاه ورتبت‌و 
آئین‌خانهودر گاه و نظم امور ومعاش اوفرمود که معصود صنادید امرای ماورا الثپر بل 


منبوط اعبان بزر.گان دهر گشت » بعد از,وفاتش در اقامت .مراسم تعز یت و بنای‌مرقد 


- در نستخه آلندن .: ذی‌القنده 


سم ۷ اسب 
ز مضجح وحر است ملات. وخاننه ومحافظت اولاد واطفال ومراقست جانب عشایر و اقارب 
و استمالت‌قلوب اباعد. واجانبآن اجتهاد نمود که تاریخ. مفاخر سلاطین نامد ار وروز نامه 
ما ثر جپانداران. رفیم مقد ار گشت . ۱ 
وقطب‌الدین سلطان وزارت را بر قاعده ماضی بخواجه ضیاء الیل مکین الدین 

مقرررداشت وتیمورملك را که بر کشیده وبر گزیدة فتلغ سلطان بود اعزاز و اکز ام 
مرمود وهمگنان را بصلات گرانمابه اختصاص داد . و درین سال جماعتی از ملوك و 
امراء حضرت خوارزم شاه که ازمخلب فهر اشکر مفول خسته بودند و بشیر از پیش‌سلفور 
سلطان اتايك ابو بگررفته‌اورخان۱ وسونج‌خان و تیمور ملك که داستان مردانگی و 
فرزانگی وشحاعت‌ودلاوری اوناسخ] ثار رستم دستان بودبالشگری معظم بجیر فت‌هجوم 
کرد ند؛واومیان بلان شمشیر زنومر دان‌شیر افکن پلنگ درنده‌و نپنگ رباینده‌می نموه 
مغافضة" برسرسلطان قطب‌الدین دوانیدند . سلطان ولشکردرجنگ بات نمودند وقدم 
مصابرت فشردند ۰ تیمورملك کرمانی ولشکریان داد مردی بدادند و ایشان را منهزم 
گردانیدند ۰ بعضی را درقید اسار آوردند و بعضی را بتیغ قر تدای قاباة 
سیوف متفرق شدند و باز شیر اژمر اجمت کرد ند . 

قطب‌الدین سلطان اسیران‌رامقید کرده‌بکرمان آورد وعفوفرمود وخلعت‌وصلت‌داده باز 
شیراز فرستاد . انابگ ابوبکر ازین‌حال بغاپت شرمنده‌شد ودل‌شکسته گشت و رسولان: 
باعتدار. بکر مان فزستاد " ساطان روز ورود رسولان فرمود تاجشنی بزرگک ساختند 
و بررصعر | برظاهر شهر بار گاهی بز ر گ. و میذانی از کر باس منقش بزدند و نشاط گوی 
وچو گان‌فر مود وبائین وابهتی‌تمام بر تخت نشست و اوخود صورتی بغایت. مهیب داشت و 
طلعتی نورانی و دیداری خسروانی ورسولان‌را پیش تخت بردنه * مراسم تواضم بجای . . 
آورده گفتند که اتابك. بیغام داده است که میان ما حق قرب جوار و دنو دیار نابتست‌و ‏ 
قو اعد دوستی بن الجانبین منهد ۰ آن جماعت بی‌شمور وعلم و رخصت و اذن ما بدین 
حر کت اقدام نمودند تاسلطان آن حادثه را بر نقصان عیار دوستی حمل نفررماید » جواب 
داد که همچنین است فاما اگر این فتح و ظفر و نصرت که بتوفیق ایزدی مارا دست‌داد 
شما را بر آمدی رایت لاف و تصلف. و رعونت شما بآسمان رسیدی ؛ این حر کت در- 
گذشتيم و دوستیرا استیناف می نمائیم» وایشان را غریق انعام: و ایادی کرده با گردانید 
و يك سال. زمان حکومت او برداشت ‏ دور ثلكت.کجرو نگذاشت که ملکش نو بت اول 
بایدار بودی» مدت سلطنتش مانند برن بود که چون ف شود در گلنوه و بر مثال 


توت برد کاحای این تن کرد ود 


۲۸ مس 

ور کن‌الدین خواجه جون را پدرش قتلغ سلطان براق حاجب بحضرت اوگتای 
قاآن فرستاده بود و مقارن وصولش بدان حضرت و شرف تکیشمیشی مشرف شدن و 
بسیورغامیشی اختصاص یافتن خبر وفات پدرش برسید» حقوق پدر درباب پسر رعایت . 
فررمودن از لوازم پادشاهانه شمردند و فرزند صلبی‌را بر بر ادر زاده‌ترجیح نهادن واجب 
دا نست‌و امیرجینفای او را مر بی‌شد و درحمایت گرفت و با تشر یف بر لیغ سلطتت کرمان 

و بائیز ههای‌سر شیر روانه گردانید ند . 
خبر عبور او از لب آمویه وتوجه بکرمان موجب انزعاج قطب‌الدین سلطان شد؛ 
مادر ر کن‌الدیناو کاخاتون واعیان ولایت‌خواجه ضیاء الملك‌وزیرو تبمورملك ودیگران 
راه‌غدر و بیوفائی‌سپردند وهمگنان شمارهوی و ولای‌سلطان ر کن‌الدین‌اظپار کر دند . 
قطب الدین فی امان مرن لباس الظلام با بنه و فرژندان و خواص و خدم و احمال از راه 


خبیص بسیستان و از [نجا بماورا النهر روانه گشت . 
۳ - سلطان د کنالدنیا والدین ابرالمظفر 


ابن نصرة الدنیا والدین قتلغ سلطان براق حاجب بن کلدور معین امپر المومنین 
سلطانی بود نیک و کار پرهیز گارعفیف کم [ز ار بخشندة بخشانیده» تاز نده ناز نده» پسند بده 
سیرت » پاك سریرت » با امانت جوارح » از حضرت قاآن بمراحم عنایات معصوص شده 
مراجعت نمود . چون خبر انزعاج قطب الدین سلطان بدو رسید از راه طبس مانند. 
برن خاطف بیزد رسید چه میخواست تا عهد ملاقات با خواهرش یاقوت تر کان که‌در حبال 
اتابك قطب الد نبا والدین محمود شاه ابن اتابك قطب الد نیاوالدین اسفهسلار این 
اتابك عزالد نیا والدین والدالملوك لنگر بود مجدد گرداند و از 7نجا ترتیب اسباب 
وآلات سلطنت کرد وبا کو کبه و طنطنه وجوشن وپوستین و آبین وتمکین که خواهرش 
ساخته گردانیده بود بکرمان رسید و در روز دوشنبه بیست وهشتم‌ماه شعبان سنه‌ئلاث و 
تلائین و ستمایه بر سریر سلطنت کرمان مستوی شد و بر بقاع و صقاع و رباع و قلاع‌آن 
مملکت مستولی گشت و با[نکه در جزئیات امور جهانداری ساده دل و بی‌غور و آسان : 
گذار بود مدت پانزده سال آمن‌السرب و صافی الشرب در سلطنت روز گار گذرانید 
چنانچه مشرع کامرانیش از قاذورات و شوائب پریشانی و کدورات حوادث زمانی‌مصفی 
و منزه ما ند و در تر.ییت و تقویت انسراك باقصی الغابه رسید و غلامان سیار خرید و 


ایشان را بر کشید و هريك را بمنصبی بلند و پایهٌ ارجمند رسانید و با طوایف تاجیکان 
عموما و ار باب قلم خصوصاً صافی نبود » ضیاء الملك وزیررا سه از ["نکه سالی‌در منصب 
وزارت تمکین داد بسبب نکه اتابك شیر از مظفر الد نبا والدین سلغورسلطان ابو بکر 
این _ِِ زنگی بیفام فرستاد که ضیاء الملك و تیمور ملك هر گز باتو یکدل وصافی 
اعتقاد نباشند بگرفت »او راو تبمورملك را که ناب اشد مملکت و قرم مقدم دولت بود 
یج بر ان بفرمود تامجز | کرد ند وعبرة للناظرین‌جثهة ایشان را بررسیررهای گاوخوابانیده 
چند روز بر درواژه های کرمان انداختند و خان و مان, ايشان و اتباع و اشیاع بیاد 
ارت و تاراج بر دادند و خواجه ظافر الدین ظپیرالملك را بجای او نشاندو عداز دو 
سال رقم عزل برصفحةً شفل او کشید و وزارت بشرف الملك معین الدین زوزنی داد و 
چون عدم استقلال واستعداد اوتحمل اعباعآن شغل را وعجز وضعءف رای وبی تد بیری 
او بدانست آن منصب از وی فرو گشود و بخواجه نظام‌الملك فغرالدین احمدبن تاج 
الدوله تفویض کرد وهمان سال آورا نبزمعزول فرمود و رضی‌الملك تاج‌الدین عته-ان 
رسول دار را وزیر گردانید وآن اکابررا بعدازعزل ببلای مصادره وعنای مطالبه‌مو اخذ 
و مخاطب‌مید اشت» باز خواجه ظافر الدین ظهیر الملك را وزارت داد وخواجه فخر الملك 
شمس الدین محمد شاه که بحقيقت حاتم ملك کرمان و کریم و نیکوسیرت زمان بود 
ودرصدد عظایم مناصب وجلایل اعمال همواره درموقف خطاب وعتاب ومذلت و اهانت 
می‌داشت ومولانا فخر الدین ختنی را باقات تفا هگن اشفال دین ودولت وقائد عنان 
جملگی مصالح ملك وملت گردانید چنانچه مر جم تمامت امور گشت وملجاً اکابر صدور 
و کارساز طبقات جمپورشد وسلطان ر کن‌الدین تمامت ولایت جروم و صرود را مطالعه 
فرمود و بخویشتن هر سال با لشکر ها باطر اف سردسیر و گر مسیر و حدود هرموز و 
مکرانات می‌رفت و اموالی که حاصل می گردانید بر علما و ائمه و مشایخ موزع می - ۱ 
داشت و در ضبط امور کدخداگی و ترتیب اسباب جپاند اری و نظم مصالح مفاش مسامح 
و مساهل بودی و آزجمع وخرج و کمیت دخل و کیفیت صرف غافل و همت و نهمتش بر 
سواری و شکار وعشرت مصروف و موقوف و اوقات شبانر وز بطاعت و عبادت مستفرق 
و با زهاد و شیوخ و صاحا نفسی داشتی » سادات وعلما ومشایخ کرمان‌را ادرارات گر امند 
که مار تا فراوان شا گرمانم وم زناطات و غافاهای و ابوات‌ار 
او فافتنسکو فز مود و علوت وملکات و غواعت افاری شوه وا مواضع مر تفع اقطاع داد 
و معایش سیار ارزانی داشت و دستهای ایشان در حل و عقد امور بر شاد و خزانه او 


اکثر اوقات از نقد و جنس خالی بودی و اموال و وجوهات که از ولانت برسیدی و 


سم سس 

مقررزیان و مال مواضمات از گیچ ومکران آوره ندی, بيك‌دفعه همه در بار گاه ببخشيشق, 
چنانچه دست. خود را دائماً از مس صفراء و بیضاء مدی العمر صیانت کرد و فحوی 
الغر المحجلینو المنزل‌قی حقابن عمه وما ارسلناك الارحمة للعالمین علی بنابی‌طالب 
لایق بخزانٌبزر گ ودیو ان‌اعلی بادشامان روی زمبن در آن و قت از کر مان‌حمل : نمی شد و 
مدن‌سلطنت متمادی کشتو دست‌پریشانی از اذیال دولتش بکلی‌منقطع ماندمجموع دخل 
و مال کرمان بخرج او وفا نمی کرد. و قضیم اسبان و علف مرا کب خاص او و وزرا و 

کنا 


ب دیوان روز بروز بر محترفه و اهل اسوان و مردم شهر قسیت می کردند و 

می گرفت . 

۱ و در سنه احدی و اربعین وستمائه رسولان معتبر را بشیراز فرستاد و جهان خاتون 
قعت اتابات نیت وا خطبه کرد و در کرمان هم در شب زفاف در نظرءه اول سلطان زا 
از او تنفری حاصل آمد و بدان حرم ترددی نکرد و آن خاتون نومید و رنجیده 
مر اجمت نمود. 

سلفوسلطاناتابك ابوبکر بدین سیب مستوحش گشت و بوقت انزعاج رکن‌الدین 
سلطان و توجه بچانب شیراز در مروت بر روی او ببستند و مرور ورفتن بدان شمت 
ممکن نشد. و سلطان ر کن‌الدین با وجود ۳ بیشتری از خصال خسروانه مردی 


متوهم بدگمان موسوس نود چا نجه بسیار کس را بعش وا تست ی با جائب قطب‌الدین 
سلطان و عضی بظی ترددشان سرایپای حرمش ملاله کرد و در اراقت خون بی مبالات 
د لنبیر بورد . 


او را پسری بود سلیمانشاه نام و سه دختر یکی در عقد اتاباگ یزد ر کی الدنیا 
والدین علاء الدو له ودیگری درحبالهٌ اتابك لور عمادالد نیا و الدین پهلو ان جد پدر ات بلکد 
- معظم باد گار خسروان نامدار » بقیهُ شهریاران والا مقدار » نصرة الملة و الدین احمد 
که بحقیقت باقعهةً شاهان قوم عجم و قرم ملوك طوایف امم. امروز اوست؛ بکدان عقد 
مملکتداری و يگانة عقد شهرباری و بحسن خصال و شیم و معالی همم قبلهةٌ حکام انام و 
زب تتایج لیالی و ایام . ۱ 

در شهور سنة عشر۲ و سبعماته چون درخدمت مو کب ملك اسلام شهریار ايران 
ناصر الدین زید جلاله وحکام کرمان از بغداد انصر اف نموده بر اه سفارت ببارگاه‌جلالت 


ناهن رسیم ۰ ریت من دسته‌المطر و ح و ر ندها لمقدوح نهیماً و ملکاً کییر | و 


ی تسه استانترل « پهلوان » راندارد ۲ -در نسخه‌استانبو ل«عشر ین » , 


۳٩‏ سم 
خر و فضلا" کثیرا » ولولا آنکه یکی ازمنعنان کر مان غیم کردار حایل فیضان ااتولر 
خورشید غلكك مکر مت گشتی شایستی که از شعاع اصطناع آن مهر سپهر عوارف بحظی 
اوفر بپر ه‌مند شدمی و مم ذلك فانی عاذر و شکور » 

حقیقت از فضلا دان که بعد چندینگاه گنت زنده بتاریخ نام شاهان را 

از آن عطا که ز خاقان بیافت خاقانی بزیر خاك ستاید هنوز خاقان را 

وزان کرم که ز سلطان ندید فردوسی هنوز هجو کند تا بحشر سلطان را 
و خرد نرین پیبی شاه اکاچی را بعد از وفات پدرش خاتون عادله قتلغ ثر کان 
نامزد ااردوی .هولا؛کو انلخان گردانید » بعد از آن قومای شاهزاد جهنان مننگو تمور 
شد و تا سال سنا خمس عشره.و یبساله در قید حیات بود » متوطن و عفیم شهر تبریز و 
خاتونی متعبدءٌ متفضله » عمری تمام یافت و از شر بو شور بر کرنان روزکار گذرانید 
رحمةال علیها» و ملوك و امراء در گاه ر کن الدین سلطان عادل ملك و الغ.ملك و 
آمومن ملك و شاه ملك و ابلم‌نکو ملك و سیف‌الدین سنقر کا و سیف‌الدین شادی بودند. 

ذکر احوال قطبا لدین سلطان 

و قطب‌الدین سلطان را در غر بت فرط عقل و شهامت و کمال شجاعت و صرزامت.و - 
غزارت استعداد و مردانگی و وقارت استیپال و فرزانگی وسیلت قر بت شد بخدمت 
صاحب فغر الدین معمود یلواج وبتر ببت او شرف تکیشمیشی حضرت او گتای قاآن‌یافت 
ناما چون میل امير جینفای که در آن عبد روی رزمهٌ امرا بود بتقویت جانب ر کن‌الدین 
سلطان هر چند تمامتر 7مد نگذاشت که قطب‌الدین سلطان را در کرمان مدخل باشد 
و چند سال درسايةٌ شنقت و کنف رعایت صاحب فر الدین محمود یلواج بماند و چون 
چپار بالش خانی بگیوك خان ]راسته شد و امير جینغای برقرار مد بر و کارساز ممالك 
کشت قطب الدین‌سلطان‌را انتماش‌دست نداد ومدت‌پا نزده‌سال منتظر تبلح تباشير صباح ‏ 
فرخی و متنسم نسیم فیش سعادتی در ماورا النپر می‌بود تا مقالید معمورة عالم در کف 
اقتدار پادشاه عادل جها ندار"مو نك کاقاآن آمد و جینفای و دیگر آمراء دولت اوگتای 
قاآن‌پاینال فضا وقدرو دست فر سای‌خوف و خطر گشتند وقصد و عنایت بلاد وعبادبر ای 
.و رویت صاحب‌محمود یلواج منوط گشت‌دست همت از آستین اجتهاد بتر یت قطبا|لدین 
سلطان بر آوردوچهر #مردانگیو فرزانگی و شایستگی او تقلد سلطنت کر مان‌را بر حضیرت 
مونك کاقاآن در نیکو ترین هیأتی جلوه‌داد؛ تیر مقصودش بفرض رسید *حکم بر لیغ 
در باب تقریر ملطنت کررمان برقظب‌الدین سلطان نفاذ بافت .و بفنون:عو اطف و عنایات 


ی ۳۳ 
احتظاه واختصاص پذیر فته‌عازم کر مان گشت ور کن الدین‌سلطان‌چون آواز #وصول اوشنید 
از عواطف و عنایات پادشاهان مفول یأسی تمامش روی نمود؛ نا احمال واثقال وخواص 
رجال‌عزیمت توجه بصوب بغداد والتجا بدارالغلافه مصمم گردا نیدو از بغد ادبنابر احتر از 
از تزاید مواد رنجش و تضاعف امداد بی عنایتی پادشاهان مغول سایهًٌ خودش راه 
نداد ند ۰ يك چندی هائم و متحیر در اقطار و امصار تکاپوئی کرد و عاقبةالاامر متوجه 
بند گی مو نك کا قاآن گشت وشرح چگونگی خاتمت حال فیمابعد نوشته[ید ان‌شاءال . 


باد رسیدن سلطان قطب‌الد نیا والدین ابوالفتح محمدین خمیتبور تاینگی 


چرخ گردان پس از ]"نکه مدت شانزده سال او را سر گردان داشت سریردولت‌او 


. بیاراست» آفتاب دولتش از برج شرف سربر زد و مدت نکبت چون ناخن بسر آمد 


۱ 


و برق سعادتش خندان کشت و مصاحب امیر قویدوغای قورجی که از ایناقان دولت 
پادشاه روی زمين بود از جیحون عبره کرد . 

پدرموّلف تاریخ عمدةالملك خواجه منتجب‌الدین بزدی که ازمصارعات ومنازعات 
اتابکان یزد ر کن‌الدنیا والدین علاءالدوله و مظفر الد نیا والدین محمد پسر ان اتايك 
قطب‌الدین معمودشاه ازیزد میانه کرده بود و بماورا النپر رفته [ نجا بخدمتش پیوست 
وخلاصةٌ حضر تش کرد و ترتیب امور و مپمات کرمان با او در مطارحه انگند و دربست 
و گشاد وستد و داد وگرفت و نباد مصالح ولایت از وی رای طلبید وچون تفریرات و 
تدییرات را بر منهج صواب دید بپسندید و بر کفایتش اعتماد نمود و در دانائیش حسن 
اعتقاد فررمود و در اوایل خریف منتصف شوال سنهٌ خمسین وستمائه بکرمان رسید وا 
سلطانی مستقل گشت ‏ همت خسروانه‌اش عقود سلطنت را منظوم فر مود ورسوم اختلال 
را مپدوم داشت وشو کت ومپابتش درمسالك ممالك بر و بعر کرمان دیده‌بانی‌هوشیار 
آمد ز ابپت و سیاستش بر بام دولت و سلطنت پاسبانی بیداو . 

و درمفتتح سلطنت بضبط محاولات ومتملکات ر کن الدین سلطان اشارت راند و 
اموال وافر از بقایای وجوهات وزوایای حسابات بر انگیخت و متصدیان اشغال ومتصررفان 
اعمال‌را توا کر شش و سر پنجهٌ مطالبت اوصال بسیار ایشان‌ازهم فرو گسست 
و خزائن را بتقود مغتوم و عقود منظوم مشحون کرد و مولانا فغرالدین ختنی را در 
قید اسار و بحبس اضطر ار گر فتار گردانید و در مقام خطاب و عتاب ز موقف مباحثه و 


۳ 


و و ی ۱ ۳۹۱ ۱۰ 


و ان وی خن ی و ار ری مسر یر 


۳۳ مس 
مناظره بداشت وعثر ات وزلات او را برروی او فرا شمردن گرفت . 

بیچاره فخر الدین را در آن حالت مجال سخن نبود . مقحم و ملزم بماند و در 
انواع تعذیب و مظالبات عنیف سبری شد و متر وکات و مغلفات او را جهت خاصه 
برداشته آمد » 

قد یحمع المال غیر ۲کله و بأکل المال غیر من جمعه 

و سلطان کدخدائی و وژارت خاص را برخواجه فغر الملك شمس‌السدین محمد 
شاه‌بن حاجی الزوز نی تقلید فر مود . 

ریاش روز کارش از قطر ات عنایت سلطانی تازه و ریا.. شه و قامت احوالش که 
شالت ایا این هاش وبقه سلطان ار کی یی یهت کته برد کر 
چمن کامر انی خرامان و نازانآمد و الحق رو زگاز اهل‌آن دیار بمروت وکرم آن 
خواجة نامدار چون موسم بپار آمد و هرچند خواجه ظیر المك ظافر الدین محمد را 
که از قدماء اعبان کرمان بود وفاضل وحافط قر آن و ورع و نقی‌الجیب و از زه‌ان 
ملوك قدیم باز متکفل جلایلاعمال وعظایم اشغال گشته و يك چندی در وسادة وزارت 
تمکین‌باقه از راء گبرسن وقدمت منصب وفرط هر درعلم استیفا و کفایت رتیت تفوق 
وتقدم نمودفاما درین عپد با وجود خواجه شمس‌الدین محمد شاه رنگ وبوی تمکن 
از وی‌دور نمود و درامور دیوان استبداد واستقلال نداشت» جز دراحیای مصالح خلایق 
دم نزد وازشر وشورخود را بر کرانه داشت . 

و سلطان مقام باز چادوك که چهار فرسنگی شپر است برده بود و با اکابر و 
اصاغر 7نجا مقیم شده و قوندوغای قوزجی معظم و ممکن بر مسند امارت سلطان 
نشسته و سلطان بزانوی ادپ بخدمتش در آمده » ناگاه آواژه در افتاد که سلطان 
جلال الدین خوارزمشاه در ناحیت جوین و ماان که برشش فرسنگی شهر است 
خروج کرده است و شرح این حال [آنکه شخصی بدید آمد در کوهپایه های کر مان 
سیخ دادار نام و مگر سالها در خدمت سلطان جلال‌الدین بسر برده بود و اخلاق و 
عادات و حر کات و سکنان او نيك در یافته و بصورت و منظره و هیأت و قد و قامت 
نیز مشابه او » گفت من جلال الدین سلطانم و مردم بسیار از آن ولایات پوشیده در 
طاعت او آمده و از ملوك کرمان برهان ملك و توتار ملك و دفتر پپلوان و بمضی از 


اکایر ومعارف مخفی با او بیعت کرده ومالها پیش او فرستاده و آلات زرینه و تقرینه و 


کمر‌های مرصم ساخته و بار گاه وتضت ثر اثیت داده و میعاد خروج مین کرده » ناگاه ۱ 


۱ س ۳ مت 5 
شبی‌یکی از نزدیکان خود را بمشیز دوانید 0 بانان سلطان تا اسبان را بجوین 
راند ند .. 
چون[نجا رسید با نیمورملك که با شلان گله بانان بود گفت فرمان خداوند عالم 
است بز انودر آی تابشنوانمت . تیمور گفت خداو ند عالم کیست ؛ گفت جلال | لدین‌سلطان» 
تب‌ور با خود اندیشید که اين نايرٌ فتنهٌ عظیم خواهد بود که اشتعال پذیر فته است و 
از ین‌حالت گرد بلائی‌هایل شود که: «باران دوصد ساله فرو ننشاند» . 
بنا بررعایت‌صلاح وفت آن شخص را بترحیب وتبجیل پیش آمد و گفت که دروقت 
غروب واندن. گله تمذری داشته باشد » امشب استراحت و آسایش کن تا علسی‌الصباح 
باتفا فر مان را بسارعت تلقی نمائیم . 
۱ آن نادان بر فر اش غفلت بفنود وتیمور علی‌الفور سه اسبه بچادوك راند وسلطان 
تزا ری ان بو که اک داقش ستطورز السال باکاسران عفر رای 
خجواص متوجه جوین شد وچون بمجتسم ومقام ایشان رسید واستکشاف حال فرمود شیخ 
دادار وقت اصفرار راه فرار گرفته بود و بر باد پای سیاه که مطیهٌ خاص او بود سوار 
شده براء زمروت بیزون رفته‌چندانکه پی زدند و بطلب‌او ازیسین ویسار پنجاه فررسنگ 
. لشکرروانه شد سایه وار در نبافتند و گردش نشکافتند . 
سلطان مقدمان آن جماعت را که اثارت این‌فتنه کرده‌بودند درقبض وقید آورده 
درچادوك بیاسا ون و اعضاء وجوارحشان دراقطار وا کناف غور ونجد بگردانید 
و آنش آن فتنه بزلال«سن تدییر بنشاند و درمنتصف شعبان سنهةٌ احدی وخسین وستمائه 
قلم واستیصال ر کن‌الدین‌سلطان را متشمر شده بانواع زواهر جواهر واصناف طرایف 
حلی واجناس لطایف اوانی وفنون نفایس ائواب وخیار مرا کب و دواب وعتاق وخیول 
۰ روانهٌ حضرت مونککا قاآن گشت واعیان دیوان خواجه ظافرا لدین‌ظپی الملك وخواجه 
شمس الدین فغر الملك و پدرء خواجه متنجب الدین عمدة البلك را همراه رکاب 
گر داند و ازطقةٌ ملوك و اما و اتراك سنکر ملگ وقتلغ ملك وناصر الدین ملك و 
اسیغ شال که نصرة ملکی یافت مصاحب شدند و داماد وابن عم زادهٌ خود عضدالدین 
امیر حاجی را در ولایت استنابت فرمود وخواجگان فغر الدین احمدبن تاج الدول ه که 
خواجه کاردان و مستوفی اصیل سب منعم محول[ کذا] بود و بضم سنین‌وزارتر| تصدی 
وهای تقو اجه قظر لین هن و و ماع نی ایک هام ار دای کزس ان 
بگداشت وچون بعضرت موتککا قااآن رسید علایق ونفایس را تکیشمیشی کرد و باموال 


۱ ی کت 
بسیاروخدمتتهای پیشمار۱ استعطافاعیان‌حضرت واجب‌دا نست‌ومجاضر ومکتو بات موٌ کد 
بشهادت عدول و ثقات موشح بخطوط قضاة مشتمل بر تقبیح حال و کن السدین سلطان و 
التجاش بجانب مخالفان عرض "گردانید و در بارغوی بزرگ روزها تا مشمیشی رفت 3 
بعاقبت ر کن‌الدین سلطا و هو سس ولو دنت تعوی از را بتیغ انتقام بکشت » 
فلق هاماً من رحال اعزة علینا و هم کانوا اعق و اظلما 
و ساطان قط ب‌السدین مشارع ملكت کر مان را مصد ار شایبه منار عت ومنزه از 
ب ‏ کقوا ات مخاصمت حاکم شد و بعد از دو سال کامر ان و کامیاب و کامکار کعو ۵ الحلی 
الی العاطل باز کر مان مر اجمت نمود و بتدارك خلل که درغیبت او بواسطهٌ بی‌تدییوی " 
و بی ,غوری و رأی باشيدة امیرعضدالدین حاجی ظاهر گشته بود قبام نمود و او را و 


تمامت نواب را درموقف تأدیبات عنیف وتعذیبات بلیغ بداشت . 

وچرنارشیی آنور سلکت برتیج استقامت فر اغی روی نمود خبر رسیدک» 
رایات همایون پادشاه عالم هلا گو ایلغان بر عزیست فتح دارالالعاد قهستان و آلاموت 
اولا" و استخلاص مد بنةالسلام بغداد انیا از جیجون عبره فررموده‌است . ۱ 

شلطانه رخا جمادی‌الاو لی سنهْ اربع وخسین وستمائه بالشکری نامدار متوجه 
آن دیار گشت و وصول او بقبستان مقارن فتح قلاع و رباع‌آن مغاذیل آمد و کیتیوقا - 

3 نویان و امرا مقدم او را بغال گرفته ءزیز داشتند ومشمول اسرامیشی وتر بیت گردانید 

ت ۰ ودرطوی بشرف خاك‌بوس حضرت اعلی‌مستسعد گشت وفنون عنایات و عو اطف پادشاهانه 
برو زگار او فایض شد وسوغو نما نوئین بزرگ و ارکای نون وصاحب سیف‌الداین 
او را مر بی گشتند و بعد از ملازمت چذه روزه اجازت مراجمت ورخصت انصر افش باز 
کرمان حاصلآمد مشروط برآنکه عن قریب با لشکربهم معاودت نماند و در‌صاحبت " 
عساکر منصور متوجه شداد شود ,. 

و در شعبان آن سال باز کر مان ر رسید و بتهیه اسباب سفر و ساختگی ترتیب سلاح 
ولشکرمشفول شد و درین غیبت پادشاه خاتون از فتلغ تر کان وسیورغترش سلطان از 
خانون دیگر مولود شدند . وقطب‌الدین سلطان را از فرز ندان دو پسر -جاج ساطان 
وسیور غتمش سلطان بودند وچپار دختر : 

۱- بزر گتر یی بی تر کان که از قتلغ تر کان بود و او را بعضدالدین امیرحاجی‌داد 


واز وی پسر ان‌ماند ند » نصرة الدین یولکشاه» شاهی بود هنر پروردة ظریف. بذله گوی 
نیکوخوی تازه روی خوش مساوره 9 9 کریم ناد : بزر زر ک منش ب» ند همت 


( وب( مان 


۳۳ 
فاما ۲لودگی اعتقاد و ظلم و بیداد وسفاهت بر او فالب و وقاحتش بباض انسان‌العین 
انساتیت آهده » و غیاث‌السدین سیو کشاه او مردی عبوس روی منقبض خوی توسن طبع 
و<شی نهاد ضابط متصرف خویشتن دار موّدب با حیا بود ؛ 
۲ بادشاه خاتون نامزد اردوی اباقا خان شد ۰ 
۳ قتلغ تر کان خواهر اعیانی سیورغتمش سلطان که شاهزاده بایدو دادند . 
یولقتلغ خاتون که درحبالهً معزالدین ملکشاه بن امیر سام آمد . 

۲ وساطان قطب‌الدین بغایت مپیب وغضوب وصاحب سطوت بود و اعیان وملوك و 
وزرا را در بار گاه بر ملاجفا گفتیو بمر اض‌دشنامپای فاحش کسوت‌عرض ایشان راهمواره 
دریدی و دیب ومالش او بچوب صد گان و دویست گان بودی چنانکه قریب صد کس 
بضر بات سیاط عذاب او هلاك شدند و عظیم ضابط ومتصرف و عمارت دوست مد و 
از حال دخل‌وخرج ودفاتر دیوانی برخبر و واقف» برجمم مال وملك وضیاع وعقارحر یس 
ومولم فاما از اراقت خونهای بحق وناحق درنهایت احتر از و اجتناب بودی و برسفكث 
دماء بی رجوع فتاوای ائمهٌ دین اقدام ننمودی وصلات وعطیات بر اهل علم وفضل دار و . 

روان داشتی و آش وطعام وخوان ونان بار گاهش تیاس علو همت شاهانه بودی چنانکه 
پس از او در کر مان بر آن‌جمله دیده نیامد . ۱ 

منصب قضا وخطابت برمرتضی اعظم سعید شهید صدرالملة و السدین ابوهاشم 
سلیمان الحسینی که بوفور میامن وسعادات مغدوم اشراف و سادات روز گار بود » دو 
ناب گیسوی تابدارش مش بزر گواری نهفته و از عقد عمامهٌ با مقدارش عپد سرداری 
بپا و رون یافته و ازملوك وامر اء تازبك تاج‌الدین ملك بعقوب را بمزید قرب امتیاز 
داد و بفرط اعتماد بروی ازملوك عصر اختصاص ارزانی داشت و باقطاع گر امند او و 
فرز تدان را مستظپر گردانید و دشمن زیار را نیز بر کشید و بواسطٌ تقدیم مراسم 
هوا داری و وفا ورزی که نمود بسمت وفا ملکی موسوم فررمود ومنشی بار گاهش علامد 
صدور وافضل جمپوراکابر کر مان شرف‌الدین مقبل گشت ودرصنعت انشاء و نظم دلکش 
رایق ونتر جزل بلیغ متبحرآمد . اين غزل از کار گاه طبع گپر افشان او بیدون آمده 


است : 


جهان نگ گیسویت ندارد . فشریب چشم جادویت ندارد 
درست مپر اگر چه با عیسارست 1 ولیسکن سک روت ندارد 
اگرچه مشك اذفر خوش نسیمست دم جانبخش چون مویت ندارد 


مقامی سخت دلغو اهست فر دوس ولیسسکن وف کون ندارد 


وتو : 7 


نس ۳۷ مت 


شب دیجور اگرچه زنگی [ساست شکوه زلف هندوبت ندارد 


این قطعه استحقاقآن دارد که سواد دیده بر پیشانی روز کار نوسند » و قطعهةً 
دیگر ازحال روز گار واعیان و اکابرشکوه و استزادت کرده گوید : 


7 


منم آن مقلسی که همت من برتر است از رواق اخضر چرخ 
زانکه در چشم من حقیر بود درج مینای پر ز گوهر چرخ 
سر ع فکرتم پپای خسرد زیر پی کرد هفت منظر چرخ 
در جپان رضاوطن کردم نارغ از سعد ونعس اختر چرخ 
لیکن از کر روی دورانش خا کسارم که خاك بر سر چرخ 


ودیوان افز اف بغواجه قو ام الملاک" فغر الاین. بخ ومتطب ار و اجه مد : 
البلك تاجالدین | بوبکر شاه مفوض شد ونوبت دوم که از بند گی‌حضرت مر اجعت نهود 
امراء بزرگ جار غوتای و آغوتای و سواتو ونارادای وقرابوقا براه باسقاقی مصاحب 
وهمر اهش بکر مان آمدند؛ بمجرد اسم شحنگی قانم وازتمکن وتمکن واستقلال و استعلا 
و استیلا دور » و سلیمانشاه پسر ر کن‌الدین سلطان و مادرش او کا خاتون وخواتیت و 
اخوات و بناتش ملازم خدمت ومعتکف حرم اوشد ند . 

و دررجب سنا خمس وخمسین وستمائه صاحب فراش کشت وبامراض وعلل متضاد 
مبتلی شد چنانچه دست تدبیر و حذاقت اطباء کامل از معالجٌ آن قاصر مد و استرداد 
صحت ممکن نگشت‌ومدت مرض متمادی شد وفصاد قضا نیش زهر [لود را کار فر مود و 
درمنتصف رمضان سنه خسس وخسین وستمائه ماه کامر انیش درعقدهٌ ذنب ژوال‌منخسف 
شد وخورشیدز ند گانیش را تکویر کلی افتاد و روز گار غدار عادت خویش در تنفیس 
لذات اهل کر مان ظاهر گردانید و گردون دون سبرت وسریرت خویش بازنمود » خلود 
در جهان ناسکن است» و ما جعلنا لبشر من قبلك‌الخلد » جهان خود درمانده‌تر از 
ماست » باران گريةٌ اوست و برق سوختگی دل و رعد تال او » 

ازسنگ گریه بین‌و مگو کان ترشحست.  .‏ وزکوه ناله شود از ماش 


4- حصمتالدنیا والدین قلخ تر کان 
ملکة نود مبارك سایه » بلند باه ؛ عصمت شمعار » عقت دنار » عادل سبرن ) باك 


سر پرن » ستوده عضال * گر نداه خلال » عالی همت» والا نیمت . دولت او دولتی بودقویم 
و روز گارش‌روز گاری بودمستقیم»و اسطٌعقدو بهارايأم بادشاهی‌پادشاهان قراختای بود؛ 


۳ 
مپات ممجز سمادت فزايش شاهان تاجدار را دهشت میداد وفر شکوه چترهمای "سایش 
شهریاران جبار را خجلت ملی‌افزود ۰ در ایوان سلطنت و مملکت قید اف اسلام و بلقیس 
ایام گشت ودرخدرعصمت و طهارت راسه کردار و زییده وارمد : مناقب پادشاهانه او 
شمسه انگارستان معدلت و مکارم ملو کانه‌اش فهرست دیباجهة دفتر مکرمت شد . 
بعداز وفات سلطان اعبان کرمان » غریب وشهری؛ ازامر اء مفول که بر اه باسقاقی 
آمده بودند جارغوتای و [رغوتای و سواتو و فیرهم و از ملوك کرمان بکیت ملك و 
نصرت ملك وفولاد ملك و ناصرالدین ملك وقتلغ ملك واز ار باب قلم خو اجه‌ظاف الدین 
وخواجه شمس‌الدیننو پدرم خواجه منتجب‌الدین بر حکومت تر کان‌متفق وموافق شد ند و 
اوامرو احکامش را متابع‌ويك چندی‌بی استطلاع رأی اعیانحضرت اردو بروسادهسلطنتش ‏ 
نشاندند » برق نیکوکاری و عاطفت آن خاتون شمم ظلمت شب محنت و مصیبت آمد » 
مصابیح عدل او در کرمان افرروخته گشت و روز گارش تاریخ سعادت اهل این دیارشد. 
. چون خبروفات قطب‌الدین سلطان ببند گی حضرت‌عرضه داشتند حکم يرلیغ نفاذ بافت که 
چون او در کوج دادن در گذشت آن ملك بفرز ندان‌او دادیم و بعکم [آنکه طفلند بنیا بت 
ایشان خاتونش ولایت و رعیت را ودامادش امیرحاجی لشکر را بدار ند ورعبت و لشکر 
هردو را نایبت فرزندان قطب‌الدین سلطان حا کم خود دا نند. 
وصول این خبر موجب اضطر اب امور شد چه امیر عضدالدین حاجی‌ظالم طبیمت 
و سخیف رویت وطروب وعشرت دوست بود » معتبر ان ومنظوران در گاه کر مان باتفاق . 
درخدمت‌تر کان خاتون ببند گی حضرت هولا کوخان توجه نمودند وهم‌درروز تکیشمیشی 
امداد عنایات وسیور غامیشیپای پادشاهی وافواج مبرات و نوازشهای نامتناهي بدید ند 
و نسایم مر احم موفور و روایح منایح نامعصور بمشام‌جان همگنان پیوست » و خان روی 
زمين از راه فر است پادشاهانه برصفاء طویت وصدق عقیدت و کمال عصمت و عفتی که 
عنصر نوناک تر کانی ومحتد پاك خدایگانی بر آن مجبول ومفطور بود اطلاع یافت 
حکم پر لین نفاذ پذیرفت تا کلیات و جزویات اشغال و.اعمال لشکری و رعیت در قبضه 
ارادت واختبار آن خاتون نیکو کار وملکة بزر گ مقدار باز گذاشتند وطول وعرض و 
بر و بحر کرمان را اقطاع شحنة معد لت ترکان اعظم وفر يسة شیر دولت سلطان معظم ؛ 
شهنشاه انوشروان عدل افریدون منش شاه حا کم حاتم داد و دهش خسرو جوانبخت 


آرایش ناج ودیهیم و تخت 


ه‌ - مظن !۱ (د نیا والدین ژبالعادث شاه ساطان 0۹ 


گردانیدند؛ و او سلطانی بود همایون صورت » خجسته سیما پساکیزه لقا " و 
خسروی خورشید طلعت » پیل پیکر » تمام بالا ‏ و شهر باری فرخنده دیدار چابك‌منظر 
مقبول روا" ومرزبانی داهی جل دانا* رفامتتاهی عادل فصیح زیبا؛ شاهی دریادل با 


. همت و سییا ؛ 
ًه همم لا منتقهی للکبار ها و همته الصغر ی اجل من الدهر 
له راحة لوان معشار جودها علیا لبر صادالبر آندی من‌البحر 
درشت باطشه‌و نر م گوی‌وسخت کمان گران عطا وسبك حمله ولطیف [ثار 
پلننگ‌خاصیت وبیل زور وشیر انکن همای سایه وطو بی‌حدیث و بازشکار۱ 


ومفارق منابر این دیار بافسر ذکر همایونشان مکلل وصفحات دنانیر بز یورالقاب 
میمو نشان مزین ومنور شد * هیبت پنج نوبتشان درین بر وبوم هفت اطباق زمین را در 
جنیش آورد و نه خمگردون نیلگون را مزید گردش داد. 

چون رای عدل پرور قتلغ تر کان درین رباع بملك آرائی برخاست سایه ازپیدوی 
7فتاب فرو نشست وچون نسیم ازخلق کرم کستر حجاج سلطان در بقاع نفحةٌ مشك‌تاتاری : 
دمید صبا در رستةٌ چمن ازعطاری دامن باز کشید » زمین گر ان‌سنگ ازثبات حزم‌ت رکان 
قرار آموخت و آسمان سبك‌عنان از تاب عزم سلطانی دوار شد» بیمن داد گستری‌بلقیس 
روز کار کبوتر ضیف بنیت باشاه‌ین قوی صولت بازی کرد و کلاه گوش قدر سلطان 
متا برافبای هقرت دای فلا رظزازی. تلور ۱ 

وهم دراول وملت که مفتتح دولت ومطلع صبح مبلکت از آنجا که کمال احسان 
کستری تر کان وشفقتی که رای عطوفش‌را درتمپید قواعد خیرات وتا کید معاقد قر بات 
بود بنشر صحایف مبرات وصنايم ورفع معالم حسنات وعوارف قیام‌فر مود ومعمار همت 


بلند پروازش مر قدسلطان ماضی قطب الدین را درسرءة کر مان ب‌ 
بنا نهاد یکی بار گاه شرع چنان که رشك آید از وی بپشت مأوی را 


واز امپات «ری ومعظیات دساکر حو مه وغیرها اشقاص وضیاع واسیاب مر تفع از 
خالس ذات الید خود خرید وبر آن مدرسه وسایر بقاع خير ازرباطات و مساجد ودارب 
الشفا وقداطیر و خانقاهات وسایر ابواپالبر که در شهر وتواحی مملکت ایاء واحداث 
فر موده وقف گر دچنانچه با وجود انقلاب دهور و اضر اپ او وتاب احوال 


سب مسته سب 10 ی یت ۹3 


منت ان و ندارد . 


۱ ۱ بت 6684 

" وتبدل امور وامتداد ایادی مستأکله و طامعةً دست تنفیص وتتقیص ونکایت تفییر و تبدیل 
تمام بدان رسیده است وامروز بعداز سی و پنج سال هنوز ریم آن خیرات بعضی بمصارف 
استحباب و مصاب استحقاق میرسن و امداد آن مبرات بروان آن خاتون متفضلة محسنه 
متصل است » جعاها الله من الباقیات فی صالحات اعمالها و افاض علی دوحها 
فی کل الساعة من سحالالر <مة و شا یبا لمظرة زلالها و سلسالها ء و بامداد 
البام ایزدی وارشاد وتلقین بخت به‌صالح ملك داری ووازم رعیت پروری قیام فر مود 
و باعلاء معالم عدل و نصفت وتشیید مبانی کرم واحسان و نفی عوادی ظلم وعدو ان بحضرت 
منك الملك سزا عز و علا تقرپ نمود و حقوق خالق و خلایق بانداه توان و قدرت و 
قدر امکان بشریت بگزارد و بمزیت حق شناسی و عنایت سپاس داری بر مقتضای نص 
لشی شکر تم لا از ید نکم عنان نعست [فرید کار جل جلاله را مدت بیست و هفت سال بر 
صوب احوال و سمت ایام خود مزید توجه داد و ولایت کرمان را که بواسطه تغلبات و 
تقابات سالفه سمت خرابی گرفته بود رونق عمارت بخشید ونام نیکوی خویش بواسطهة 
چنین اندیشه های خوب موّبد و مخلد فررمود و نقوش ذکر جمیل که عاقلان آن را عمر 
ثانی خوانند و کاملان آن را حیات جاودانی دانند بوسیلت چنین [ثار پسندیده براوراق 
روز گار وصحایف لیل و نبارمنقوش ومرقوم گذاشت» لله‌درهامن ملکةعقمت بشلها 
النساء و ام یمرعلی نظیر ها الصباح و الصاء . 

و بعداز بلقیس که بر ملکات و حاکمات باستان بواسطه عنایت عالم علوی رتبت 
تقدم وتفون داشت از تمه نواد | کاسرهٌ عجم خمانی و توران‌دخت و آزرمی دخث را 
يك‌چندی بردیپیم و گاه پادشاهی نشاندند فاما مدت کامکاریشان چون دراعةٌ صبح کوتاه 
بالا مد و درممالك جپان بعداز مبعث محمدی علیه نو افح‌الصلوات وروایح‌التحیات از 
نواد حکام و سلاطین بپر وقت ملک بامور ملك کافله می شده است چون سیده مادر 
مجد الدو لهٌدیلمی در عراق ومغلفهً ملك منصوربن نوح سامانی و والدةسلطان بر کیارق 
سلجوقی.فاما ذیل عصمتشان از لوث‌هر تهمتی‌منزه نمانده است » بحقیقت ار قتلغ تر کان 
را تلو بلقیس وثانةٌ قیدافه خوانند مبالغتی نباشد و اگر بیمین منلظ گویند که از جملهٌ 
ملکات عفایف وعقایل حا کمات من حبث مد | لصیاح جناحیها لی آن‌ضمعما لاو قوع 
فی افق المغرب هیچ خاتون چون او باستجماع آلات کمال و استیعاب میعامد خصال 
نبود حلثی لازم نشود » 

اذ) ما الناس عندا لناس قوم برجی منهم کرم الفعال 
فلاالتأًنیث لاسم الشمس عیب ولا التذ کیر فخر ثلهلال 


اوات 
وا کثر تجارمتمولان‌شرق وغرب وغرباء امصار بر و بحرتوطن واقامت کرمان را 
جپت صفاء هوا وعذوبت آپ وسعت منزل و خصب عیش وشمول عدل و کمال امن‌اختیار 
کردند و اکابر عرب و عجم چون ملك اسلام شیخ جمال العق والدین ابراهیم که 
پرمان اقالیم مملکت داری و سائس بیضه داد کستری و نیک وکاری وحسامی‌حورة 
مکرمت پروری و معدلت آثاری بود و بسون و عنایت روشنان گنبد بالا درين دور 
و عهد مرتبت تقدم و درجهٌ تفوق برصنادید روز گار و ملوك کامکار حاصل داشت 
و خواجگان اعراب جمال الدین عبداللطیف و موفق الدین و فغرالدین وقاسم بن 
التر کی و قاسم بن‌السامری » هر چند او از اراذل مزدوران و اسقاط و ادوان بازر گانان 
بود» واز بلادعجم‌مولانا تاجالحق والدینا لخوافی که باول نایب وامین خواچهٌ سعیدوز بر 
شید خاتم‌الوزراء والشهداء شمس الدین محمد صاحبدیوان ]مد و ازخاندان اصالت‌و 
صدارت بود بخر اسان وخواجه سدیدالدین و خواجه جمالالدین‌عمرالا بپر ی که هردو 
بر ادران اعیان اورتاقان‌معتبر واکابر خواجگان نامور وبرداشته وشناختهٌحضرت‌خواقین 
وخواتون بزرگ گشتند روی بکرمان نهادند و ترکان خاتون بحال همه می‌رسید و از 
کار روز گارشان می‌پرسید ومی‌نواخت ونیکو میداشت » وملك داد گر نامور نصير الدین 
سیستانی که پیشوای ملوك جهپان بود ومدت شصت و پنج سال مالك زمام امسر و نهی 
ملك نیمروز» وملك ومرتضی معظم ناصرالدین که والی نغر گیج ومکران بود يك سال . 
ملازمت بار گاه تر کانی کرد مصاحب مپد عالیش ببندگی اردو رفتند و بتربیت او 
ملکان نامدار وشپر یاران کامکار گشتند وعظماء علما و اصفیاء اولیا و اه دانشور و 
افاضل هثر گستر بآوازة صیت معدلت و افاضت انواع مبرت و اشاعت توالی مکرمت 
تر کانی از اقاصی دیار ماورا النپر وتخوم فارس وعراق بل از تمامت کور [فاق احرام 
کعبة بار گاه عصمت پناه وچناب سعادت ماب [ن پادشاه بستند . 
مولانا شیخ‌الشیوخ محیی مر اسم سنت و جماعت ماحی صورهوی و بدعت استاه 
و بیشوای اهل حدیث و تفسبر ومقتدی وسردفتر اصحاب وعظ و و الاولیاء فی 
زمانه» الفایق علی صنادیدالدهر بعظمة شأنه وعلو مکانه " 
شهاب چرخ شریمت که گشت خاکستر ز تاب نور ضمیرش نفوس شیطانی 
شپساب الدین فضل‌اله التورانبشتی را قدس‌اله نفسه و روح رمسه خود استطلاب 
فرمود و بعضور مبار کش تبرك و تیمن نمود ومر اسم حسن ارادت وفرایش اظپارصفاء 
عقیدت ونوافل تقدیم لوازم مبرات و خدمت مقدم متبرك آن صاحب برید ملث ولایت 
و شه بیت قصيدهٌ ارباب کرامت را تقدیم کرد . تا اين تاریخ بمعاطر کلام وحی کردار 


1 جع 
ومقاطر اقلام معحزه آثار آن خلاصةٌ ادوار اعلی الب درجثه مشرف شود میت این قطمه 


که درمدح سلطان مصر انشاء فرموده است نوشته می‌ید : 


با ایها الملك الذی همانته ضر بت قباب العز فوق‌الفر قد 
حوشیت ان تلقی معالیم دینتا | یام‌ملکك فی العصیض الاو هد 
او لست من قوم تأثل فیا لعای آعر اق دوحتهم لطیب | لمحتد 
نصبوا تقمع) لکفر اعلامالهدی سنان خطار وحد مهند 
فأتیت تهدم بعدهم ما اسوا اقررت لا قرت عبون الحسد 
بو أت اعداء الر سول مقاعداً رفعت بنا ها تلعباد السحد 
و احسر تا ان الشر بعة بدلت تحلحل الناقوس جو ا لمعید 
کم معهد تلا ثیبا ء ملوث بالخمر و الخنز یر یا للمهعد 
لهفی علی‌البیت المقدس انه پأوی الیه کل عاج ملحد 
اعز زر علی الاسلام ان تلقا هم بتبختر ون اعزة فی المسحد 
ان کنت « تتحشی شمانة حاسد و عناد حبار و سطوخ معتد 
فاحذر بکاءالسلمین و حز هم و توق دعوخ ناسك متعید 
و اذ کر وقوفك نادماً مستعتباً یوم لقدوم علی النبی محمد 
ان ! لصلیب تعاصدت انصاره با امة الاسلام هل من معصد 


ومولانا امام‌اعظم افضل عبده وا کمل عصره تاح‌الملة والدین السدیدیالزوزنی 
را بتدریس مدرسه قطبیه وتولیت قضاء مظالم موسوم فرمود؛ تبحر او درعلوم مشروع 
و منقول و فروع و اصول از شرح و وصف مستغنی است * ابن بحده فن فقه وادب بود 
وا جهایده لغات عرب . ۱ 
بمد از وفاتش مولانا شهاب الدین که سوادالمین آن یکانه بود قائم مقام پدر 
بزر کوارش[مد وتر کان او رابمزید تربیت وا کر ام ونوازش و[ کذاه] اعظام ازائمذايام 
وعاماءاسلام‌شرف امتیاز ارزانی داشت ودر اوادنی بحار کار گیر و دار ملك‌وعلت شروع 
داد وچون از وی‌سخنی مستقیح که متضمن نسبت سر ادق‌طهارت بود بتهمتی که مستلزم 
اجراء حد و تعزیز بر گوینده نمود نقل کردند وبنزهت اذیال العصمة‌التر كانية من‌امثالها 
مطبر ةُ که درعفت بررخواتين جهان‌سر افرازی نموده باشد و بطهارت و تصون بر تمامت 
ملکات تفوق جسته ودرعصمت و عفت بمثایتی که : 
درحریم سترش و بستان سر ای عصمتش جز بشرط راستی يك‌سرو بن بالا نکرد 
. سرفرا گوش کنیزانش نیارست[ورید الوّی کافوروش تا نام خودلالا نکرد 


سم ۳ بد 

چگونه گرد وصمت تهمتی بر چپرةٌ تعفف او توان نشاند » و بجست و جوی آن 
قضیه اعیان دولت قیام نمودند وبروی ثابت شد و بسیاست وقتلش اندار واجپ دانستند 
و چند روز در مطموره چاه قلعه مقید و سالیانی درحبس و تو کیل بماند وبعد از آن 
در بارة او رأی عذو بعش لت بخشای استبناف تر بیت فرمود و مسند تسدریس صفهً 
کتبغانه مدرسةٌ قطبیه بسدو ارزانی داشت . و پس از انقراض عبد تر کان فتوی داد 
بطلان اوقاف آن ملکهٌ متفضله* و تجویز تخر یب مسجد جامع درب نو که آن خاتون 
بنا فرموده بود کرد و بدان سیب چون مالك کرمان مرا کز رایات سدره مثال ومضارب 
سرادقات عرش ظلال پادشاه خاتون [مد بانتقام آن اساعت از مسند تدریس وامامتش 
انزعاج فرمود و برادرش مولانا برهان الدین برهانشاه مجمم انواع فضایل و منبسم 
ژلال‌سلسال حسن شمایل وکان لطف معاشرت وظرف محاورت » درعر بیت وفقه عدیم - 
النظیر واغصان شعر عذ بش بقطرات سلاست ریان و نضبر و در وعظ و تذ کیر مشارالیه 
هیر ترتین: مایت مطف انلیا رالهیع سسمة شاه ستطان روز برسب اراس 
45 روت رد نهد و وشتد وار از مطلع منبر طالم شد . 

اگر استعلائی که مذان مشام حاضران را از عبارات سلس‌جزل آن بکانه حاصل 
آمد باز رانم تطویل انجامد و مم تلكك الفضایل برخلاف وتبره اقارب و عشبره خون 
ومال و عرض مسلمانان از قصد دست و زبان او در امن و سلامت است و روز گاری 
ممتد در کم [ژاری گذرانیده و عهدی دراز قد از لذات و راحات جسمانی برخورداری 
یافته بسر برد وحقیقت [نکه طر ازخاندان سدیدی‌وسنام ودودابهٌ[ کذا:] دودمان امامی 
ژوزنی اوست . 

ومولانا افضل‌الءلماء والحکماء عزالحق والدین الکیشی را ازشیراز استعضار 
و استطلاب فرمود و بر تر بیت واعزازش اقبال نمود ومدت بیست و پنج سال در کرمان 
طبیب‌مبارك نفس وقدم وپیشوا و استاد ائبهٌ امم‌بود * روان‌معالی‌را بدعایم فضایل افر اشته 
و ملابس علوم را بطراز تحقیق نگاشته وچون ماورا النپر سمت خرابی پذدیرفت و از 
وطات عساکر چرار وهجوم چیوش تاتار اهل [نجا لگه کون محنت گوتاگون شده 
ببلاء جلاء مبتلی گشتند شیخ زادهٌ جهان برهانالحق و الدین الباخرزی که واسطٌ عقد 
اخلاف شیخ شیوخ عهده و زمانه 7یا فی‌عظمة شأنه و علو مکانه سیف‌الحق و الدین 
| لمجلس العالی‌سعید بن مطهر بنا بی المعالی قدس‌ ال روحهما ازوطن مألوف نهپضت کر ده 
بکر مان آمد و غریق انواع اصطناع و اپادی ومشمول اصناف الطاف باکر و غادی 


ترکان گشت و موالی عظام تاجالحق‌والدین تاجالشریعقوبرهانالحق والدین برهانالشرمة 
که علو خاندان وسمودودمان ایشان اظپرمن ضوء النهار بود و ايشان را شاهان بنخارا 
گفتندی بر امیدمبر ات [ن‌خاتون عالی‌همت متوجه اين‌مذك شد ندو کسار امثالها ازعطابا 
وعوارفتر کان بقسط اوفروحظ | کمل احتظا یافتند و بتدریس مدرسهٌ قطبیهًموسوم گشت . 
وخاتم‌الاولیا ء سر الّه فی‌قباب‌الملکوت وصفوته فی‌جناب الجبروت شیخ صلاح‌الحق 
والدین الحسن‌البلفاری که صاحب برید ملك ولایت ووالی بیضه جلالت بوذ در عهد 
مبارك آن بادشاه کرمان را مناخ ر کب سعادت ومحط رحل کرامت ساخت و امداد همم 
عالیه بروز گار کبار وصفار اين دیار عموما و بعال دولت و سلطنت "رکان نیکوکار و 
سلطان نامدار خصوصاً متواصل فرمود و آن پادشاهان دین برور و کامکاران مبرت 
گستر بمیامن‌انفاس مفتنم آن غرة گزید گان ازل تبرك و نیمن نمودندومریدان سجاده 
گاه کرامت پناه ومعتکفان [ستان سمادت شیان مز اح‌العلة + | وب درسایهٌ رعایت 
و کنف انعام ومبر ات ایشان سالهپا روز گار گذرانید ند 
مولانا اکمل‌العلماء الر اشدین استادا لفقپاءالمر شدین ظپ المله و الدین که قدوة 
اسانذة امه مذهب نعمانی واسوهٌ جهابذةٌ علوم دین اسلامی بود وهمچنین امام علام مولانا 
حافظ الدین النسفی الی غیرهم من‌الافاضل وطلبةالعلم یآواز؛ احسان و صیت بذل وامتنان 
ترکان روی بکرمان نهادند و مطلول سحائب مواهب بی کران گشتند و بمناصب بلند 
ومر اتب ارجمند رسید ند . 
وعمم مولانا قدوةالشافعبین شپاب‌الملة و الدین ابوالحسن علی‌الیزدی که بحقیقت 
درمتانت علوم وتبحر درفنون معقول ومنقول وفروع واصول مشار الیه 
بشار البه بدعاءة و شنی علی فضلها لخنصر 
بود بی 7نکه درکرمان تصور غرض مالی کرده بود بسا" خیال منفعت جاهی بسته 
بود بعد از سیاحت اقطار دیار و جولان اباعد و اقاصی امصار توطن درین ملك اختیار 
کرده و تا روز وفات از هر منصبی دلفریب مجتنب بود وبعز عزلت مصون و بپرورش 
درخت دانش مشموف و روز گاری بتمپید قواعد دینیات وتشیید مبانی بقینیات مصروف 
و بسیب [آنکه عم و استاد و مدوم و مربی من بود در اطراء او زیادت ازین مبالغتی 
نمیکنم ومولانا فقیه علامه بهاء الملة والدین الحویزی که ابن بحده فقه مذهب شافعی 
بود هم بدین ولایت توجه نمود واز اقسام عوارف وسپام صنایع بادشاهان بپر ه‌مندی 
" تمام یافت و اگر بذ کر کبراء علما وعظماء فضلا و هنروران نامور و دانشوران فضیلت 
گستر که بدان وقت در کر مان مجتسم بودند ازغر یب + وشهری مشغول‌شوم بتطو یل انجامد 
واز فرض بازمانم واز سیاقت کتات دور افتم . 


| ۱ 
ص تامدخ افو کدی هه نهر هه 


بت وم 

ازائمهً کر ما نکه در آن زمان بانواع علوم درمضمار مجارات ومبارات گوی سبقت 
ازهمگنان پبرد و در حلبه اقسام فضل سابق ومحلی آمد مولانا برهانالدین بن‌العلیل 
کرمانی بود . هر 7فریدهٌ که درخطه کرمان امروز در دايرةٌ دانشمندی است باستادی 
آن‌یگانهمعترف است واز تیار بعار زخارعلم نهمارش مغترف واز انوار مشکات‌فضایل ‏ 
پیشمارش مقتبس و مصنفات و مولفاتش درفنون علم و ادپ بر کمال تبعرش دلیلی و اضح, 

و مولانا قدوة العلماء العتبحرین رفیع الدلة والدین الا"بپری پیشاهنگ قوافل . 
آستان علوم و آداب وینبوع حکم وفضایل ومتبوع ائمه وافاضل را حجاج سلطان بمز پد 
اکرام شرف امتیاز و رقم اختصاص ارزانی داشت » صیت دانشوری و تبحر آن یگانه 
که چون نسایم صبا وشمال بمشام جهانیان رسیده‌است واشمار عذب و نظم و ثر دلاویزش 


که باستماع آن مرده ز نده شود در آفاق گیتی و در زفان هنروران گشته ازاغراق در 


مدح و نناوستایش واطرا مستفنی است فاماگوش و گردن این‌خر بدةٌ حجر جزالت وعقیله 
در فصاحت را از زیور جوهر کان طبم او عاطل : نمی گذارد » این رباعی ی 
وقاد او اقتطاف کرده آمده است ؛ 


با روی‌توارمه ندهد نوررو است با وق تو گر لاف ز ند. مشك خطاست 
گلبر گ‌و رخ‌تواین‌ورن بازفنگن شناد وفه قو این سضی نید زاست:۱ 


این‌همه تحاریر علما وصنادید فضلا و ائمةٌ مشکل گشایو افاضل محفل [ز ای‌وسائسان 
اقالیم امامت ووالیان خطهٌ کرامت بودند و کافت واجد لب ضاحکة بهم وا کنون 
بند ار یا خود نمود ند » ۳ 

ثم اضحوا کأنهم ورقجف   -‏ فألوت به الصبا والدبور 

با سیاقت تاریخ آیم . 

قتلغ ترکان وحجاج سلطان سالیانی درصفاء مشارع موافقت ویکانگی و طراوت 
ریاض مصافات مادر فرز ندی بنشر معد لت و بث نصفت و رءایت سیاه و رعیت و تر تیب 
آبن در گاه سلطنت واعلاء معالم لک رفن بودند وهر چند اسم وزارت بعد 
از خواجة کریم نهاد فخر الملك شمس‌الدین محمد شاه که برعرصهٌ بزرگی شاه وبر فلك 
بزر گواری ماه بود برخواجه قوامالملك فخرالدین یحیی معین شد و هو وزیر ابن 


۱- این ریاعی فقط در اسغةً لندن مسطور است و در اسعهً استانبول بجای آن 
رباعی ذیل آمده : 
دل جور تو از بپر جمال تو کشد هجر تو بامید وصال تو کشد 
شبپا بسر سوزن و انديشة فکر بر کار گه خواب خیال ت و کشد 


ص بز 0 

الوزیر و در حيازت اسباب تصدر و استجماع ارثی واستیپال کسبی مترشح فاما پدرم 
عمدةالملكگ منتجب‌الدین یزدی رتیت تفوق ودرجه تقدم داشت و درهر دو حضرت تر گانی 
وسلطانی مدث بیست سال فشیر مضلحت جوی ومخلس نصیحت گوی ومدبر دولت[رای 
و ناصح مشکل گشای بود و نیابت دیوان خاص تررکان و اشراف مملکت کرمان بخواجه 
مجدااملگ تاج‌الدین ابوبکر شاه مفوض فرمود و او خواجةٌ پاك عقیدت صافی سیرت 
" پی‌غائلةٌ ییگو خط بود الط فقظ . 
وا گرچه عمم نعیرالملك‌ظبیر الدین محمود را زیادت ازحکومت وتصرفولایات : 

سر عه ومضافات شقلی دیگر نفرمودند فاما از راه فرط فضل و کال کرم وشط خوش 

وعبارت‌دلکش برصاحب دیوان‌استیفا خواجه یمین‌الملك‌ظهیر الدین‌بن فغر الدین نظام- 

الملك احمدین تاح‌الدوله که سبان غایات صنعت سیاقت وجواب شنل استیفا و کتابت و 


" . خواجة عامله شناس خبیر وبزرگی صاحب رای راست تدبیر وصاحب منصبی دانایکافی 
عالی خاندان و کاملی موجه گوی و داهیی کاردان بود درآن وقت مقدم داشتند و قام 
انشاء درسر انگشت فصاحت خواجه عین‌الملك ناصر الدین محمدین طنرل که مشهور بود 
بر یس د بیر نهناد ند» وا گر چه دراحر ازمايةٌ بر اعت و نصاب آن صناعت دون القلتین‌می نمود» 
- سخنی‌سلس عذب‌نوشتی چنانچه زردة کلکش‌را درمیهان سخنوری عنار و کبوه کم‌افتادی 
و درشفل آتیغ وسنان وکار خیل وحشم تا نکیت ملكث درحیات بود دیگری با اومبارات 
ومجارات نیاو استی کرد . 
بعد ازوفاتش‌قتلغ‌ملك و نصرن‌ملك وپولاد ملك‌درخدمت‌تر کان وساتیلمش وقورج 
ملك و پر ان‌در حضرن‌سلطان متقاد امارت‌وملکی وسبهداری وححایت ونیا تگشتند و . 
م وناصرالدین ملك درهردو در گاه تدیر گر محتاط وصاحب مشورت رای زن شد واز شر 
و شور وتوسط در ورطات‌نهپور محترز ومتجنب بودی. ۱ 
و دوشپور سنة ثمان وستین وستمایه که براق اغول و لشکر جنتای از جیحون بر 
عزم استغلاص بلاد ایران و مقاومت بابند کی اباقا خان عبره کرد و باستنجاد عماکر و 
استحضار سلاطین و حکام احکام بران گشت سلطان حجاح که ماب شاهی و مادهٌ نصرت " 
الپی بود بالشکر جرار وسپاهی نامدار همه ناموران جنگجوی قر اختای ودلاوران سیه 
شکن کرمان که درمپد زین بالیده بوند واز رضاع مصارع پرورش دیده » 


من کل اروع بر تاع المنون له اذا تحرد لانکس و لاجحد 
یکاد حین بلاقی‌الفرن من حنق قبل السنان علی حو باه برد 


وسلطان بهر ام نوت و شهنشاه کیو ان هیبت‌خود تماني تباهزارگروه و بخویشتن داریو فر 


رشکوه لشکری انبوه؛ 49 


1 
0 


ات 
جپانی‌درقبائی چست بسته هز بری در میان زین نشسته 


روانهٌ صوب‌غر اسان‌ومتوجه مخیم‌اردوی معظم‌شد وبا ارغو ن[آقا که قاين او بود بدخترش 


ایلکویه یکی درصف مجار به بایستاد و با یاغیان‌اسب مبار _ّ تاخت وبا بافیان‌نر دنبرد 
باختو درصف قتال‌ر خش‌ساطا نی وشید یز خد | 0 نی نش شد وساطان مجر وح گشته 


ازمر کب جدا ماند و در میان صریعان تیر بران وجریحان تیروسنان افتاده توده سال که 


۱ لقب بیکا ملکی بافته بود جون ذ بح اسمعیل دای آن سلطان گشت و باطف ايزدی‌ار 


مصر ع کشتگان و خنتگان ترفن گنت سلامت و خلاص سوا رگشته بشرف خا کیوس جپان 
پادشاه اباقا خان مشرفآمد ودر ازاءآن نوع تب‌گو. ین ی و کجا میشی انواع عحنایت 
وسیور غامیشی درحق او شمول یافت که هیچ سلطان ومملکت‌دار وطرف‌نهین از حضرت 


بادشاهان مئول بعشر آن مشرف نگشته است ومظفر ومصور و کامر ان ومسرور باز مقر 


عز خرامید وترکان خاتون کرة" ثانبة" که اه داد شت که سیر جان از توابع 
ولواحق کرمان است ومضامین کتب و تواریخ بدان ناطق» اگر حکم یر لیغ نافذ شود 
که آن خطه را باز تصرف حکام کرمان نمایند مناسب معدلت باشد. بتحقیق وتفحص‌این 
حال امراء بزرگ و مولانا نورالدین مطرزی را که سابق حلبهٌ معالی و فایق برفرقة 
اعالی وغره ائمةً موالی بود نامزد فر‌مودند و بدلایل واضح وبراهین لایح ثابت ومعفق 
شد که سیرجان از مضافات کرمانست و مفرد بترکان خاتون ارزانی فرمودند و نصرت 
ملك را براه پاسقاقی وسپپداری و عمم خواجه ظهیر الدین نصیر الملك را براه ۳4 
و بیتکچی ۲نجا فرستاد ند وبعداز مراجمت ازجنگ بر اق‌وخر اسان کارو بارسلطنت‌حچاج 
سلطان مزید نور وبهاء ومزیت قوت واستعلاء پذدیرفت و بعکم کمال شو کتی که او را 
حاصل مد دم استبداد و استقلال زدن گرفت و بر رای ترکان خاتون اعتراض نمودن 
۲ فاز ید وروزی که فرز ندان را تطبیر فررمود ازغایت عظمت وآلین و ابپت و تزیین و 
تحسین بزم ومجلس و[رایش بارگاه و در گاه درمیان مواسم ایام سور ورامش‌که در 
کرمان افتاد روزی اغر محجل بود اباقا خان سلسلهٌ رغبت را در خطبةٌ کریمه ای اژ 
کرایم فرزندان ت رکان تحريك فرمود و امير قراخای را فرمان شد تا بکرمان آمد و 


در صدف سلطنت و گوهر کان مملکت خلاصةً دودمان قراختای ز بیدهُ عصر شاهی و 


ربدة عنصر پادشاهی بادشاه خاتون را که بضعهٌ ترکان ونتیجهٌ سلطان و ملکه خواتین 
7فان ودر کنال حسن خصال طاّ جفت بند گی حضرت گردانید وترکان وسلطان بر تپیه 


اسباب جهاز وتجهی زآلات ساختگی سرادق عظمتش اقبال نمودند وعلایق و نفایس نقود . 


وجواهر وائواب ودواب وخبار اماء وعبید لایق چنان حضرت وفراخور آن‌حالت‌مر تب 


ای ای 
۹ 


نی بل 


گردانید ند وچون مرایر این وصلت مبرم شد مبانی عظمت ثر کانی محکم مد وریاض 
حالش مزید طراوت و نضارت پذیرفت ولوای دولتش بطر از مزید رونق وجلالت‌مطرز 
آمد وجاه وپایةٌ سلاطین کرمان وحکام این دودمان یکی هزارگشت حجاج سلطان اژ 
راه بطر جوانی وسکر کامرانی برهمان شيوء تسلط وتجبر اصر از نمود وترکان خاتون 
اغضاء و اغماض مادرانه میکرد و اشفا و اغطاف مشفقانه بجای‌می آورد فاما مفسدان 
ظر فین جمعی نوخاسته ضمایر ایشان را متفیر میداشتند ومیان ایشان ارقم وحشت درچنبش 
آمد و فلوك معتبر و وژرای نامور که تسکیت نايرة وحشت را میان در بستندی مندرج 
ومتوفی گشته بودند عاقبةالا مر آن نفاق وخلاف بفسادکلی سرایت کرد و شرح این‌حال 
آ"نکه درباغ مشیز حجاح سلطان را روزی دربار گاه تر کان خاتون شراب تمام دریافت 
آزرم وحبا یکسونهاده وازجادةٌ رعایت شرط ادپ منحرف شده بر تر کان خاتون‌اقتر اج 
رقس کرد وآن خاتون رضاجوئی‌او زا ازراه اضطرار و اکراه از چپار بالش غصمت 
برخانته آستینی چند بر افشاند در آن حالت رندان لشکر آواژ بر [وردنه که : 
پیر ند چرخ واختروبخت تو نوجوان آن به که پیر نوبت خود باجوان دهد 

تر کان شاتون این نوع اهانت و تا اين غایت هتك ستر حرمت و حشمت را تحمل 
نبارست نمود و نیز مفسدان القا کردند که خواص سلطاني بر عزم قصد تر کان و شاه 
جلال| لد نیا والدین سیور غتمش متقق شده‌اند بدین سبب درظلمت شب واللیل احفی 
لاویل روانه‌قلعهٌ سمر‌جان شد ند و از "نما سلطان نوشتند که متوجه بند گی اردومیشویم 
و درسر حد انتظار وصول سلطان را ده روز متوقف خواهیم بودن . 

چون‌فرستاد که بهمان میعاد بشما میپیوندم و تخلف نمود ایشان بعد از یأس آن 
مرافقت و موافقت حر کت فرمودند و حجاج سلطان بی شريك و منازع در کرمان 
تمکن یافت . 

و چون زمستان در ]مد لشکر قراوناس باشلاب ايشان مبار کشاه نامی هجوم 
کردند واز کرمان امیر طایسی را که این زمان سی سال شد که بتیمور ملکی‌ملقب‌شده 
است وحقیقت[نکه مردی خویشتن‌دار وعاقبت بین ژرف نگر ودوراندیش عاقل محترز 
نیکو زند گانی کدخدای سرضابط است و درپناه حزم واحتباط و در قناعت روز گاری 
خوش با وجود تبدل احوال و استیصال شاهان گردنکش و ملوك فرعون وش گذرانیده 
بمحار به ایشان فرستادند و درحدود شق بم برایشان زد و داد مردی و مردانگی بداد. 


و مظفر و غالب آمد » سر مبار کشاه و چند معروف یاغی با خود بدر گاه آورد و 


این کو شش‌طر ازه‌ساعی او مد وتاج‌الدین ائیامش و بسر ان را م ی‌عظیم و قربی تمام 
بود و مقالید تمامت مناصب در قبضهٌ استیلای ايشان بلکه سلطان خود اسیر تصرفات 
ایشان مد . 

وخبر رسی دکه ترکان خاتون چون ببند گی حضرن رسید زیادت ازمعتاد ومعپود 
درسق او سیور غامیشی وعاطفت شامل گشت ازین سبب استثه‌اری عظیم بسلطان راه 
یافت واز نزدیکان خود دراین قضیه رای طلبید . سخافت عقل و رکاکت تدببرشان آن 
اقتضا کرد که رسولی می‌باید فرستاد پیش عبد الله اغول نبيمةٌ جفتای خان وبا اومواضعتی 
کرد که اگرمارا بزیادت لشکر احتیاح افتدفوجی از قراوناس بمدد ما فررستد و بدین‌مقرر 
رسولی را با دودانه در شاهوار بفرستادند و ساطان خود شب وزوز زا تفش او رت 
مستفرق داشت و بغمات خسروانی از قمات خسروانه نغافل و باونار ملاهی از اوطار 
پادشاهی متشاغل گشت و در اواخر زمستان شبی که نشاط شراب فررموده بود عربده بل 
سانیلش وپسران آغازیدن گرفت وهريك را بصد گان ودویست گان سیاط عذاب‌عقو بت 
فر‌مود و ببندیشید که ایشان صاحب سری:بدان هولنا کی فان که انشای آن موجب 
استیصال کلی باشد و ایلام وایذاشان از جادةٌ صلاح وصواب دور تواند بود تا پوقت ["نکه 
خبر مراجعت‌ترکان خاتون بکرمان رسید. سانیلوش و پسران در شب گر بخته باستقبال 
رفتند و سلطان را بسیب وقوف ایشان بر آن سر مر اسلت با عبد اه اغول و تيقن بر 


افشاء آن راز مضطرب و قلن گشته فی‌الحال از مقر عز انزعاج حاصل آمد و بی هیچ 


در نگی 


شبنان مه تقو زشیه: تایاین که سوی باختر و دد شتابان 
نهیبی‌خورد و راه‌هند برداشت همه رزم جپان را بزم پنداشت 


و بعد از توطن واقامت شش‌ماهه درسیستان بواسطه استماع آوازه هجوم اباقاخان 
ببادغیس از [ نجا متوجه دهلی‌شد ومدن ده‌سال موقوف‌وار در کوشکی بماند و هرهفته 
يك وبت بسرای سلطذت[مدی وشرف مثول دریافته باز مجلس رفتی و چون سلطان 
[بوالمظفر خلح که در بار گاه سلطان دهلی میان او وحجاح‌سلطان قاعدة ودادی تمهید 
پذیرفته بود سلطان او را بنواغت و با لشکر و پیلان و مرا کب و کتائب وطبل و 
کوس واعلام‌وچتر ور سم و بت سلطدت واسباب تمکن وعظمت بکر مان متوجه گرد نید 
و با دلی سراسر امید بتدریج تا ببکر رسید مرضی صعب بر مزاجش طاری شد و 


۰ ۰ ۳۹ پم ۹ 3 
درشب «جشنه هفتم و الححه سنه سفن وستمایه ۰ 


همانجا بر طاوسی بینداخت جپان زان فر کاوسی پرداخت 


1 


و 6 تست 

تغل املش خار خست [ورد و نحل طمع بجای اری مات شری محنت داد وخبر 
وفاتش اهل کرمان را نمك حسرت بر جراحت غم پاشیده گشت و کیست که از دستبرد . 
چرخ امان دید و از کاس امثیت مراد دل شر دت رفاهایت چشید . ۱ 

گمان بری که وفا داردت سپهر مگر تواین گمان‌مبر اندر وقاحتش بنکر 

وازوی فرز ندان ماندند چپار پسرو هیا لابوث ) احوادر والسیوف البواتر. 
و الصقور الکو اسر و البحار )زو اخر والاحوم الز و اهر ۳ 

۱- قطب‌الدین طفی شاه و درجوانی و زمان شاهی در _گذشت » 

۲- مظفر الد نیاو الدینمحمدشاه که سلطان‌صاحب‌صولت وشهنشاه وافرشو کت و 
شهر بار قوی سطوت شد ؛ 

_ ر کن!الدینمحمود شاه که غضنفر سشةً مردانگی و مر یج فلك فرزانگی و 
برومند_ نهال چمن جهان آرائی و درخشنده هلال فاك چستی وچابکی وزیباتی بود و 
بواسطةٌ تپور و بی‌غوری درعنفوان شباب باهزاران درد ودریغ جهان‌را وداع کرد » 

۳ علاءا لدین خسن ث ۰ شاهی و سرت باك عقددن لطیف طبع باحیا و حمیت 


ذر تبکو کاری و کم ]راری » سالش بیست وهفت کشید و نکایت ادمان شراب در وی 


رسید و بجوانی گذشت»‌شد رحمه‌ال ودختر آن ملکه‌اسلام که نامز دشاهزاده بولارغو آمد. 

وازوی دختران ماندند شیرین درعقد امیرعلی قز اغلی‌و یکی در حبالهٌ امیرزاده 
قران بن قتلغ شاه و دیگری‌نورا قتل غ که خانون امیر معظم یولقتلغ بود؛ و ملکه چلال 
که خاتون امبر ژاده سابکتمر بن سوغو نجاق نون بود و سلطان نسب که بطنر لچه 
بهپادر مزدوج شد * و بی بی شاه خاتون که خاتون امیر بزر گ طارمادارست و واسطهٌ 
عقد بنات وعاقلهًعقایل ملکات آمد» وغان سلطان که‌زن خویشاوند خود پسر نصرة الدین 


یو لکشاه گشت؛ وسلطان ملك که خاتون اهر منکو طای فو شحی موسوم شلد , 


وچون هودج کبر باء ومهد عز وعلاء تر کانی بد ارالملك خرامید برعادت معهود و 
سئت محجمود خود بنشر معد لت و فرش عاطفت و نظم امور ورعابت جمپور بر مقتضی عدل 
وعقل قیام نمود و بر ]بادانی ولایت و استمالت رغیت اقبال تمام فر مود » رباع این ملكث 
۳ آبین استقامت ست و در اصطناع بر خاص وعام گشاد 

و درین تال جون رایات فر خند ه بات اباقا خان بخر اسان خر امید شاه جلال - 
الدین سیورغتمش باجازت وصوابدید تر کان خاتون احرام بندگی اردوبست وبسیور 
غامیشی تمام پر ه‌مند شد و تصرف و حکومت انجوی برادرش حجاج ساطان و امر 


۹ شکاری کر مان و امارت عضی ۳ ها ردو تفو بض افتاه و تشر دف چدر مشرف گنه 


۱- در نسخه لندن : زین 


او ۱ 

بگرمان رسبد و حلقه در سلطنت ۳ بانگشت طلب فر اجنبانیدن گر فت و باآنکه جک 
در باب‌سلطانی نداشت بی استطلاع رای تر کان خانون فرمود ۳ در خطبه‌نام او را ردیف 
ناغ تر کان کردند وازاعیان کرمان مثل معزالدین ملکشاه که هنواره سالك مسالاك فاد 
یداد بودیو خداو ند زاده‌ماك که‌دائماشیوةاو بدخوئی وفتنه‌جوئی وشرانگیژی‌بود وشال 
مك و تغماس۱ ماك‌وقورج ملث وتوکان ملت. از خدمت تر کان منفصل‌شده «لازم ومتابع 
او کت و دردیوان کر مان نایب و پیتکجی کماشت وقاعدهٌ.سلظنتی از نو سپاد وتر کان 
خاتون يت چندی حلم و تحمل را کار فر مود وجون تساط او از حد گذشت امیر تولاك۲, 
پسر پولادملك را سه‌اسبه بیند گی ایفادکرد ورسالت شکوهآمیز ازجلال‌الد نیاوالدین 
سبورغتمش بادشاه خانون ابلاغ گر دا نید وحکم بر لسغ نقاذ یات که جلالا لد نبا والدن 
در کر مان‌مداخلت تنما ید ودراینجوی‌حجاجی و امیر‌شکاری نیز شرو ع نکند طایفه 
را که ازتر کان بر گشته پیش او رفته‌اند همارا پیاسا رساند  .‏ . 

ترکان ایشان را درقبض آورد وبعداز آن اژراه مرحمتی که درجبلت او مقطور 
بودعفوارزا نی‌داشت‌و شاه‌جلال الد نیا وا لد ین‌سیور غتمش متوجه بند گی گشت و آن جماعت 
کر بخته برعقب او روانه شدند و چون شرف تکیشیشی مستعد شد منز ات اختصاص ‏ 
و قرت تمام یافت و در عداد ایناقان خاص و اشنا کهان معتیر منتظم شد فاما در : 
کار کر مان‌شر وعی نتوانست کرد 1 
رفتند و آن‌ وللایت را بتغلب کدف و ملك نجا سیف ‌الدین نصرات هنز عج گشته 
متواری كِ؟ِ* تر کان خانون بولاد ملكت و سرش امیر طایسی را فرستاد تاسیف‌الدین و 
اتباع را درقبض [ورده بد ر گاه [ورد ند وملك ناصرت درهر موز متهکنشد ومادرخود را 
بی‌بی با نظر با زواهر جواهروطر ایف‌اوانی وتحف وامتعه بدر گاه تر کان فرستاد وبنظر " 
عنایت ملحوظ گشته و مقاصد و مر اداتش باتحاز مقر ون افتاده مر اچعت مود و تر کان 
خاتون وزارت را برخواجه نظام‌الدین بپاءالملكابوالکفاة که ابن بجده استیفا و کفایت 
وخواجهٌ صاحب وقوف باحنکت ودرایت بود مقرر داشت وقضای مملکت کر مان برقرار 
ماضی برمولانا امام‌الدین پسر مولانا محیی‌الدین که ابا عن جد [ن‌منصب مر ان‌داشت 
وخیاط قضاً وقدر آن کسوت ۳ در بالای شایستگی ایشان دوخته تقو یش فر مود 1 

مولا نا سعیل امام‌الدین درعپد حجاج سلطان ونر کان خانون وجلال له بن‌ساطان 
وبادشاه خانون و محمد شاه سلطان ۳ و جود خصوم معشر و قاصد ان ممکن و حاست ان 
وعم شک این منصب را بر وجهی نصدی نود که کتن را محال طعن واعتر اضف بر اقوال 


وافعال واحکام وحکم وقام او ممکن نگشت . 


۱- درنسعهٌ لندن : پفرش ۲- درهمان نسخه : نو کال 


۰ ۵ 

بعداژ تبحر درعلم وآداب قضا روائی روشن ورائی تمام وحدشی بکمال و قوت 
نفسی وافر داشت وذیل نباهتش از لوب طمم و ارتشاء منزه بود و قاضی اصحاب امام 
مطلق شافعی مطلبی رضی ان عنه مولاناشرف!ادین|صدیقی با اوشريك‌شده واو بزر گی 
فاضل‌وورع متدین ومتصون و درفن ادب‌وعر بیت‌مشارالبه‌عصر مولانا جلال۱ الدین‌سمعا نی 
8 
بواوق نیز موسوم ]مد » سلامت قلب و طهارت نفس داشت و از فضول فایت محترز 

و متجنس. ۱ 

و دراواخر سنه ثمانین وستمایه خبررسید که تخت وچمار بالش خانی ازز یورطلعت 
بادشاه عادل اباقا غان خالی وعاطل ماند و احمد سلطان بر تخت سلطنت مستوی شد » 
ترکان خاتون يك روز شرط تعزیت علی‌الرسم فی‌امتالما تقدیم نمود و ظاهر شهر را 
هفتهٌ مخیم ساخت وخواص وعوام را نطلبید وتعداد حقوق ایادی و صنایع خود که وی 
و گردن‌صنار و کباراین دیار بدان گران‌بار بودفرمود وازهمگنان استحلال نشود وعذر ها 
خواست وجمپور معتبر ان را وداع کرد وروانهٌ اردو شد» 

هر[ نچه مایهٌ شادی ‏ وکامرانی بود چو او برفت بيك بار ازین دیاربر فت 
طاشن شیور ناسا اعتف فزرسان یازا عان مصافاین خی وال 
حقیقی دست داده‌بود » چون پادشاه گشت آن حقوق‌را رعایت فرمود و نیز امیرسوغو نجاق 
نویین که‌قاین او بود وقونی خاتون مادر احمد مر بی ی تن زد وحکم پر لین بتفو یض 
سلطنت جملگی مالك کر مان علی الانفر اد مشتمل برعزل تر کان نانذ گشت و کامران و 
کامیاب و کامکار از اردو مر اجمت نموده درسیاه کوه بتر کان غانون رسید » پادشاه‌خاتون 
نیز ]"نجا بود» حکم برلیغ برتر کان خواند ند » دراثناء استماع حکم عارضه نفسانی 
استعلاع نايرهُ خشم وغضب وغم مه از هواس کرو و15 ّ وش تک ۳ 

وسلطان جلالالدین اعیان کرمان را برمراجعت بکرمان وانفصال ازتر کان تکلیف 

فر مود » همگنان شاء امالی مطیع شد ند ودرخدمت زک او متوجه کرما نگشتند 


5 - ساطان جلال‌الدنیا والدین ابرالمظفر 
سبو و قتمش سلطان من وط تطب| (دن سلطان 


پادشاهی بود عاقل مردانه وشهنشاهی کامل فرزانه و خسروی در استجاع تمام 
خصال شاهی و بادشاهی یبگانه 5 دات و جوهری داشت دام خصال و حلم و وفاری در 
اعلی مدارج کمال 


سب در نسخه لندن : جمال 


شب ۲۲ج سس 
در صد هزار قرن -پپر پیادرو ‏ نارد چو تو سوار بمیدان روز گار 

بررخسار مبار کش مخایل فریزدانی زك روشن ومبین و دعاوی فضیلت ومز بت 
سبق او بر سلاطین قراختای ببراهین قاطم و حجج ساطم مبرهن و در تقدیم »راتب 
شپریاری واقامت شرایط جهانداری بمثاتی که مطمح نظر هیچ دور بین نشایدشد ووهم 
هیچ تیز خاطر بپایةٌ آن نتواند رسید و در فرط علو همت در گسترانیدن بساط نیکو 
کاری وشناختن مقادیر امور جپانداری و وقوف بر غوامش سرایر سلطنت از سلاطین 

رو ز گا, خود ممتاز ومستئنی . : 
در ر بیع الا ول سته اعدای و یتفن یگرهان رسته وامون ملطتت وا دون مساق 
استقامت اطراد داد واعیان نواب تر کان خاتون و اکابر متمولان را برفق و لطف در 
ممرض اقامت رسم پیشکشی و تقدیم شرایط نثار و خدمت آورد . تمامت طوعا و کرهاً 
اموال وافر فدای جاه وعرض گردانیدند و معزالدین ملکشاه کمان انتقام را برژه کرد 
ار سوء خلق ی که طینت او همواره بدان مجبول بود ظاهر گردانید و بر ایذاء خلق 
مصر ایستاد و هر چند قورج ملك که اعقل ملوك زمان و | کمل امراء کرمان بود اطفاء 
نائرةٌ فساد را میان دربست وجانب صلاح را همواره معمور می‌داشت فاما شاه معز الدین 

ملکشاه از اضرار خلایق این دیار هیچ باقی نمیگذاشت . 

وسلطان وزارت بخواجه نظام‌الدین دبیر داد که از قدیم الزمان کدخدای اعمال 
واموال او نود وخواجه دانسته خبیر وعواقب امور را بصیر ومدت وزارتش بیست وپنج 
روز برداشت » و استیفاء بصفی‌الملك خواجه ر کن‌الدین امبران داد که سالها کفایت و 
نیابت دیوان کر مان کرده. بود و وزارت خاص بخواجه یمین‌الملك قوام‌الدین بن ضیاع- ‏ 
"الدین که از عنفوان شباب باز بخدمت و ملازمت سفرا و حضراً قیام نموده تفویض کرد 
وقورج ملك قائد عنان تمامت اشنال ملك و دولت و مرب و مدبر امور سلطنت گشت و 
حقیقت ۲ نکه ملکی بید ار هوشیار وسپهداری ناندار کار گذار ومر دولت و مملکت را 


مد بری رفیم مقدار بود. 


و درمطلع طلیعةً دولت سلطان جلال‌الدین جمعی از حجاج سلطانیان و فوجی از 
تر کانیان امیر علی ساتیلیش وامير محمد قتلغ تاش و امیر محمد ایدگوز و امیر محمد 
علمد ار در قصد سلطان متفق و قطان کفد و قرار دادند که روزی معین در بار گاه 
نشمشش سلطان: و خباه کنند: وشیو کفاه را بسلطانی بردار ند . 

چون باسیو کشاه این راز بگشادند علی‌الفور بغدمت سلطان آمد و اژین قضیه 
۲ گاهی داد خواص دزگاه بقبض [ن جماعت مأمور گشتند وپرسیده تفحص‌نمودند بگناه 


" 1 ت 

اعتر اف [آوردند و بدیگر روز سلطان باعلما و اعيان واذناب‌ونواصی بصحرای سر 
ریگ رفت ومجرمان را احضار کردند وبفتوای بعضی از ائمهٌ عصر وحکم یاساق تمامت 
را بتیغ قپر گذرانید ند و ترکان خاتون چون بعضرت‌احمد رسید او را تکیشمیشی کرد 
وصاحب هید شپید شمس‌الدین صاحب دیوان بتر بیت وتقویت او بر خاست وبی بی‌تر کان 
دخترش و نصرةالدین وکا ملازم بودند و خواجه ظپیرالدین یمین‌الملك ءستوفی 
وتاح‌الدین سانیلمش ازملاقات جلال‌الدین سلطان کناره کر ده و گريشته بخدمت ترکان 
بموستند و مولانا عمادالدین ظافر که از اعیان وزراء کرمان و یگانهٌ علماء زمان بود 

ملازدت خدهت تر کان اختبار کر دند تن ند بر خواچه صاحب دیوان را ر آن 
داشتند تا بر نیکوترین صورتی-ال‌تر کان بعرض‌رسانید » حکمبر ليغ نافذشد که حکومت 
میان تر کان‌و سلطان مناصفة" باشد . ۱ 
قوتی خاتون و. وفونجاق نویین بدفع اتمام آن حکم بر خاستند و با احمد تقریر 
کردند که مبادا بدین سیب سیم رغتمش ازحضرت تو نفور شده بغر اسان بخدمت‌ارغون 
اغول پیوندد و صلاح آن تواند بود که این زمستان تر کان درین ولابت قشلامیشی کند 
و کارملك يك رو به‌شده‌مادة مخالفت منقطم کر دد وسیورغتمش نیز [نجا ید و بحضور 
هردو کار ملك کر مان را قراری داده آید . 

بدین‌سبب تر کان خاتون آن زمستان در بردع مقام ساخت مشمول ایادی وانعامات 

وا تاقوا کیش انش صا وان اسان اش ۰ 
اقامت فره‌ود واز تجرع کاسات غصص خفقان وب محرق بروی مستولی گشته دست‌اج 
دامن جانش گرفت و روحااقدس هماشین ومونس او شد * کرو بیان ملائکه 9 
او شتافتند و دربپشت برین کله و تتق روان پا کش را بباراستند رحمهةالله علیها کل 
صاح بحفق رابات انواده و مساء بتلاطم امواح قاره 

تهمتن روانش پراز نور باد ز جانش هميشه ستم دور باد 

وی‌بی ترکان دراردو بود " چون خبر وفات مادرش بدو رسید مقاصد و ملتمسات 

خود با اعیان‌حضرت عرضه داشت واحکام مشتمل. براشزاف کرمان و تفویش دیگر اشفال 
حاصل گردانید وپادشاه خانون سبرجان و تصرف املاك خاصهٌ خود بدو مقرر فررمود و 
متوجه کرمان شد وصدف درعصمت و گنجینةٌ جوهر طهارت اعنی تابوت ترکان خاتون‌را 
بکرمان آورد و سلطان جلال‌الدین و جماهیر معتبر ان کرمان استقبال بواجب کردند و 
رسمعزا بسزابچا ی آوردند و در گنبد مدرسهٌ که درسرة شهر ساخته بود دفن گردانیدنده 
فضلا وعلما را عمامةٌ تربیت او از سر بیفناد ورعایا را خلعت او ازبر بز کشیده مد ؛ 


و۵ سس ۱ 
" دلیل ومعتبر از انعام او محزوم ماندند و قانع و معش بی‌ا کرام او مهموم.گشتند , نعم 
رو ز کار غدار را خود چنین عادتست؛ ,غمائیان مرگ کلاه جبروت اسر ملوك ساسان 
وشاهان سامان در ر بودند وتر کتازان اجل چتر عظمت بلقیس سبا وقيدافةً روم وتوران 
. دخت عجم را بدست قهر پاره پاره کردند . بسا شاه که شکم خاك را خوابگاه ساخته 
اند وساطالوت که بپلو بررتختهٌ تابون نهاده » ۱ 
و لو بقی قاءا لدهر شخعص لکان ۷۱ رطحی الهاشمیا 
وبی‌بی تر کان احکام را بشنوانید وبرسانید » سلطان جلال‌الدین درانقیاد آن‌تعلل 
ورزید و بپر نوع اعتذار که سبب عدم اعتبار آن مناصب و اشذال باشد تمسنك نمود و 
بی‌بی تر کان و نصرةالدین یولکشاه وغیاث‌الدین سیو کشاه عازم سیر جان شدند ونصرة- ‏ 
یی فا نا رای شرت ره دار بش نیرت امن آفعضیان 
ارغون ثابت بود ومر ار عبودیت مبرم » دراين عهد [نرا بلواحق نیکو بند گیهپامشفوع 
۱ قاعده را محکم‌تر کرد 
ولطا تال [یم بپار سنه ثلاث و مانن وستمامه برتوجه بجانب اردوی مقر 
عز م جزم گردانید وتا سره کر مان برفت و سیب [نکه احمد برعزیمت محاربةٌ پادشاه 
زاده ارغون بر نشسته بود وشعله مخالفت میان بادشاهان اشتعال بذیر فته متوقف ومتردد 
می‌بود تا[آواژه رسید که احمد مظفر: وغالب گشت» اظبار شعار هواداری احمد را این 
موده منتش رگردانیدند ودرشهر ندا کردند که غلبه واستیلا طرف احمد راست و شیدین 
آغا را که ازقبل بادشاه زاده ارغون بکرمان آمده بود تمکین ندادند تا ر نجیده‌برفت 
و درین وقت سیف‌الدین ملك پسر تاح‌الدین یعقوب وسیف‌الدین نهی و امیر محمد قتلغ ۱ 
بك و گندوغدی نامی مماهد ومحالف ومتفق وموافق شدند بر آنکه سلطان‌جلالالدین 
را درجامع شپر يا در بار گاه بر تخت سلطنت هلاك گردانند و نصرةالدین یولکشاه را 
قائم‌مقام او دار ند . 
پولکشاه سلطان را ازین حالت و اندیشه اعلام داد » تم امت را در قید و قیش ‏ 
آوردند وبرسیده اظهاز سیاست را دستها ازشانه بمرون کر دند و اعضاشان در اطر اف 
کرمان طدران نمود . 
وچون سر بر سلطنت ر بم هسکون. افر طلعت همایون پادشاه عادل ارغون مزین 
شدایلچی بایدو ناما با بلاغ ین‌مزدة بزر گ و استفر ارملك و مهم تحصیل‌مال کر مان بفررستاد ند" 
"از وصول او انعزال عظیم بسلطان جلال‌الدین راه یافت و حال نصر ةالدین یولکشاه 
انتعاش تمام پذیرفت وامیدوار ومستظهر برعزیمت بندگی حضرت ارغون خان بسیرجان 


ق بت 

ها هش تم کیرش شا خا ی بش اه مه ند کر 
حضرت ارغون خان شد و ایلچیان متواتر و متوالی او لی اجنحة مثنی و ثلاث و 
ر باع باستدعا و استحضار جلال‌الدین سیورغته‌ش سلطان برسید و او بر جناح استعجال 
روانه شد . 

چون باردو رسید کاروحال خودرا ازجادةٌ استقامت مایل ومنحرف مشاهده کرد؛ 
خصوم معتبر از غانه و بطانه وخویش و بیگانه چون پادشاه خاتون و بی‌بی تر کان و 
بولکشاه وسیو کشاه وخواجه ظپیرالدین مستوفی وتاح‌الدین ساتیلمش ودیگران دندان 
انتقام‌تیز کرده وقصد واستیصال او را جان برمیان بسته وتلقین وتعلیم مولانا عمادالدین 
ظافر اضافه وعلاوهٌ آن بلیت شه وساطان جلال‌الدین‌را با اتباع بعداز "نکه‌عز تکیشمیشی 
یافته بود بیارغوی بزرگ در [وردند و درپرسیدن و تفص نمودن مبالفت فرمودند 
وبا[ نکه بوقاچینگسانگ که امیر الوس و کارساز جهانیان و مدبراقالیم ايران بود با او 
اعتنائی تمام داشت نوابش را بضر بات عنیف و سیاط عذاب سخن پرسید ند و بأجعپم 
درمعرض خطر مد ند بی عنایتی و سخعط بند گی بادشاه خود بود و بوقاچینگسانگ لطایف 
حیل و<سن تدبیر آن طامهٌ کیری را ازسلطان جلال‌الدین دفم کرد وملك کر مان‌میان 
پادشاه‌خاتون و جلال الدین مناصفة مقرر گردانید وچون یادشاه خاتون بتلقین وتقر یر بی ی 
تر کان و اعوان و مولاا عمادالدین ظافر اوتو کی مشتمل برشکوه از بوقاجینگسانگ 
بنوفت و بردست توسوفقاا گور کان تاد ای حضرن ارغون خان عرضه داشت بوقا 
چینگسانگ متفیرشد و بر مبالفت اصرار نمود تا بزودی بادشاه خائون را بشه‌زادةجهان 
گیغاتو داده بروم روانه کردند و جلال‌الدین سپور غتمش ساطان را بشرف ازدواج 
کریمهٌ از کرام سرادقات سلفور ساطانی و دره از درر صدف اروغ بزرگ چنگگز 
خانی مپ‌داعلی شپز اد عادلهٌ عاقلهٌ متفضله خلاصهٌ ملکات ایران وتوران » خدایگان بنات 
خواقیت وسلاطین جهان کر دوجین مشرف گر دانید ند . 

این شپزاده در اصالت نژاد و بزرگی تبار و علو نسب چون زییده آمد زن 
ها ون! ر شید که کر یمق او کته : لو نشرات رز ببدخ صفاتر ها لما تعلات !لا با تحلغاء 
زیرا که منصور جدش خلیفه بود » مهدی عمش خلیفه " رشید شوهرش خلیفه » پسرش 
امین خلیفه » بسر شوهرش مأمون خلیفه . این پادشاه زاده را پدر شپزادهٌ جپان منگو 
تیمور اغول است پسر هولا گو خان بسر تولی مان نسی .کی ان ,بو بن یدز 
پادشا تا بآدم " و مادرش ابش خاتون دختر اتابك سعدین اتايك زنگی پادشاهان‌ممالك 
فارس ومادر مادرش بی‌بی ترکان دختر یاقوت تر کان دختر قتلم سلطان براق حاجب و 
پدرش انايك قطب الدنئیا والدین محبود شاه پسر انابك قطب الدنیا والدین اسفپسلار 


نت در نستخه لندن : بوسو بر تان 


صا ۵۷ سس 
پسر انا بك عزالد نیا والهین ابوالملوك‌لنگر پادشاهان خطهٌّیزد » مادراتايك قطب‌اله نیا 
والدین اسفپسلار قوتلفاح خاتون خواهرزادة سلطان سنجرین ملکشاه سلجوقی " پدر 
قوتاناج خاتون علاء الدوله سلطان الناحية عضد الدین اینانج خاصبك ,ابو کالنجار 
گرشاسف بن‌علی بن فرامرز بن علاء الدوله ابی جفر کاکویه از نسل کیان و تخمةً 
خسروان و نژاد شاهان عجم است و نسبتش منتهی مشود تا بجه‌شید ؛ 
نس کان علیه من شه‌س‌الضحی نورا و من فلق‌الصباح عمودا 
وگن در شاه راه علو نسب شاهی وعنصر جلالت پادشاهی او بسیر وهم تا بء‌نزل 
باز پسین صلب دم تدرج کنی پای اندیشه جز برتغت‌خانی وچپار بالش جپانبانی نروده 
و بی‌بی ترکان و فرزندان و خواجه ظپیرالدین مستوفی نسغة جامع حساب مال کرمان . 
به یو ان بز رگ‌داد ند بمبلغ ششصد هز اردینارزر رایج. بوقا چینگسانگ‌را از راه اهتمام 
و تعلق خاطری که بحال و جانب سلعلان جلال‌الدین سیورغتمش بود فرمود که تو جمع. 
مال را متعهد ومتکفل شو ناامن وزیر ملك مخلص ااملك جلال الدین سمنانی و اصحاب: 
دیوان را فر مایم مبالنمال در تصرف وخرج مجری دارند بروجپی که موجب تغفیف و 
ترفیه حال‌تو واهالی کر مان باشد و پاخراجات مقرری‌مبلغ سیصد ونود هزار دیناربر این 


موچب محسون داشتند : 


قراریه‌پاسم سلطنت وش بار گاه ۰ _ دینار 
مواچپ لشکر ۱۳۱۳۰۰۰ ِ۹ 
طلایه و قراولی ۱۰۰.۰ ۴ 
عمارت قلاع وسور وحفر قنوات دیوانی ۱۰۰۰ ۰ 
ادرارات ۱ ۳۰ ۳ 
سوسون ‏ ۱ ۹۰۰۰ 4 
یام ۱۰۰۰۰ ک 
حوائج وقهبوه ۱ ۱۰۰۰۰ ۰ 
مر‌سوم عمال وععلهٌ دیوان و ۰ 


ودویست وده‌هز ار دینار اطلاقی‌مقر رشدو کرمان‌را بد ین‌مقاطمه بر سلطان جلال | لدین 
مقرر فرمودند و بسیور غامیشی وعواطف پادشاهانه مخصوص گرذا نیده اجازت‌مر اجعت 
و رخصت انصر اف دادند که درین غیبت سلطان داماد خود معزالدین ملکشاه را در 
شهر استنابت فرموده بود * واو شاهی‌ظالم متقلب متسلط بود؛ درهیچ حال از خدا اد 
نباوردی و نماز نکردی وازدعاء بد مظلومان نیندیشیدی وازنبعهٌ دین ودنیی نبرهیز یدی . 
در آن سال از تسیر حنطه و شعیر "نش سعیر در دل صغیر و کبیر برافروخت و اموال و 
املاك بسیار ازظلم وییداد بیندوخت و خلق آن ولایت را ببلاع غلاع ومعاناة عناء جلاء 


۰ 
مبتلی گر دا نید فاما" نوار آشوب وفتنه بعضی از ترا کمه که در آن وقت قحط سرخروح 
و تاراج و تخر یب شپر و غارت خانه متمولان داشتند بزلال حسن تدبیر ومپابت شاهانه 
و سیاست خسروائه فرو نشاند واگر نه صولت بر دلانه و سطوت شررانه آن شهر یار 
فرزانه بودی دمار از روز گار اهل آن دیار بر [مدی وحقیقت [آنکه رایی رزین وفکری 
متين و حمیتی وافر و آیتی‌متکاثر وحمایتی‌مخدومانه و تعصبی‌مردانه داشت و درضبط امور 
کدخدائی و حیازت اسباب ملك آرائی بی همال بود 2 و ادوات ولایت داریش در 

اعلی مدارج کمال : 
هحوت بلالا" ثم انی مدحته ولا زالت الا"ملاك تهحی و تمدح 

نسم چون سلطان جلال الدین سیور غتوش بامید اعلی خداوند زاده کر دوجین 

به ارالملك خرامید بضبط امور و چبر کسور و ترفیه جمپور و حراست ثفور بر شیوة 
بصیرت و صر امت قیام فررمود " و استقلت امود الدو له بعد کبو نها باجنهاده و 
مساعیه. و مدرسةٌ عالی دلگشای و خانقاهی رفیم بناء مینو نمای و بیمارستانی شفا بش 
رو اف ای بر ظاهر درپ نو انشاع و احداث فرمود؛ و «واضم مر تفع از خالصات 
املاك موروشو مکتسب بررآن وقف گردانید و شیخ شیوخ عبده و وحید وفته و عصره 
برمان الحق والدین الباخرزی قدس‌اله روحه و زاد فی چنات‌النعيم فتوحهرا باسم شیخی 
در آن رباط تمکین داد و تدریس مدرسه بمولانا امام علامه برهان؛لشر یه بغاری طی 
ثراه که شمه از ذکر فضائلش تقدرم یافته است تفویش فرمود. دراواسط زمستان 
عزیست توجه بجانب گر مسیر مصمم کرد ولشکر بطرف مکرا ات فرستاد وفوجی ازچر يك 
مغول که در آن سال ازحکم بر لیخ بکرمان آمده بودند باشلاب‌ایشان اوغان وتا | کنون 
"جروم و صرود کرمان از فساد ایشان مضطرب مانده است مصحوب لشکر عجم گردانید 
"و کر دنتمردماوك مکران‌رابقرعصلابت و بأس شهنشاها نه نرم گر دانید تا تاج‌الدین ملك 
دینار که سرور ملوك و راعی ذمه و حامی همه آن قوم بود بدرگاهآمد وملازم دیوان 
سرای سلطنت شد ومال مواضعه باضعاف ادا نمود و نصرة الدین یولکشاه را بعکومت 
اینجوی حجاجی باتوشین تمور پس تو کل بخشی فرستادند و مرسومش ده هزار دینار 
مقرر فرمودند و از حکم برلیغ خواجه فغرالدین ابن خواجه شرف الدین حسین ۱ 
که در صنمت سیاقت و استیفا بی نظیر وقت بود و مر زراعت و دهقنت دستی تمام داشت 
و دریای کرم و علو همتش بی پایان ویکران سغا ورزیش از مضار اعتدال گذشته 


بسرحد اسراف و تبذیر رسیده باد دست 


ی پیشه او بود؛ جهان درچشم او قیمت کاه پره 


در سخه لندان : حسن 


0 

نداشت » آری متصرف و کار دار تا زنده باشد کار او افتان و خیزان بود * چز. 
,یمرگ چون شمع چبله سوخته نشود و در قسم ستخن وری "و عبارت آرائی چون 
خر در خلاب ماندی ويك دو بیتکچی دیگر ملازم او شدند و نصرة الدین یولکشاه 
با سلظان, جلال الدیم.غیوة مقابله و بزایری ورزیه* ولاف .هستری و هتری زد 
وبی‌بی ترکان در اردوی منتپز فرضت وطالب مجال مداخلتی در امور کرمان منتظر 
طلوع صبح اقبال می بود تا میان امیر والوس بوقاوطفا جاردیک مخالفت ‏ بجوش 
مد و طوغان و فولادای وسلطان ایداجی و قونجوقبال و جوشی و اردوی قیا طرف 
طنا جا رگر فتند و چون جلال‌الد ین سیورغتمش سلطان مر بی و صنیم بوقا بود برضدیت 
و رغم او مر بی و مقوی بی‌بی تر کان شدند واو باستظهار و تر بیت و تقویت ایشان ءرضه 
داشت که اگر حکم در بساب استخراج سیورغتمش نفاذ پذیرد صد تومان بر وی ثابت 
گردانم که بزیادت و تابقور از ولایت و رعیت گر فته‌است وبرمر آت خاطر اشرف‌پادشاه 
ارغون خان از جلال‌الدین سیور غتمش هنوز زنگ تفیر و تنکری مانده‌بود, آن سخن 
را بسمع وضا اصنا فرموده حکم پرلیغ نافذ گردانید مشتمل بر آنك سیورغتمش را 
استغر اج کنند و محاسبهٌ سه ساله باز طلبند و اشراف کرمان و بعضی. از ولایات چون 
حومه ورودان و زرند و بافق و انار سرحد و شپر بابك» و تمنا های شپر و فوجی از 
ملوك و بیتکچیان ولشکر بدو توشامیشی وتفویش فرمودند و تصرف وحکومت یام و 
سوسون نیز علاوةآن گردانیدند و قراجه کوراکان وشیر کی و فغر الدین خواجه محمد را 
براه ایلچی و بیتکچی مصحوب او بفرستادند و پایزةٌ سر شیر وسنفور وچتر سپور مامشی 
کرد ند وباًئیت و اسپاب عظمت وتمکین و طبل وعلم بشهر رسید ومعین در حکم نوشته 
پودند که وزرا و یتکچیان‌سلطان را بگیر ند ومازم دارند تا احوال براستی تقریر کنند 
واز عهدهٌ محاسبات و تصرفات تفصی نمایند و سیورغتمش تعلل نکند بدانکه باردو و 
دیوان بزرگ روم و [نجا جوابگویم و ایلچبان هرچه ابت شود بعنف هم در کرمان 
از وی مستعلس گردا نند و هیچ عذر مسموع ندار ند . 

چون احکام بدین نمط شنوانیدند و وسانیدند وهنی هرچه تمامتر بحال سلطنت 
جلالالد ین متطرف شد و قراچ» کوراکان دربارگاه بر تخت ساطنت نشست وءلوك کرماق 
بیشتر وبعضی از اعیان صدور و کتاب بجانب بی‌بی تر ان تولی نمودن‌گر فتند و اگر نه 
فر وجود مبارك و مپابت بلقیس آساو شکوه چتر آسمان سای خداوند زاده کر دوجین 
بودی نه ازملك سیورغتمش سلطان رمقی ماندی ونه از کار وحالش شفقی. دراین‌حالت 
مولانا تاج‌الحق والدین قاضی خان از حکم یرلیغ پادشاه زاده روی زمین غاز ان‌جهت 
تحصیل مال و اتمام مپمات و مصالح بکرمان آمده بود و با فغرالدین خواجه محمد و 


۱ ی 
بر آدرش علی ابر اهیم ذرخدمت صاحب دیوان ماضی خواجه شمس‌الدین محمد الجویشی 
بردالهُ مضجعه سابقهٌ معرفت ومودت حاصل داشت . سبورغتمش سلطان درین حادثه از 
وی استشارت نمود و کلید گشایش این مذلق را از وی طلبید وتدارك وتدبید ابن نازلهً 
مشکل با او درمطارحه افکند؛ از[ نجا که کمال کاردانی وحنکت و دربت او بود تقریر 
کرد که مالرا فدای عرض وملك وجاه باید کرد. بار ) لزه بعد | لعر ض فی‌المال 
هرعاقل که زر را من بزرگی ونیکو نامی گرداند مفبون نباشد» 
لیی بالمفبون عقلا" ."من شری عزا بمال 
وا لفتی‌من جعل الاموا - ل المان المعالی : 
انما ید خر المال - لتحاجات الرجال 
وصد هزار دینار نقد بقراجه و نو کران خواجه محمد دادند و ملتمس [نکه اگر 
سلطان جلال‌الدین سیورغتمش ونواب ببندگی روند مانم نیایند؛ ابلچیان بانجازمقرون 
داشتند وسلطان باجمپوراعیان متوجه بندگی حضرت گشت و درز نجان بشرف‌تکیشمشی 
مشرف شد و امیر طوغان را که در آن زمان قطب مدار علیه و رکن مشارالیه بود 
۱ استعمطاف نمود وخاطر وجانبش را باتحاف اموال وتنسوقات و تکلفات بدست آورد و 
معنی اذ) توسلت الی حاجة, فالر شاء فهی دشاء النحاح را کار بند گشت و بوقا- 
چینگسانگ هرچند کار و بارش روی درانحطاط داشت خود مربی حقیقی و معتنی معنوی 
بود و بتلقین وتعلیم طوغان جانب امیرطفاجار را نیزمعمور گردانید. وامیر قونجو قبال 
بتبعیت طوفان عنایت مبذول داشت و بدین موجبات غبار تکدر از مشرپ عنایت پادشاه 
ارغون خان زوال پذیرفت و مخلس ا!ءلك وزبر ملك جلال الدین سمنانی و خواجه 
صدرالدین احمد خالدی زنجانی که شاید گفت که در ربم مسکون سخی‌تر و کریمتر از 
وی دیگری نبود انعام وانفاق او گوئیا از گردش فلك بود که هر گز کم نشود ودر حق 


او گفته اند بیت : 
" بسینه صدر نتوان شد درآفاق که صدر نامور برهفت کشور 
کسی باشد که باشد مش جودش چوخاك‌راه یکسان زر و گوهر 
اگر صدری نیدانید کردن بیاموزیده از صدر تفآجر 
سپپر مکرمت احمد که بر بود کلاه سروری از چرخ اخضر 


ارگ کسی چشم انسانیت را سواد تواند بود او انسان آن سواد آمد و ا کر گنت 
را شایستی گفت که ضمان روژی خلق کرده است [نکس او بودی » چه در زمان نیابت 
امیر تفاجار وحکومت وتصرف اینجوهای مالك وچه درعپد وزارت جپان ازمداخل و 
و مرافق جزما لابدی که بخرح کردی‌باز نگرفتی باقی هبه وقف بود برزایر و علوی و 


‌ ۹ ف 

شاغر وعلما و افاضل و صلخا و مشایخ و شریف ووضیم از ادرار و غوارف و ِ و 

صنایسع آن خواجة نیکوّ اعتقاد بمقصود رسید ندی. این مرد وخواجه در قصد و ایذاء 

چلال الدین سیورغتمش سلطان متفق و متحد شدند و او باهداء هذایاء گر امند و بذل 

اموال وافر استرضاء خاطر ایشان بجای آورد و بعد از آن ,تقریر وارشاد امیر طوغان 

ده تومان پیشکش کرده اوتو کی عرضه داشت بر آنکه من بنده‌مال کشم۱ ومتوجه‌قر اری 

بادا رسانیده‌ام » ا گر بتوفیر وزیادت ازولایت چیزی بیرون آمده است [نرا برقراری 

و قاعدهٌ که پدران من در دولت پدران بادشاه میخورده اند باغراجات خود و عمارت 

ابواب‌البر واجراء اساحت املاك باين صرف نموده‌ام وآن اسباب وضیاع ودور وقصور 

و مدارس و خانقاه بعذافیرها از آن پادشاه‌است. این نوع عرضه داشت ضراعت آمیز 

موجب تحريك سلسلة عنایت و مرحمت و عاطفت و رآفت پادشاهانه گشت وحکم برلیغ 

نفاذ پذیر فت که صدتومان مال که سیورغترش ساطان را رفم می‌داده اند او بدان‌معترف 

شد وبغزانهٌ عامرة ما رسید دیگر کس این سنن را نپرسد واین قضیه را استیناف‌نکنه - 
وبما عرضه ندارند وبر وبحر کرمان وتوابع از دلای واینجوها بدو تفویش رفت وحل 

وعقد کلبات وجزوبات این ولایت درقبضه تصرف اومد و سیرجان در عوض قالیس در 

تصرف پادشاه خانون بود وسیورغتمش سلطان بواسطهٌ عنادی که داشت باطوغان تقر بر 

۰ کردکه اگر در عوض مال سیرجان که بنجاه هزار دینار است در ممالك روم ولایتی 

پادشاه خاتون دهند که متوجه این مبلغ مذ کور باشد من هشتاد هزار دینار هر سال 

بزانه رسائم . چنانچه هزار اختا لشکر بادشاه را توفیر باشد وطوغان این‌فضیه عرضه 

داشت و حکم یر لیغ حاصل گر دانید که سیر جان نیز علاوه و ضمیمة متصرفات سلطان 

جلال|لدین سیورغتمش باشد ومناجح ومصالح ساخته ومقاصد و مناشد بایجاب و اسعاف 

مقرون‌شد » بروفق دلخواه و حسب‌مراد مراجمت نمود ودر مفتتح نزول ووصول‌بکرمان 

شاه معزالدین ملکشاه و خواجه فغرالدین نظام‌الملك محمود وزیر را که باز اشهب 
نشیمن وزارت و غضنفر ژیان بیشة صدارت بود باستغلاص قلاع ورباع سیر جان نامزد 

فرمود وچون کوتول قامه بتمرد پیش آمد سلطان بخویشتن با لشکر جرار [نجارفت و . 
چهر ة استخلاصآن از حجاب تمنم قطعًروی ننمود ومستحفظان شهر وقلاع عرض‌سلط نی‌را 
عرض میخنان نافرجام وشتمات فاحش گردانیدند و بی مقصود مراجمت بشپر اتفاق افتاد 
و مقارن. وصول بکرمان از لشکر های قراو ناس یاغی چهارهزار سوار سرور ایشان 
ساتیلرش نام امیری مفافصة بدر شپر رسیدند و شرح آن حال آنکه بر بم مرو ر کر دند 


۱- در سخة استانبول : من 


بح 
۹ راکه بر راه بودند کشتند ودر ماهان که بنج فررسنگی شهر ست هب وغارت 
کردند و وقت اداء نماز جمعه هجوم نمودند وفی‌الحال باز حومه مراجمت کرد و خلق 
کرمان بشپر تحصن جستند وسه دیگر روز عساکر یاغی بعمرانات شهر تعبیه کرده و 
ساخته بدرواژه ها رسیدند وه‌حار به ازطر فش قائم شد وچون متانت قلعه وععق خندق و 
وحصانت بارو وقوت باژوی مردم شپر مشاهده کر دند از استخلاص نومید گشته اطر اف 
را تاراج کردند و باز گشتند و درین زمستان بوقا چینگسایگ را بیامارسائید ند ودر 
اوایل تاستان امیر نوروز در خراسان یاغی شد وامبر طوغان الشکر بخراسان رفت و 
بی بی تر کان با امیر طغاجار ثِِ«ِ ۳ امر | عرضه داشت که سیورغتمش "با بوقاهم کنکاج و 
: متفق بودة است واندیشه استیصال وقصد او گردند:. 

درائنای آن حال می‌بی تر کان در تبریز برمفاجا وعلت سکته د رگذشت و مشارع 
ملکهٌ جلالی بوفات او از قاذورات پریشانی مصفی گشت . 

بذ اقضت الا یام مابن اهلها مصائب وم عند وم فوائد 

و نصر قالدین یولکشاه وغیان‌الدین سیو کشاه باسلطان سیورغتمش از در اخلاصس 
و صلح در آمد ند و باعتذار و استنفار تواعد مصافاة را ممپد گردانید و قلمهٌ سیر جان‌را 
عداز ]نکه دوسال محاصره کردند مفتوح شد و در این وقت ارغون خان بتر بیت امبر. 
"اردوقیا سعدالدوله را وزیری ممکن معتبر گردانید و او چون از اسلام بیگانه بود و 
بقتل بزرگان دین و دولت مبالات ننمود و براکابر ملك و ملت ابقا نکرد انتقام او اهل 
اسلام را شمشیری بود زهر لود » در آن عپد صولت و قصد او چون نیب قضا آمد 
که [نرا دافعی و مانمی نباشد و شرذمهٌ ازصنادید مسلمانان بقصد او فروشد ند . 

و درین سال پادشاه خاتون از روم تجدید عهد ملاقات را با ارغون خان اولا" و 
انتزاع سیرجان را از دست تصرف سیورغتمش سلطان انیا بتبریز رسید وارغون خان 
مورد ومقدم او را با‌لال و اعظ م واعزاز وا کرام تمام تلقی- فرمود ودرقصد سیورغتمش ‏ 
سلطان با سعدالدولهٌ وزیر مشاورت کرد و باستدعاء او ایلچیان روانه شدند و او در 
توجه ببند گی تعلل وتقاعد می‌نمود وحکم یرلیغ نان شد که سیورغتمش ساطان سیرجان 
و قلعه را بامیر قهنام از ملوك همدان سبارد و بتصرف او باز گذارد و پادشاه خاتون 
برادر راد خود را قطب‌الدین طغی شاه بسر جاح سلطان با احکام مشتمل برافتمام و 

تصرف املاك خاص‌خود بکر مان روانه گر دانید وعنان مراجمت باز ممالك روم معطوف 
فرمود و در ربیع الا ول سنهٌ تسین وستمائه ارون خان سریر جهانداری را از فروغ 
طلعت خورشید 7سا و فر صورت ماه سیما عاطل گذاشت و لشکر های یاغی عددالرمل 


اه 

والئمل با شپزادگان جنتائی و قایدوتی از آب آمویه عبور کردند و با نوروز بهم در 
خراسان استیلا یافتند و اتابك لور عصیان ظاهر گردانید و در یزد بهاءالدین تفتی‌خروح. 
کرد و آتش فتنه درخر اسان و عراق تصاعد پذیرقت و گیخاتوخان ازروم برسید وبعداز " 
آ"نکه ماهیانی برسریر جپانبانی و مسند خانی نشست سکیتور نویین را درممالك اير ان 
استخلاف فرمود باز روم مر اجعت نمود و بدین موجبات سلطان جلال‌الدین سیورغتمش 
را در کرمان استبد اد و استقلالی تمام دست داد و بر حسب ارادت و مشیت خود ماد‌خرج 
کرد و زمستان سنهٌ احدی وتسعین بگرم‌سیر و رودبار رفت و در مدت مقام او در آن 
حدود مسعود سر ملك ر کن‌الدین محمود قلپاتی بر قتل برادر خود ملك سیف‌الدین 
نصرت که اک م هرموز بود اقدام نمود و سلطان باستماع این خبر چون برق خاطف 
رسیده مپتم بپرموز رفت " مسمود را بروجه تخویف و تهدید طلب داشت * مسمود 
از راه رعب و استشعار اموال فر اوان را فدای خود ساخت ومپلغ صد و شصت‌هز اردینار 
اسدی ۱ که درین وقت پانصد هزار دینار رایج بود مشفوع بزواهر جواهر و لا "لی 
خوشاب و خیار دواپ و علایق نفایس ببار گاه سلطنت فرستاد. 

سلطان صفعةٌ جریمهةٌ کبيرة او را برقم صفحح و عفو مررقوم گردانیده محل حکم 
موروث را بدو ارزانی داشت و باز دارالملك مر اجعت نمود و روی بت.یرٌ ولایت و تر فیه 
رعیت و استمالت قلوپ و تألف اءواء و نظم امور مملکت و تر تیب آیین ساطنت و وضم, 
قانون معدلت و تقر بر اموال ولایت بر وجپی که متضن رفاهیت جمپور وعوام وخواص 
باشد آورد و متوجپات هر ناحیت را معین گردانیه و مقرر فررمود که در سال بسه قسط 
مودی گردانند چنانچه طوایف خلایق از تکالیف بی وجه و زواید و قسمات مجحف 
مصون ماندند وخزاین سلطان بنقد وجنس وافر مملوشد وبرعارت دور وقصوروبار گاه 
و سراچه ها اقبال تمام فرمود چنانچه ار آن باقی است . ۱ 


عل ی‌الجمله در آخر عهد غائله جور وظلم برداشت وپیکر زر باب زر 
انصاف و راستی بنکاشت » 


قدطا تالا یام والد نبا بما فبها وطاب کر الا خبار 
عمر البر بة و البسیطة عدله فا لتاق شخص وا لبسبطهدار 


وزیرش چند سال فغر الماك نظام الدین خواجه محمود بود خواجه بزرکگ‌زاده 
محتشم معظم ظر یف لطیف پاك نهاد عالی نژاد صافی اعتقاد وز یر بن الوزیر * 

خدمت [موخته ز خانة خویش بر فلك دیده آستانه خویش 

صورتی فرخنده سیما و طلعتی بافر و بپا و محاورة دلگشای و مشاهده بارگاه 


۱ در نسخه لندن : زر استدی 


تست ۹ بت 

آرای داشت و چشم و دل کرمانیان ببزرگی و نقدم او قوی و ساحت جاه و جلالش از 
معرت ومنقصت دناءت وخست بری و تفوق او را اعيان ملك دوست ودشمن گردن‌نهاد» 

بر له بالشضل من لا بوده و یتضی له بالعل من ۷ بنحم 

۳ بعد از [آنکه بروی متفیر شد ماهیانی موقوف ومحبوس داشت خواجه بمینالملك 
قوام‌الدین مسعودین ضیاء الدین را که از قد.م‌الزمان باز کدخدای اعمال واموال خاس 
او بودند و چند گاهی مشرف دیوان دلای و اینجوی کرمان واز بطانه و خواص یگانه 
بر کشید و محل اعتبار تمام داد ؛ و او خود خواجهةٌ خوب لقا و صورت و صاحب منصبی 
فرخنده پیکر وهیأت و وزیری مقبول دیدار و طلمت و دستوری پاك مذهب و عقیدت و 
مپتری ضابط متصرف و کار سازی داناء مر تب بود و هر چند در هردو قسم بیتکچی و 
صدارت ازانشا واستیفا پیاده وبی‌مایه ]مد فاما درحل وعتد امور و ضبط اموال وائارت 


وجوه مثل و نظبر نداشت در خدمت بساط سلطنت مکانتی یافت که مکر بر سای 


خود سبقت نتوانست برد» بانی تمامت ارکان دولت را ترك و تاريك باز پس‌انداخت 
وا گر بااین استجماع اسباب مالش شرف عصامیه باعظامیه‌جمم بودی‌وحسب ونسب ووفا و 
جفاطی داشتی و در احوال صحو و سکر اظهار آثار لوّم ودناعت نکردی او را 
هدیم النظر شایستی گفت و لکن‌الکال له وحده ومنصب ناظری دیوان بخواجه قوام - 
البلك شهاب الدین پسر فخرالدین یحبی وزبر سبط خواجه ظافر الدین وزیر داد 
و او بزرگی فاضل خویشتن دار نیکو کار و خواچهٌ کامل پسندیده[ نار کم ]زار بود نه 
بتپمتی عرض او مبتذل‌نه بنبمتی دامن او ]لوده" اباب تعیش وعشرت اودائماً مپیا و 
مهنا بودی ومحترم وموقر يك چندی روز گارخوشگذرانید ‏ نه بزند گی کسی‌را از 
وی رنجی نه بمرگ او کس را شمانت و نیکونام درمنصب وفات یافت » 
فتی عاش مع<موذا لمساعی ممدحاً ومات ی الحبیب <م المحامد 
۱ وخواجهٌ بود درین عمود بانواع مکارم اخلاق و بزرگی‌متحلی‌فاما سعادت طالعش 
مساعدت نمی نء‌ود وبخت واقبال معاضدت نمی کرد ناصر الدین ضیاءالملك علی‌الطالبی 
از بنی عقیل و پسرانش همه ابا عن جد, مناصب ارجمند را مترشج » 
بیضا لو جوه کر امة احسابهم شم الا وف من‌الطر از الا ول 
و اوخود بذاته بزرگی بائين وتمکین‌بود * دییر نیکو خط ومعامله شناس »مقادیر 
اعمال دان؛مستجمع ال ی و وش دا هنر آراسته»معدن لطف و کرم و کان گوهر 
شرف ؛ باخلاق حمیده موصوف و روز کارش برافشاء محامد و مآثر مقصور ‏ دید و 


منشی دیوان چلال یکی خو اجه شرف‌الملك تاچ‌الدین المنشی سر خو اجه جمال‌الدین 


ی ۱۳ 


ت ۹ ِ 
یحبی دستورخطهٌ یزد که درعهد تر کان خانون بکرمان[مد و دیوان انشاء بدو حوالت 
زفت ۰ بزر گی خوشتن دار با وقار متملق متواضم / دوصنعت کتابت حذاقتی تمام داشت 
وخط او درشموه انشا درغایت استحسان بود» اکاشته کلك وسانش در امئله و مناشید و 
آلتمناها نیکوتر ازعهد جوانی وروز گار کامرانی مد دیگری خواجه عزالد ین‌مسعود 
سر خو اجه ضیاءالدین رس د بر که ذکر او تقدیم یافت ۱ جوانی فاضل نوده و در 
تحصیل علوم و ادپ رنج بسیار برده لیکن بىراقی غایات هیچ فن اژفتون علم نرسیده . 
وسواد کتب داب وتصایف لات عر پ را ظاهر آ 9 ی تصحیف وظن وغاط خوانس و نوشتن 
یارستی و بآداب ود مت در گاه لالب میاه و آزرم و کرم خلق موصوف 1 


ومعروف بود رحمه‌اله . 


ساطان‌جلال الدین را ار باب عمائم مثافق ومنافث مولانا تاج‌الشریعه بود که‌شرح 
نبذی از بزرگی خاندان او داده[مد و مولانا تاج‌الدین پسرشیخ شیوخ العالم شهاب 
الحق والدین تورانبشتی بعد ازشرف منادمت طبیب فزخ دم وقدم پیشگاه‌سلطنت شده 
نقر یر کمال فضایل نفسانی و وفور کمالات انسانی آن بزرگ بنیان بیان کردن سمث 
تعذری داشته باشد " حدث عن‌البحر ولاحرج * برادرش مولانا علامه المشایخ الفرد 
الشامخ » 


فاك اختر معنی صدف در یقن کواهن واسطهٌ عقد هنر مجدالدین 
کح النه اهل الاسلام بطول باه بعد از [آنکه س‌ ذدروة صدارن و امارتن مر تقی 


است و بر وسادة بزرگی و بزر گواری مکی و برسجادهٌ ولایت و کرامت‌هتمکن» ابن 


بجدهٌ فصاحت و بلاغت و مقتدای ار باب صناعت و براعت است » رقاع منثور و قطاع 
منظوم آن بگانه را چون بخوانند لعبتان طر از بینندکه اژ مضامین سطورآن جلوه کند ‏ 
فحول فصحاء کتاب و قر وم ارباپ ]داب را واجبست که در خد مت سجاده گاه مقدسه او 


چون سایه برخسار بروند » 


مر کب زهد ورا خیل ملك پیش رکاب خانم فضل ورا ملك سغن. زیر نگیت. 
آسمانست علو سعنش را مسکن وافتابست ز کوة هنرش دا مسکین 
این چند بیت از نتایج خاطر درافشان اوست » من طعة له سلمپا الی بعض‌افاضل 
اهل العصر : ۱ 
سوادکلك توطیره نمای عثبر گشت نقوش خط توغیرت فزای مانیبشد 


لقاطة سخنت نهد نثر عتبی گشت. سقاطه قلمت عقد نظم اعشی شد 


:: ۳-9 
مثال خامهٌ در باش گلشن فضلت . مثال روضهٌ قدس ودر خت‌طو بی‌شد 
۱ ۱ ومن‌انعاماته فی سق مولف التاریخ 
خلاصه حرکات سپپر ناصر دین که ملك را مکان تو احد ۳ بود 
" و آن‌نزر کگ‌سعن ی که گاه سیخن شکر ز غصه لفظ تو تل خکام بود 
چو بحرطبع لطیف توموج گوهرزد حدیت قلزم و امثال او حرام بود 
مرا بدشت صبا که گپی سلام فرست که یاد گار دل خستگان سلام بود 


ِ و ِ# نوازیهای آن خللاصه ادوار خلدالله عمر ه و ۳ باطر ۶۱ و مد حت 
فی‌الجمله این ی سلف صااحن همواره مردفلم قیه سلاطن با نکن بوده است 
و مُالکان ازمهٌ ملك سلیمان و قائدان اعنه حکم دارالا مان کرمان تغمدهم‌الله بالرحمة 


من سیار موجود است اما شرف وتفاخر را بایر اد این قطعه قانع شدم . 


والثفران زواهر‌جواهر نصایح ومواعظ او را در عنفوان شباب و ریان عمرزیور سوار 
«هصم:هملکت و [رایش گوشو ارعر وس سلطنت دانسته‌اند وا کنون که معمر شد مد"ال(4 
فی‌عمره مدآ و <عل بینه و بن ا لتر اب‌سد"] جپت عرض حال خرابی این ولایت وعجز 
و ا تا ضعفاء رعیت متحمل مشاق اف شان شده کر 5 بعد اخر ی متوجه حضرت اعلی 
کشت و يك نوبت سلطان اسلام سعید ۰ خان مرحوم منفور مبرور » پادشاه وشهنشاه 
رام سسکون ؛ خلاصه و زیدة گردش گردون اواجایتو سلطان بمبامن دیدار ومواعظ 
گفتارش تبرك وتیمن فرمود و بر تعظیم و اعزازش اقبال نمود . 

۱ رون شاسته‌اش مولانا شپاب‌الدین فضل‌الله خلف صدق دودمان شییخالاسلامی 
وفرصدف غاندان امامی [مد ودرزهد وتقوی یکانهً روز گار ودرعلم وفتوی خصوضاً 


فن حدیث وتفسر وشیوءٌ وعظ ود کر قدوة ائمةّ نامدار * 


فتی جمع العلیاغ علماً وهمة" و لطفاً وفضلاالا یق فواقا 
کما جمعالفاح حستاً و نضرة" و رائحة محوبة و مذاقا 
۱ ورا ۳ م۳ عرش کرسی نپند 3 سزاوار باشد #7 سی نهند 


و اعقل الحکساء و الاطیاء مولانا شم سالدین محمد غاه جعفر را در معالجت 
پادشاهان دست ماوت ودمی فر خنده وقدمی میمون بود وعقل ودهاء وفطنت وذکاوتی 
بکمال ذاشت و درخدمت سز ادقات عصمت ترکانی و پیشگاه سلطذت جلال الد بن‌سلطان 
رتبتی ومکانتی هرچه تمامتر داشت . 

خواجه‌قو اما لد ین بمین‌| لماك وز یر ر ادو نایب‌مد بر ومرشد بود ندیکی‌دامادش خو اجه 
تاج الدین امیران پسر علی ابوالمعالی کافی کاردان و داهی معامله شناس و بیشتری از 
هنر صد ارترا جامم».د و کفایت درز برهرسر موگیز بانی‌داشت و بفایت ظریف ولطیف و 


۷ بت 
نیکومعاشرت بود لطف هوا وثبات زمن دروی موجود[مدفاما خستی وغدری در جیلت 
مر کوز داشت که از آن باز نتوان گفت ودیگر ضیاء‌الدین عمر بن عمید بلال. ‏ 
مخنث الشکل و لیست له 4 ازواح المیحا ثبث . 

همواره بمقر اف ژبان کسوت عرض صغار و کبار را دریدی ودرمحنل‌انس باستهز | 
و نبز القاب و استخفاف بر که و مه تفوق جستی و بذم خواجه قوام‌الدین خود هموازه 
مستغرق کلمات عامیانه وحکایات باز اریانه بودی‌چونمحفل از متصدر ان‌عصر ومتعذران ذهر 
بددالله شملعم و فرق‌اللهجمعهم بر خلاف مجمم فغر الملکی که نجا چه درم‌جلس 
انس وچه درمحفل جد هر چه گفتندی و شنودندی سر اسر لطایف حکایات و بدایع کلمات 
وطرف اخبار ونتف تواریخ و بعث اشعار و ایراد نوادر اسمار بودی و کیفلا؛ندمایش 
بعضی متر شحان منصب صدارت لابل مستعدان تصدی مایهٌ وزارت و ا کثر متعممانفضل: 
گستر و دانشمندان هنرور بودند چون خواجه اختیارالملك ظهیر الدین العقیلی الطالبی 
که مدت هفتاد سال درحل مشکلات مهمات دیوان وملك مرجوع الیه ودر دهاء واصایني 
تدییر وحنسن تقریر متفق‌علیه گشت و چون مرتضی سعید امیر شپاب‌الدین صادق که در 
مضمار معالی از اکابر روز کار سابق و بفنون مخائل بر اماجد دهر فائق آمد؛ ازمعرت 
پاك و بمبرت راغب؛ از مضرت دور وبمبرت نزديك » وفا ازاخوانالصفا[موخته»شمم کرم 
سجایا افروخته از به نشینی هم‌نشینی اومزاح زوح داشت حلاوت منادمتش بازار عشل 
مصفی شکسته» خرمی رحیق صحبتش مصاف اندوه و وحشت برهم زده الی غبر هم من. 
اعیان) لکیر اء و اخلافالعلماء وا) لوزراء هر چند محاوره و مشاهدهٌ بر ادرش‌خواجه 
قوامالدین|بوالفتح منفس لذات و راحات بود» محاوره انده افزا و مشاهدة دبران سا 
سفاهت و وقاحتش از حد متجاوز می‌نمود و حدت طبم و خفت دماغی داشت که بف ی آلشل 
از جای بشدی همچون دیو ستنبه درسرای جذت نمای فخر الملکی و بار گاه [سمان پناه 
پادشاهی آمد شدی کر دی » سگی عقور بودکه همواره دامن اعراض اعیان بد ندان بی 
این گرفتن, وبشتم و قدف‌نفردم: وا رنه داعتی > ق الجمله 7 نجا که ین عمالن سمازد 
]فر ید در وی هیچ ننپادند » و در کفایت و درایت بمثابتی که از نوشتن و خواندن رقعه . 
ماتبای و از زراعت مزرعهٌ مختصر بمدد اعوان وانصار درزمان بسیار و تحریر دو ورق 
دفتر برشیوه سیاقت عاجز بودی و بجاه برادر خواستی که بی‌استحقان قدم برفرن: فرقدین ۱ 
نپد * وا لعبد تخر زب مو لاح؛ فاما آن بی‌خردی وسفاهت را لطف سجیت و فرط 
اریحیت فغر الملکی ماحی میشد آن‌خواجمبارك دیدار دائماً ازصحبت او دوری گزیدی 
و آن کس‌را دوست داشتی که او را نکوهیدی؛ با این معایب ومتخازی و مثالب و قبایخ:" 


۱ ۱ 1 

مرردی نیکوعقیدت آماز گزار متعبد متبرع خدای ترس کر یم نهاد بودی وسفرءة طمامش 

همواره گستر ده ومائده انمامش نهاده دید ندی . از اکابر کرمان بعد از خواجه قوامالدین 

وزیر خواجه کثیر رمادالقدر او[مد فحسب . 

نخوت‌بز رگان روز گار بود که با نبایت‌جهل وفرطنا کسی و کمال بخل‌وغایت خست و 

بی آزرمی بمنصبی دو روزه که دارند مفرور شده‌اند وچندان خسروانیت وجبروت در 

و و بروت انداخته که گوئیا درجنات: و عرصات جهان نمی گنجد ۰ از اقامت واجب 

فرض‌الصبلوة عماد الدین معرض واژ ارتکاب برمناهی وملاهی بی‌مبالات و از نظافت و 

وضو وغسل‌جنا بت‌فارغ رو زگارمی گذرانید» سودا لو جوه کانه کانوا جمیعافی اتون 

[ کف9]. آن | بلهان‌سفلهً‌چند ند که| گرشان بر [سمان‌بر ند بائور وحمل که مجازیا ندخر ان 

. حقيقي باشند » اصحاب هنر پیش ایشان دست خوش‌اند که این دونان همه را پایمال هی- 

په او ند» مقاسات مصاحبت ومعانات تواضع باایشان ازمر گ بترست» داندوران‌را چون . 

از درخت امید باری نیست کاشکی از تکبر ناکسان باری باری گران بردل نبودی ؛ 
قدر دور خران ندانستم ثِ نا فتادم بدور کون خران 
وملوك درگاه وامراء سپاه وسلطان‌جلال‌الدین سیورغتمش: نصرة ملك محمدبن 
ناصر الدین ملك وعلی‌ملك وتاج‌الدین ملك سلیمان‌بن تا زکار ملك وطنرل ملك وهندو 
ملك و داود ملك بودند ۰ ۱ : 

نصرة ملك مردی مردانهةٌ فرزان* متهور چاك شواز نیزه گذار خبیر دانا فصیح 

گویا و بخواهر اخيافی سلطان متزوج ومادر فرز ندان سلطان ایلاق‌خانون بود ازخاندان 

سوغانجان نوئین . ۲ 

خاتون عاقلُ کاملة داناء زیبا پارسا بادهاء و ذکاء عفتی وافر و ابهتی متکاتر و 

تر بیتی برجادة تدبید» آئینی ورسمی بار گاه آرای داشت ودر تعصب وحمایت بمثابهٌ بود 

کهاگر [تش درسايهةٌ حمایت گرفتی باد صرصرعلم شعلهٌ او را نگونسار نیارستی کرد و 

اگر ازشمشعهً جبین‌خود [فتاب را نور بغشیدی ماه دره‌قاربه اورا [آفت کسوف نتوانستی 
زسانیدن و درعصمت وطهارت بسثابتی که 

گر بدیدی رابعه زهدش نیاژیدی بزهد. ور زییده ز نده بودی بند گی کردی و وا. 

و خواهر اعیانی سلطان اردو قتلغ خاتون شهزاده بایدو بود وچون وفات یافت 

حکم یرلین گیغاتو خان نافذ گشت که دختر سلطان جلال الدین عصمةالد نیا والدین 


۱ ۱ سب 
شاه عالم را قائم مقام او ساز ند وبدین مهم ابلچیان طفای پسر سونتای بپادر و تو کان 
نام بکرمان رسید ند و خواستاری و طویکردند و چون گیخاتو از روم مراجمت نمود : 
پادشاه خاتون مصاحب بود؛ کر مان را درقبضهٌ اقتدار خود درآورد و احکام ستده‌متوجه 
داراليلك موروث گشت . وصول این‌غبر موجب استشهار وخوف ورعب سلطان‌جلالالدین " 
آمد و دانست که مر ارت انقام ومعرت مکافات‌برچه وجه خواهد بود. ازوزیر وبزرگان 
دولت استشارت نمود» خواجه قوام‌الدین و بیشتری ازاعیان ترك شبوة غدر ورزیده و 
سالك مسالكك بی‌حفاظی گشتند وطفای شاه و سیو کشاه و خداوند زاده ملك عفافضق" 
فی‌امان من [باس الظلام براه بزد برون رفتند وناصعان منافق ومشمان ناموافق و 
مخلصان مماذق سلاطان را بررای واندیشه که فر موده بود گذاشتند و کس باوغان فرستاد ند . 
و پیغام مشتمل براعلام تصمیم عزیمت او بر توجه بطرفی دیگر دادند تا اوغان و چريك 
مفول تمامت شوارع و ممرات وطرق‌را بر آن پادشاه بگرفتند وسلطان هائم متحیرماند 
و سیر امون‌ازامر اء اردوی پادشاه خاتون برمقدمه بکرمان رسید وبانواع تزویر وتقریر 
هلالآ لین سلطان زا سکن داد بو کت نادشاه غانون از زاهنرد بوباری و مطالم 
سیرجان که‌در تصرف اوست می [ یدواعیان کرمان باسرهم روی‌ودل ازسلطان بگر دانید ند 
تا از راه اضطر ار با خداوند زاده کردوجین وشاه جهان وشاه عالم و بایلان خاتون و 
انباع و اشياع و احمال و ائقال وصنوف اموال برصوب شرا حر کت فر مود ومبالغ نقد 
از زر و نقره بودایم بسپرد و بعضی دفینه نباد وبیشتر بمعرفت قوام الدین وزیر. وچون 
از سر حد کر مان نیضت کرده بر اه فاوت رسید رایات واءلام وهودح کیر با ومحفه علاء 
تاه تا راما کر ای وا دی ایو تعوش و کوش یلوزن عاوات. ۰ 
وطنطنه ودمدمه آزمشرق عر اق‌طلوع کرد؛ امراء فارس باشلاب ایشان سکر كت و ملوك ۱ 
پزدملاژم خدمت کاب ساطان جلال‌الدین با خداو ند زاده کردوجین وفرز ندان وبایلاق 
"او ون کش‌های‌فا کرد رشان راکش دادند . سلطان مر اسم‌خدمت تقدیم 
کرد ورداء ضراعت بردوش افکنده‌ و حلقةً جبروت از گوش بر کنده درءقام عجزوموقف 
شفاعت استاد وم‌وروث ومکتب‌سلطانی بعذافیرها رقم تصرف پادشاه خاتون پذیرفت ِ- 
والقال واحمال را بررمتها در حوزءٌتعلب گر فتند وسلطان جلال‌الدین را چون سلظان و 
سواره چرخگردا نید ند . 


۱ نس ۷ سس 


۰ ‌ِِ ۰ ه‌ + [۱ه 9 

۷ صفوة لدثا رالدش بادشاه خائون 
خاتو نی بود عادله عاقله فاضلهٌ کر یمه متفضله محسنه بلندنهمت والاهمت خوب‌صورت 
با طهارت وعفت. عقیلهٌ که هنگام میلادش قابلهٌ اشنان ابوین نداء وانی اعیذ‌ها ك 
درداده‌بود و کافلٌ لطف ایزدش درخدر فتقماها د بها (قبول حسن وانتها نبا تاحسنا 
مأوی بخشیده» درمهد طغولیت از بستان دایهٌ لطف وضمان شیر عدل و احسان مزیده و 
درسن صبی ازصباء عنایات یزدانی نفحات [داب پادشاهی و خاتو نی استنشان کر ده ودر حجر 
عصمت‌مادری‌چونتر کان‌شاتون با لیده وانواع فضایل‌و کعالات نفسانی راءکه مردان نامدار 
و شهر یاران دولتبار را تعلی بدان دست ندهد احراز نموده و مصاحف و کتب که بتخط 
مبار کش در کرمان و دیگر ولایات موجود است بر فرط فضل و هنروری و وفور کمال 
و دانشوری او دلیلی واضح است بهیچ قر ان و قرن گردش نه فلك و سیر هفت اختر و 
امتزاج چپار عنصر چنو خاتونی بی‌همال پادشاهی خوب خصال ندمود وبر سپهر مملکت 
کرمان لابل بررسر یر خاتو نی‌ایر ان درسالیان بسیار وعامان بیشمار فرخنده‌تر ازوی ستاره 
طلوع نکرد و درباغ ملك داری وبر چمن تخت نشینی خرم تر ازوی شکوفة و تازد تر 

از وی گل‌چپره جهان آرای از نقاب غنچه نگشود ؛ 


اگر صد پار دیگر داستان را ز سر گير ند دوران جهان را 
همایون فیگ رین فر خنده فالی خجسته طالعی ریا خصالی 
بزیب وفر آو بر تخت شاهی نو آهد دید چشم پادشاهی 
با کورة این رباعی از بوستان طبم گوهر فشان او بیرون[مده است : 
هرچند که فرزند الغم سلطانم با موه بستان :دل ترکانم 
میغندم ازاقبال و سعادت لیکن ی و ردق 
و لها بر دالله مضحهعها 
آن‌روز که درازل نشانش کردند آسایش جان بیدلانش کردند 
دعوی لب چون‌شکرت کرد بات در مص ر سه‌سیخ دردهانش کر دند 
و لها زور الله قبر ها 
سیبی که زدست تو نهانی رسدم زو بوی حیات جاودانی رسدم 
چون نار دلم بغندد ازشادیآن کزدست و کف‌تو دوستگانی رسدم 


" و لها ) نار الله. بر ها نها 
من آن زنم که همه کار من نکو کاریست بزیر مقنعهٌ من بسی کله داریست 
درون پردة عصمت که که کاه مسات مسافر آن با را گنز بدشو ار پست 


شب ۷ 


نه هر رین ور مق 4 است کدبانو نه‌هر سر ی بکلاهی‌سز ای‌سر دار یست 
نیر که مقنعه بخشم از سرم 3 چه جای مقنعه تاج هزار دینار.ست 
من آن شهم زنژاد شهان الغ سلطان . . زمابرند اگردرجپان جهان‌داریست 


مدت پانزده سال سرادق اردوی‌بسو نجین خاتون‌مادر اباقاغان‌بوجود او [رایش 
یافت و بعداز آن خاتون گیخاتو خان گشت و بسبب [نکه کرمان را مسقط راس و مصعد ‏ 
انفاس میدانست و نیز میغواست تا بمکافات و انتقام وف مان قیام نماید راه 
کرمان را شاهر اه جهان ساخت» اقبال هم‌عنانش بود وسعادت راه‌نمای » فلك گشادنامة 
ملك بر و بحر کر مان‌بدست بزرگان او داد » قدراوقدررا در بای‌افکندوقضا را دست‌از 
تصرف بر بست؛غاشیه‌دار او زهره بود و پیشرو مام‌ومشتری» داع ولا بر جبین شپور وسنین 
نهاد» حلقهٌ‌عبودیت در گوش[سمان کرد» سراپردهٌ عظمت وعزت برچرخ اعلی کشید» علم 
دولت بر بام گنید بالا زد » اين ملك را در منتصف ذی‌القعدة سنهٌ احدی وتسعين عظمت 
فلك الا ملاك داد و تاج عرت برسر آن شهر نهاد » سلطان زادگان شیرشکار و شاهان 


مپردیدار قدم طاعت پیش تخت والا وبساط جیروت و کیریا ایستادند » 


نو رگان و جپان-داران دوده همه در ظبل اقب‌الش غنوده 
,کايك هم‌چوماه از عکس خورشید فروران در صباح روز امید 
مان های کیا نی بسته نی سان شمن کردار بیش خت ساطان 


وسیور۶تمش سلطان را درقلعه شهپس محموس داشت ومو کلان بروی گماشت و از" 
اذلال وجنا هیچ باقی نگذاشت وحقوق برادری وخواهری وصلت ر-م نابوده انگاشت» 
خداو ند زاده کردوجین از روی کمال شفقت وفرط حفاوت و وفور رأفت و غزارت غيدت 
وحمیتی که درطینت مبارك مر کوز داشت درخلاص او | ندیشه فرمود و دراطلاق‌و نحاش 
کوشید و طنابی میان مشكت آب سبیه فر مود کردن و بر دست فر اشی که ات کین قلعه 
دورف یش او فرستاد و دریچه از قله قلعه گشاده سلطان بوقتی که این تاد بیر 
جهان چادر قیری درسر کشید وعزوس شام زیور از برروی صحن وطاقچه‌های[سان 
فرروچید * 
از دریچه بدان طناب بفصیل قلعه فرود آمد و بر وجهی از آن محبس خلاص یافت که 
اگر بر معجزه ها نگاری طرازمکری شود وا گر بررمحش‌نضل ایزدی نهی حیرت حاصل . 
آورد واگر بر مجرد دلاوری حمل کنی فخردلاوران عالم گردد وامرای اردوی شپزاده 


کر دوجین برمیعادی که نهاده بودند با اسبان خیاره در زیر قلعه مشتعد نزول و خروج 
۱ سلطان بودند. فیالحال باایشان بهم بر آن بادپایان سوارشده برق کر دار روانه گشتند. 
و در صعرا رفتن را بپر طرف با یکدیگر در مشاورت انداختند . سضی گفتند بجانب 
سیستان توجه نمودن و از ]نجا خود پیش امیر نوروز انداختن اصوب است » سلطان 
فرمود که اگر آن رای و راه پیش گیرم بیکبار گی رقم باغی گری بر ما کشند و املاك 
واسپأب واولاد و عیال در معرض تاف و خطر ید » طایفة گفتند که بیش شپزاده جهان 
غازان اغولزویم واین اند يشة بود بر منیج‌صواب وصلاح و نجاح و فلاح‌مطر دشدهافاما قضاء 
آمده او را بدان داشت که روانة اردوی گیخاتو خان شد وچون[ نجا رسید امیر آقبوقا 
مربی او گشت وشرف تکیشمیشی یافت و پادشاه خاتون ازین حالت بفایت قلق ومضطرب 
شد واموال وتنکسوقات وهدایا وتکلفات وافر درصحبت ایلچیان مبارك ویفرش ملث و 
نو کای‌استرضا واستعطاف‌جانب امیر [قبوقا و استمالت و ارنضا بورافجیناکاجی وایاجیدای 
وتماجی ایناق وخواجه صدرالدین صاحب دیوان را بفرستاد واقتراح نمود تاسیورغتوش 
سلطان را باز پیش او فرستاد و پیفام ها ببندگی گیخاتو ارسال نمود ناطق بدان که 
سیورغتمش دو سال برخلاف حکم یرلیغ تو استمرار نموده است واواهر و احکام تر| 
عصیان و بی‌التفاتی تلقی کرده و چپر خواهر برادری مرا بخدشهٌ [زارهای گو اگون 
و بی‌مهر بهای تنوع خر اشیده» استیمان اورا قبول فرمودن و رعایت وحمایت او کردن 
چگونه باشد؛ مقدمات این‌معانی را نتیجه آنآم دکه آن سلطان را درمصاحبت‌خوارزمی 
آترخان ودلیدای بهادر پیش پادشاه خاتون فرستادند وبرصورت اذلال وخلاقت يك‌سواره 
بشپرش در آوردند » امل کرمان را از آن نموداوی بود از روز مصاف دشت کر بلا و 
تاریخ روز نامه های ه رگونه فتنه وبلا* و ماهیانی درخانةً یولکشاه معبوس و موقوف 
ماند وملوك بی‌شرم و [ژرم ومغولان شداد غلاظ مو کل‌وملازم اوشد ند تاشپزاده بایدو 
اطلاق .او را از گیغاتو خاتون التماس نمود و حکم برليغ در باب خلاص او و ارسال 
دخترش شاه عالم برردست جر غودای وقوبلا ازامراء خود بفرستاد . 
پادشاه خاتون درانفان وخلاص سیورغتمش سلطان تعلل نمود ودر ارسال وفرستادن 
دختر با مادر و برادراستعجال فررمود و درشوال سنه ائنتین وتسهین وستمانه با تر تیبی نه 
فراخورسراپردة بنات سلطان نامدار وساز ساختگیی نه‌ملایم حال خواتین خواقین کامکار 
روانهٌ صوب بغداد شدند و بعداز مدتی سلسلهٌ شفقت خواهر انه ومپر صلت رحم پادشاه 
خاتون را درحرکتآمد وسلطان را ازمحبس اولا خلیمالعذار گردانید و پس بعاهده ‏ 
ومصالحه ولطف دیدار وحسن گفتار ثانیاً بپارامید و در بارگاه بر کران تخت او را بر 
صندلی تعظیم اجلاس فرمود وخداوند زاده کردوجین وسیورفتمش سلطان پادشاه‌خاتون 
زا درسر ای جلالی جشني با تکلف ساختند وطوی عظیم نامدار کردنده و قواعد مضافات 


1 ۷۴ بت 


عنایتش موز می آمد واعبان و معتبر ان [غاز یدند بدو تقرب نمودن ودرشب بخفبه بخدهتش 
رفتند واو نیز مردم را بخود راه داد تا اکابر سیار درعهد وبیمان او مد ند وجماعتی 
که در آول‌وهات قضد و را یر شده ووند بو اعصال را جان بر منان سته و از 
استر ضاء خاطر واسته‌طاف جانب او نومید گشته‌از شکل این‌حال بغایت مستشعر وخائف 
گشتند وبانواع مکر و صنعت واطایف حیل بهتانی‌چند که «قضا بر نگیرد قدر بر نتاید > 
بر وی افتر | کردند و فرا نمودند که او سر خروجی و انديشةٌ استعلا واستیلائی دارد و 
دلیلی واضح بر آن "نکه مردم بسیار درعهد او [مدة اند وامراء پادشاه خاتون بائیه‌ور 
بر ادر طولادای بارغوجی ور ود گرا وال ی وضو اش مت با قس‌ان ور 
افلاك آن سلطان ارجمند ساعی شدند و کرة ببد اخری او را درقبش وقید آوردند و 
این معنی را نیز علاوةٌ آن مفتر یات ساختند که رقبهتمتعایر امو کی‌را ایسن نامی از جواری 
بادشاه خانون در رقه تسیر خود آورده است وژهر بذو داده تا بوقت فرصت راب 
وطعام خاص‌را مسموم گردانیده بپادشاه خاتون دهد و عثرات و جرایم او را یگان بگان 
بر وی شمردند و اوعن آخرها بانکار پیش آمد و در شب بیس - و هفتم ماه رمضان سنه 
ثلاث و تسعین وستمائه بوقت افطار بغخبه و خنقش [سیب‌هلاك رسانیدند وآن سرو سپی 
چمن سلطنت را از بن بر کند وفرا نمودند که از غصه کارد برخود زد و خداوند زاده 
کردوجین فرا ازخانه‌های داخل شهر موقوف بود ۰ گاه‌شد و بماتمگاه آمد" و هر اسم 
قلق واضطر ان و سو گواری بروچهی اقامت فرمود که مناسب اشفاق و مر حمت‌وههر بانی 
باشد و پادشاه خاتون علی الر سم فی امثالها عزائی بظاهر اقامت فرمود و آن سلطان 
مظلوم و مررحوم را در مدرسهة که ساخته بود بخاك سپردند و بدین واقعه هایل دل اهل ‏ 
" کرمان بریان و چشم اعیان زمان گریان گشت وازسوز این حادثه همگنان از دیدگان 
امل ج؟ ر گون بر زر رخدار می‌فشا ند ند و از حسرت این مصیبت مپمان درد وتی‌ار را 
در حجرةٌ دل بیمار می‌نشاند وان فی ذلك لعبرة لا یار بصار > حق‌تعالی: روح 
مطهر آن شهید را بانوار رضوان و اشعهٌ غفران منور داراد * ویر حم الله عبد قال 
آمینا . 

و پادشاه خانون طبقات مردم کرمان را غریق انعام و باق کر دنه و عمش 
ار پاپ عبائم را بصلات گران و اصطناعات گرامند مخصوص فرمود و بفلون احسان 
نوع‌انسانر | بنده کردن در ذات مبار کش خود کرمی جبلی وسخائی‌غر یزی‌بود . ازحال 
وخصال اوهمواره خورشید مروت و عطیت ساطع ولامع» اجرام عالم علوی نزدهمت او 
پست؛ اعر اض دنیاوی پیش چشم اومحلی و وزتی نداشت فاما قطع صلت رحم و علانية" 


و جپهارا بر قثل بر ادری چنان جو انبیخت اقد ام نمودن خدشه زشت [مد بر چپر ة معیای 


1 


در پات 
زیبای جلال و کمال اوه اگر اورا ازراء بصیرت نظری ژرف بودی وازاحوال گذشتگان 
اعتبار گرفتی و بسبب استیلاء قوت غضبی ورعایت‌طبیصت بر حر گتی بدان هولنا کی‌ار تکاپ 
نکر دی و ازغیرت‌روان‌مادر و پدر بر حذر بودیو بر بر ادر ودیگر ان بقاء پادشاهانه‌فرمودی 
۱ روز دواتش تیره نکشتشی و مردم را از وی فرت حاصل نیامدی وحال روز کازش چون 
زلف دلبران و طرة خوبان پریشان و شکسته نشدی ولکن 
قد ینزع الله من فوم عقولهم حتی یتمالذی یقضی علی‌الر اس 

نعم پادشاه خاتون نصرت‌ملكت. وعلی ملك را از اعضاء دولت وانیاب حضَرت سلطان 
جلال‌الدین که محبوس و مأ-ور بودند اطلاق فرموده باعراز و نوازش اختصاص داد 
و نصر قالدین یولکشاه را که‌خواهرزاده اش بودچندگاهی مدبر ملك وپیشکار در گاه و 
کارساز دیوان و بار گاه ساخت وخواجه بمین‌الملك ظریرالدین که ناب اشد دولت و قرم 
مقدم اعیان دیوان بود مستوفی ر صاحب رآی و مشیر گشت و خواجه فرخنده دیدار و 
دستور ستودهآ ار و مدبر همایون رای وندبیی وصاحب مبارك رویت و نقریر " کارساز 
عدیم ال والنظیه ؛ الوزیر ابن‌ااوزیر فغر الملك نظامالدینمجمودالاسم‌والر سم وزیر 
علی الا "طلان‌شد واشر اف‌دیو ان بظمیر الملك فضر الد ین‌خو اجه کهذ کر او تقد یم یافت‌منوض 
۲ مدودیوان نظر بر ضیاءا لملك خو اجه نصی‌الدین بوسف ,سر خواجه‌ظافر | لین وزیر حواله 
افتاد و هرچند از نصاب هر دو قسم وزارت و صدارت که انشاء و استیفاست با نصاب و 
پرمایه بود فاما لعتی تقیل و گرانسایه می‌نمود واگر چه عادل دوربین صاحب تجربت 


جپان دیده حلو ومر روز کار چشیده گرم وسرد ایام کشیده غور نگر ژرف اندیش بود 


لکن از مساعدت جد ومعاضدن بت کم‌اینبغی پر ه اسافت و صلاح وفساد بلاد وعباد این 


طرف و فصد ۲ عنابت اذناب ونواصی و ادانی وافاصی برای و رضا و سیدط مپملكث نام 


که ند بمه بطانه وهشبره بکانه بود منوط شد و فغر ااملك نظام | لد ین محمود وزرر روزی ۱ 
بخدمت پادشاه خاتون عرضه داشت که چگونه شاید که رخسار جمال دیوان و بار گاه نو" 


ازم‌شاطگی قنم‌معنی نکار وبنان گر بار پسر عمدة الملك منتجب‌الدین که امروز در 
بستا نس ای فصاحت سخن سرائی بی<وست » نهالی بثمار هنر بارور که از شرب عذب 
فضایل و صدارن بر چمن مفاخر بلاغتش نما و نشوست » عاطل ماند . عرضه داشت آن 
خواجه بی‌همال در آن حضرت جمال موّثر آمد و مرا درعنفوان شباب و ریعان عمر بطلبید 
و بدید واز نصاب هنرم بٍ_سید وبر گزید و ببسندید ودبوان رسائل وانشاء ببنده حواله 
فرمود و آن‌خواجهٌ بزرگ که برمواید کرم ربانی با اولیا وصدیقان شريك باد وازسر ای 
عقاب وئواب دور ونزديك درتقویت وتر بیتم بکوشید . فاما چون این تفویض در ذنابهة 


دولت بود وشب بسعر رسیده حاصلی وطایلی گر امند وفایده وعایده تمام ندیدم و بعداز 


۱ 
1 
1 
1 
1 


از ادبم ی اراک ای ویو 


وه همست همعط قوهد اک < 


۳ 
انطوای بساط فرمان دهی وانقراض عهد مملکت آن خاتون ازساغرفلك غدار ی .سا 
شر بتپای ناکامی که چشیدم و از آسیب جفاء روز گار ستیزه کار ای بسا معنتها و 
و نامرادی که کشیدم . ۱ ۱ ۱ 

و هم در این سال مولانا تاج‌الحق قاضی خواف راکه بقیهٌ اکابر عالم و کارساز 
خواقین وسلاطین امم بود علی خازن و خواجه نصیرالدین یوسف را ببند گی گیخاتو و 
تهات سر کشا ون گر ود و شا نکر تدای ای مووه صقی امش سوم زد 
رقم ایجاپ واسعاف پذیر فت ودر آن باباحکام فرستادند و سیرامون از امراء بار گاه و 
معز الدین علی‌ملك و نصیر الدین سعید را که بدید آوردة دولت وبر کشيده عنایت ومعتمد . 
علیه حضرت بود بعکومت و امارت شبانکاره نامزد فرمود:و نصرت‌ملك را بایالت یزد" 
موسوم گردانید وحضرت پادشاه خاتون خود اکثر اوقات بصذادید اعيان ایران و اکابر 
جپان مشحون بودی چون امیرزادهٌ بزرگ اير نجیب پسرسیسی نویان و بسر ان سوغو نجاق 
نوئین و ملك اسلام جمال العق والدین ابراهیم که بعلو مرتبت و سمو منزلت و 
نباهت قدر و, جلالت امر قدم برفرق فرقدین نهادی؛ وخواجه بزرگ فاضذل باذل پردل 
نظام‌الد ین وجبه‌الاسلام بحبی که شهسوار میادین هنروری وشهر یار ممالك جود گستری 
بود وباسقاق اتايك بزد وملوك شبانکاره وحکام طبس . و بادشاه خاتون درز مان‌سلطنت 
ایلچیان فرستاد بجانب هرموز تاملك ر کن الدین مود نا مسعود را ازمحل خکم 
ازعاح کر ده واز بحار اخراح گردانیده بدر گاه آوره ند وملكعادل عاقل نیک و کار پرهیز: 
کار بپاءالدین ایاژ را که بر نشیمن ملك سواحل درین صدسال باژی چنان اشپپ ننشست 
قائم‌مقام او فرمود . 

ونوروز سنهة اربم وتسعین وستماته خبر رسید که بایدواغول دربغداد خروج کرد . 
وگردن تجبر و تمرد افراشت و بضی از امرا را در اردو بتهمت هوا داری او گر فته 
بتبر یز آوردند . پادشاه خاتون بفایت مستشعر وخایف کشت بائت, بلية انقد و رأأت 
الشر کأن قد » و در ائنای این حالت نصرت. لك از یزد بشهر مد و ایلچی که شپزاده 
بایدو بکرمان روانه فرمود و برلیفی مشتمل بر آنکه می‌باید که با مال وتنکسوقات 
پادشاه خاتون بقوریلتای حاضر شود بردست او فرستاده بود بشبانکاره رسید . علی‌ملث 
تقریر با او کرد که اگرلشکر بکرمان کشیم و پادشاه خاتون وهه را فرو گيریم نیکو 
بند کین باشد عظیم بموقم و متضمن فوائد بسیار و ر این اندیثه سیرامون و متعلقان 
پادشاه خاتون را درقرض [ورده متوجه کرمان‌شد ند . چون نصرت‌ملك ازین خبر آ گاهی 
یافت درفر از ونشیب تدبیر پویان کشت واتباع‌سیورغتمش سلطان را باخود متفق ومتحد 
گردانید وشمزاده کر دوجیت را اعلام داد تامغفی از دروازه بیرونآمد ونصرت ملكث و ۱ 


۱ اب 
" سلطانیان بانفان درخدمت مو کیش بمشیزرفتند و[نجا جفانایلچی وعلی‌ملك بر سید ند و 
اوغان با هز آره بدیشان بیوست و لشکریان ترا کمةٌ شهری و صحرائی نیز ملحق شدند 
وعجیبتر آنکه پیش از انتشار اينآوازه و وصول ایشان بده روز ازجانب بنداد مخبو ان 
صادقا(تول اخبار کرده بود ند که چون‌شپز اده بایدو بادشاه‌شد و متعلقان وایر اختای‌بادشاه 
خانون را درحدود بنداد وهمدان‌تاراح کرد ندمصلحت آن‌باشد که از کرمان نپضت کرده 
«طرف خر اسان رود؛ وهمین؛عنی امير متحمد اید اجی که درراه از قیدخلیم | لعذ ار شده بود و 
باصفهان مر اجمت نموده وخماری چراغی را که قام‌مقام شده در بازار گردن زده باتفا 
خاتونش قوتی بیکی بردست و زبان اکدش ایرا موك ونواب نوشته وپیغام داده واز 
توقف در کرمان تحذیر نمودبدان ملتفت نشد ند و کان تا ثبر تلك الا خبار فیها وتأثر 
الر خا فی الصخر ق) لصماء [ کذا] پادشاه‌خاتون دراین داهيهٌ دهیاء وطامه کبری و حادثه 
عظمی با اعیان دولت قرع مشاورت انداختن گرفت » مولانا تاح‌الحق والدین قاضی 
خواف رای زد که راه خر اسان گر فته متوجه بندگی پادشاهزادهجهان غازان اغول‌شویم. 
جناعت کو تاه نظر آن بی‌تد بیر وماه ملك خاتون مانم امضاء اين پیشنهادآمدند و تحصن 
قلعه وشهر اختیار کردند و بعداز آن مقرر گردانید ند که مولانا صدرالحق والدین پسر 
مولانا تاج‌الد.ن را ببندگی پادشاه زاده غازان فرستیم و آن اندیشه نیز از قوت* بفعل 
نرسید و باحکام نجوم وسعد و نحس طالع شوم وتعبیر وتأویل خوابها ورمل وعزایم دوز 
میگذرا نید ند و قدعمت علیه‌اغیاهب لقَضاء مذ اهب الفضاء تا خبر رسید کهآن لشکر 
اسیار در خدمت مهداعلی خد او ند و وجن سومه مس ترول. ور واند و بادشاه 
خاتون و اتباع بر قلعه رفتند و چند روز معدود محاصره و محاربه رفت و ا امر! و 
معتبر ان در گاه‌پادشاه خاتون با تیمور ومبارك ویولکشاه وامیرشادی که باسقان کرمان 


ود وملو كت دیگر منفصل شده بخد مت پادشاه زاده کر دوجن رفتند و بادشاه‌خاتون مفاتیح 


دروازه های شبر پیش شبزاده فرستاد و گفت 
تا چند ببیم جان مدارا کردن تسلیم شدم نهم قضا را گردن 

۱ ولشکر بشپر توجه نموده قلعه و کوشك بر [مدند و وزرا وامراء بادشاه خاتون 
را گرفته ببند های گر ان مقید گردانیدند وروز دیگر مو کب شمزاده کردوجین بآئن و 
ابپت وعظمتی که بالای آن متصور اوهام وافهام نباشد و طبل و کوس و رایات و اعلام 
بشپر خرامید ودربار گاه جلال بر تخت مملکت نشست واتباع پادشاه خاتون را مقر ین 
فی)ا صفاد بمجالس بردند و پادشاه خاتون را باهانت و اذلال از کوشك فرو [وردند 
ودرخانه جلالی‌موقوف ومحبوس داشتند وخزاین واموالش عن ]خر ها کر ماد اشتدت 
به| لر بح فی بوم عاصف فارت و تاراج شد وامرا و اعیانش درقبد اسار گر فتار [۰دند 


۱ 


کت 


و99 


اب 
و نوخته واندوختهةً ایشانر | بباد نیب وسلب بردادند وایلچیان دوانیدند بحضرت پادشاه 
بایدو معلم صور رت حال و کیفیت ماجری» ومهد اعلی خداو ند زاده کردوجین نر جانب 


کودكت زر حر کت فرمود و بادشاه خاتون را بامو کلان بچم مصحوب گر دا نید و دوقت 


مقام در آن یایلاغ ومبروح بپیغام وسن شاه عالم وفرمان بایدو عبداله طغای جلو وچند 


عفر بت بر گاه و مخیم بادشاه خاتون ور هی وود 1 
اگر بار خارست خود کشتة ز گر .بر فبانست. شود رفتة 
وبخنق وخبه‌چنانك برادرش, سیورغتمش سلطان رفت کیلا بکیل وصاعا بصاع شر بت 


۱ 


فناش چشانید ند » و کما تدین تدان : 


چو بد کردی مباش ایمن ز[فات که واجپ شد طبیعت را مکافات 
الخیر مصنوع لصاحیه فمتی فعلت الخبر اعقکا 
والشر مفعول لفاعله فمتی فعات الشر اعطیکا 


وظاهر دیپی مسکین نام مدفن [ن خاتون مد و عد از آنکه سلطان مظفر الدین 


محمدشاه بسلطنت کرمان موسوم شده برسید فرمود تامرقد او را بآئین ورسمپادشاهانه : 


شهر آوردند واقامت رسم عز | کر ده در مدرسه مادرش تر کان خانون دفن گر دا نید ند ۱ 
از آن روز باژ که این سقف اخضر بز کشتاده اند و این بساط کته مش را در 
جذب نات نپاده اند و از کمان چرخ بر جان امل عالم ثبر ممات گشاده * درهن سر ای 


غرور اطول اعمار یافته گیر عاقت درتنگنای لبود پلو ۳1 رمن نهاد نست ؟ِ خوشکوار 


تر شر بتی ازقدح حیات آشامیده دار سر انجام چام حمام چشید تست 


حکم المنية فی البر ية جار ما هذه الدنیا بدار قرار 


جائی که اساس دولت آل‌ساسان [سان[سان منهدم گردد وبنیاد میلکت بیشدادیان ‏ 


از تندباد تقلب ادوار متزلزل شود دیگر دولت ها چگونه بقا یابد وسایر مملکتها چرا 
۳۳ نبذیرد * 

گر بفلك بر شود از زر و زود گور بود بپر؛ بهرام گور 

ایزد تعالی روح آن خاتون هنرمند ارجمند وپادشاه دریا دل وحاکمةٌ عالی همت 
افاضل نواز وملکة بلند نعوت سرافراز را بانوار منفرت و 7ثار مر حمت[راسته داراد 
و گلشن مینو وبپشت برین مأوی آن پادشاه را ساخته وپرداخته » آمين یا رب‌العالمین,. 

و بعداز نپضت شهزاده کردو جین نصرت مك در کرمان حا کم نافذ امر و نهی‌شد 
با سر اغای اورجی که از حکم بر لیغ بایدو براه باسقاقی بکرمان [مده بود و خو اج 
دیو ان یمین الملك قوام‌الدین وزیر گشت وخواجه‌بهاء الملك نصر بن الحسن الطالبی که 
درءبد سبورغتمش‌ساطان و پادشاه‌خاتون بمشار کت خواجه قوامالدین‌مسعودپسر تاج‌الدین 


مب 7 مت پل اسب 
" امیران زرینکر کهمتصرف سیر جان بود بعد از آن‌بائفاقو نو کاری‌خواجه‌قوامالدین وزیر 
بتحصیل مال هرموز رفته پیش نصرت ملت رقم اعتبار تمام یافت‌چنانچه درامور دیوان و 
ولایت»یکردوموعودشده بود بمنصب‌وزارت کرمان‌ودر ین‌روزها از بند گی پادشاه‌زادة#جهان . : 
تحاژ انا یلچیان| بر اهیم‌سکورجی و یوسف بو کا و[ ینه‌غازی نایبامپر نوروز بتحصیل‌مال چر يك 
خر اسان بکرمان رسید ند» وحکم یرلیغ بایدو بتقریر سلطنت کر مان‌بر قطب‌الدنیاوالدین 
شاه‌جهان صدوریافت و چون با مادرش معز الد نیاوالدین بایلاق خاتون از اردو منفصل‌شده 
بچمدان رسید ند رایان‌همایون بادشاه جهانگیر جهاند ارصاحب قر ان شهنشناه سلاطیناسلام 
غازان مظفر و منصور باردو خرامیده بود وبایدومنپزم و گر بخته وتاح وتخت بستحق 
رسیده ودرهفت افرم‌جهان پنج نو بت‌جما نداری غازانی زدند وچترهمای [سایش سایه بر 
سیط روی زمین افگند و آفتاپ سلطنتش سر از کوه کشور گیری بر زد و امرا و 
لشکرها در ر مه طاعت[مد ند وسیرامون از امر اء پادشاه خاتون و کوچوك سکورجی 
بضبط کرمان وقبش بایدوئیان ازحکم یرلیغ غازان خان بپمدان رسید ند» حمایت‌تودای 
خاتون مانمآمد از آنکه تعرضی بدیشان رسانید ندی فاما اموال واحمال ایشان درمعرض ‏ 
غارت وتاراج مد وچون خبر جلوس همایون غازان خانی بر سریر جهانبانی بکرمان 
, رسیدا نصرت ملك وسراغای ونواب بایدو ابراهیم سکورجی ویوسف بوکا و[ینه غازی , 
راگرفته درقلهه مقید ومحبوس گردانید ند وباموال وخزاین واعلاق ونفایس سلاطین و 


هو و خود واتباع وفرزندان متوجه سیستان شدند. موالی عظام تاحالحق 


والدین و سر ش صدرالحق والدین که سم اختصناص «حضر ت غار ان و رقم عودیت 
در گاه بادشاه اسلام شالهای ممت بود که داشتند وسوابق نیگو بت کنیا بر دولت روز 
افزرون آن پادشاه عادل مثفور حاصل فی‌الحال بدرگاه پادشاه خاتون هدند و با 


اعیان وحواشی پادشاه خاتو نی‌متفق و منضم گشته شعار غازانی اظهار کردند و نفیر مودة" 


شادی و غریو طبل وکوس بکر ائم رسید وهمگنان یکدیگر را بسلطنت و جهانبانی 


وخانیت و پادشاهی پادشاه اسلام غازان خان مبارك باد گفتند و ایلچیان موقوف و مقید 
را ازمحبس اطلاق گردانیده در کرمان‌تمکین‌دادند وایشان با سواران خیاره سه‌چهار 
منزل بر عقب گریغتگان برفتند وچون شأو ایشان در نیافتند و گردشان نشکافتند مر اجعت 
نموده در راه کرای منگو نام راکه صند وقچهٌ خواهر پادشاه خاتون داشت گر فتند و آن 
اعلاق و نفایس که خواتین نامدار جبار و سلاطین کامکار در سالهای بیشمار از اقاصی 
امصار واقطار دیار بسعی واه انشان بچنگ آورده بودند در دست تغلب ایشان ماند 


2 اسب اخری در باب تقحص وتفتیش آن حکم بر لیغ نماد بذیرفت وامر اء حضرت و 


وزراء دولت بعویشتن آن قضیه را پرسید ند» کیفیت آن بوقوع پیوست "در روز عید 
اضحی سنهٌ اربع وتسعین‌وستمایه فروع منابر کرمانر| بزیور فر نام مبارك‌غازانی آرایش 
دادند ومولانا تاجالق و الدین ومولانا صدر الحق والدین شرط نیاز وتعظیم علی‌الر سم 
فی‌امثالها تقدیم فر مودند و سیو کشاه بانفان سیرامون و کوچوك بضبط ولایت کماهیلا 
"کما ینبغی قیام نمودند وبایدوئیان را بفنون عذاب تعرض میرسانید ند وقوام‌الدین وزبر 
ونیکبای اینان ملك را بقوبات تعذدیب میکردند ونیکبای رابزاری زار بکشتند وقوام- 
الدین تا بوقت‌وصول مظف الد نیا والدین محمدشاه سلطان درتو کیل وقید گررفتارماند. 


3-۸ گر مظفر (لدشا والدن ایو (لعارث فم شاه ۱ 


سلطانی بود ابی نفس وی بطش پیب صورت خوب طاعت بزرگ منش وبا داد و 


دهش و کامر ان وچون قضا کامکار وچون قدر فرخنده وچون دولت فااب وچون اصرت.. 


قاهر دهر انتقام قادر گردون توان عادل مپر اصطناغ عأتل کیوان وقار 
مرارت عنفش با حلاوت لطف ضم ؛ مپابت بهرام آسایش باطلمت خورشید سیما فر ام 
کرم بوئی از گاشن اصطناعش اجل گر دی از صرصر انتقامش 
سجاب دژم رشحی ازموج قپرش صباح دوم برقی از ابتسامش 
و مهابة ممزوجة بطلافة دانت لهاالاخیار و الاشر ار 


دست عدل اوز نگار پریشانی ازچهره روز کارش بسترد ومپابت شمشیر [بدارش 
بیخ فتنه ازصحن کرمان قلم کر د وتضا,زهر قپر درحد تیغ او نپاد » قدر مخلب مر گ ۱ 
در سر سنان ونوك پیکان اونشاند» برسلاطین دودمان قراختای بهمهٌ ادوات بژرگي بر 
گذشت و کردن کغان غصن وا کته ی فرو شکست . شکوه کلاه سلطانیش فر ایس 
درووان روز گار بلرزانید و کوس هیبت اردوانیش خروش بیم بکوش جباران عهد و 
گردنکشان عصر رسانید » بوقت استبلاء و غلبهٌ پادشاه غازان و وصول اعلام جهانگیر : 
باردو درخیل خانهٌ امیر قو نجو قبال موقوف گونه بود ويك سواره مستقبل رایات‌فر خنده 
آیات گشت » امیر عادل نورین و امیر پولاد بوسیلت تر بیت ملگ اسلام ناصر العق 
والد یر صورت حال استعداد واستحقاق اوسلطنت کر مانر | بینک گی پادشاه عرضه‌داشتند. . " 
حکم بر لیغ بتفویض وتوشامیشی‌ملك کرمان بدو نفاذ پذیر فت‌وچتر و [ل‌وسنقور وپایزه و 
شمشیر وسیورغامیشی فرمودند و با ساز وجلال‌وابپت درملابس عظمت وتمکین‌ومعارض 
آئین وترتیب بملك موروث خرامید و اهالی ولایت عموما و انباع و اشیاع و بندگان 
و چاکران پدر وعمه‌اش‌خصوصاً بقدوم اوانتعاش پذیر فتند وحیات تاژه‌یافتندوخواجگان 


یمین الملك ظهیر الدین وفغر الملك نظام الدین وزارت را استیناف نمودند وهمگنان 


ستت هار مس 
بصدق نیت و خلوس‌طویت طاعت وتباعتش‌ر امتشمر شد ندو هواداری خاندان حجاج سلطان 
هنوارة جمهو ر کرمانیانر | خود رگی باجان داشت‌الاغیا‌الدین -یو کشاه که باستظهار 
وسیلت دامادی امیر نوروز بحکمدوندی شاه خاتون دختر حجاج‌ساطان و ایلکون‌بیگی 
درحبالهٌ او بود گر بخته ی رفت وشاه علاءالدین‌حسن شاه‌ین حجاج سلطان 
که هم ازایلکون بیگی بود پیش از وصول برادرش محمد شاه سلطان ببند گی توجه 
نموده بود و شرف تکیشمیشی یافته و بذریمت خویشاوندی امیر نوروز از حکم یر ایغ 
منصب اشر اف و امبر شکاری و نیابت امیر نوروز در کرمان بدو توشامیشی رفته 
و بتعلیم و تلقین و اغراء و اغواء نصرة الدین بولکشاه قاعدة سلطنتی تمهید کرد 
چنانچه حواشی وخدم خاصه اورا سلطان علاءالدین میخواندند وخواجگان قوام‌الدین 
وزیر و تصیرالدین بهاءالملك و طفرل مالك از حکم بر لییم ملازم او کشدند و 
از غاطفت ت سلطان معمد شاه بوی پناهیدند و تیمور بوقا اولدوجی و طفای نو 
امیر نوروز مصاحب او بودند؛ و ملك اسلام شهر بار اعظم ناصر الدین ماك که تمشیت 
امور سلطنت معمد شاه‌سلطان را ازراهحکم بر لیخ آمده بو درو نی ات سطان 
مساعی‌جمیل ,تفدیم رسانید و بسیب اضطراب امور واختلاف جمپور وخلوخزانه وازدحام 
ایلچیان و تشدد محصلان و اسراف سلطان مساعی جمیل بتقدیم رسانید پ قائم ماندن 
دست منازعت ومخالفت میان بر ادر ان رعایاء کر مان را در آن سال ضرری وفسادی قوی 
رسید واین‌حال اول وهنی بود که بحال کر ما نیان‌تعلرف نمود ومی فلك وهیالعقد 
و اثبثق‌السکر واتسع الخرق 
وغیاثالدین سیو کشاه چون شرف تکیشمیشی یافت اموال وافزار نقد و جنس و 

جواهر امیر نوروز و دیگر امرا و وزی. وقت ملص‌الماك ملك شرف‌الدین سمنانی 
را که از ز یور تءامت‌مالی‌ومعانیعاطل بود کلف و اتحاف و اهدا کرد و برمال کرمان 
مبالغی نبفز‌و3 و بر آن مستزاد تصرف کرماار | متعپد و متقیل شد و حکم ۳ لیخ مشتمل 
برتقلید سلطنت بر و بحر کرمان بدو نفاذ پذپرفت. وصول این خبر هفتضی نهضت سلطان 
محمد شاه هد صوب بند گی حضرت با | کثر اعیان کرمان» وهلك اسلام شهر بارایر ان 
ناصرالحق والدین خود پیشتر بتمجیل تمام رفته ببندگی پادشاه رسیده بود و عرضه 
داشته که در تمامت بلاد عراق وپارس و کرمان [وازه و خبر آن است که مفائیح حل و 
عقد امور در قبضهةٌ ارادت و اختیار نوروزست و زمام همگی‌اهر و نهی دردست قدرت 
او » در مالك برادران را نشانده است ودامادان فرستاده و نوا بگماشته و نو کر ان 
بر گز بده واين معنی موجب وهنی تمام است ودر مصالح مالك اين نوع تقریر وسخنان 
دلپذیر بر نوعی تأثیر کرد که نایرة غضب و غیرت پادشاه بغایت‌مشتعل گشت و فی‌الحال 
حکم پررلیغ نافذ شد که سیو کشاه مراجمت نماید . ونواب محمد شاه سلطان بقرار در 


- ۸۱ ۱ 
کرمان متمکن باشند. مقارن وصول ساطان‌محمدشاه بیندگی‌حضرت عکم‌صه‌وریافت تا 
سهین اووسی و کشاه دریارغوی بزر گ بپرسند وامیر نوروزغایب درخراسان وامیر قتلفشاه 
نولین‌و امیرساتیلمش‌و بولادچینگسانگ ونوو کای یارغوجی‌و سلطان یساول‌قضيةٌ ایشانو| 
بپر‌سیدند و قلفشاه نوئین اعتنا و اهتمام تمام فر مود و در باب مدلطان منعمد شاه چنانچه 
سنغن قصه آمیز امیر خاجی بر ادر امير نوروز ناصرالدین ساتیلیش موّثر نیامد وسلظنت 
فعمد شاه -لطان باز طی افتاد و مستحکم تر شد فاما ملك شرف‌الدین وزیر آن‌فر توت . 
بیر و آن علخ بی‌تدبیر رضاجوئی نوروزیانر! مبالفی مال کرمان برسلطان حواله کرد؛ 
همانجا معصلان عنیف آن وجوه را که بجوانب نازك واعراء بزرگ تعلق داشت مطالبت 
۱ نمودند و بدین واسطه دمهً سلطان و نواپ بقروض فادح که مبلغ آن از سیصد هزاز 
2 دینار در گذشت کر ان بار گشت و آن بلیت موجب استیصال کر مانیانآمد وهمان وقت شاه 
علاء‌الدین حسن اه ی از کمارن بردید و ببر ادر ملعق گشت وسیو کشاه منکوب و 
منخزل شده بخر اسان رفت و امیر نوروز اینی خودحاجی طر فون زا بی‌حکم برلیغ جهت . 
تحصیل مال چريك خر اسان بکرمان فرستاد و حکم »طلق گشت و سلطان محمد شاهرا 
با تیمور بوقایولدوجی بر جناح استعجال باز کرمان فرستادند و با حاجی شیوة مقاومت 
, ورزیه و دست ار بالا 7مد وحاجی بضرورت از کرمّان منز عح بایست شد 
وهم درین سال سنة خمس وتسین وستمایه سردار افاضل وأکارغ واعالی جهان و 
بندار فضایل ومکارم ومعالی فراوان مولانا شبید قاضی فخر الدین هر ات که ناظم عقود 
محامد رمحاسن و جامع تفاریق فضایل و فواضل و مالك رقاب مفاخر و ماًثر بود براه 
وزارت با احکام بر لیغ و پایزه بکرمانآمد و بر پپلوی تخت‌سلطانی بر صندلی صدارت 
نشست و کار ولایت و دیوان در دست کزفت و هو) لشهاب الثاقف والقاب الذی 
هد به| لمناش 6 
هم عقد با ععامةٌ او تاج خسروی هم عهد با وساوةٌ اوتغت سلطئت 
۱ وسیو کشاه بابلدوق بر ادر امیر نوروز «کوبنان [مد ند و بولدوق متغلب وار بشپر 
هجوم کرد ومیان او و محمد شاه سلطان منازعت و مکاوحتی افتاد که بمعاربه و مقابله 
سرایت کرد ومذلوك باز کو بنان مراجمت نمود وسلطان بالشکری ساخته بر عزم ازعاح 
ایشان تا زرند رسید وبمجرد آوازه عزیت او بولدوق وسیو کشاه پس از آن که اموال 
وتان قضت گروند س رویز اسان هنن 
و در ائناء این حال خبر رسید که لشکری وحاجی وساتیلمش و نوروزیانر ا در اردو 


۱ نت 4۴ مس 
بیاسا بوسبانید ند بو امید ترتای و هردوداق با لشکری منصور بگرفتن نوروز بر نشستند 
؛ومنلظان آینه غازی وداود وسایر نوروزیانر | درقبشآورد ونصزت ملك و علی ملك 
وبرادران که از-یستان بخدمت امیر نوروز رفته بودغد وبدو مختص ومتعلق گشته ودر 
فیبت سلطانی با دوهزار سوارمنفانی وسکزی بدر شهر کرمان آمده ویچون ازضبط و 
استجلاص شهر نومید شده درشهر وقلعٌ بم تمکن وتحصن نمودند و بظاهر طاعت گونه 
مي‌داشتند » و وقت اعلان عصیان واظهار تمرد کرد » نواب دیوان سرای ساطنت‌را . 
فرو گر فتند و علی مك پاستمداد و استنجاد بجانب سیستان رفت . سلطان مجمد شاه 
بوصول این خبر بی‌قرار وقاق گشت و لین جبروت‌اولهبات غضب بر آورده حشره‌نادی 
کرد و نی‌العال کالشهاب فی ثرا لعضاریت 
شون و گرهر در بلارك زهر وباد اندرخدنگ کوه وصرصر درجنیبت ابر ودریا در بنان 
با فسساکر عاضر و و کران ملاژم بدان جانب شتانت و در راه اوغان با چريك 
مفول ولشکریان ثرا که بخده‌تش منضم شدند و هم در روز او لکه پبم رسیدند شهر 
بیرون را بقهر دوجنگ بستدنه و درسرابستان مظفری وطن کرده واز سیرجان واطراف 
و گیج ومکران استنفار فر‌ود وحشر طلبید تا پنج هزارسوار وپیاده درخدمتش مجتمع 
شدند و شهر و قلعه را «حاصره کرد و لشکر را فرمود تا پيدامن حصار را صباً صفا 
کأنهم بنیان مر صوص چتر بستند و مدت دو ماه هر روز از فرهٌ میمون بام تا طرة 
۱ مفقول شام بمحار به ومقاتلة بیرون و اندرون قیام مینمودند ونصرت مك واعوان اخوان 
در رزوی دا ند گار خود بر و تیغ انداختند و کشید ند و بواسطهٌ عدم ذخره وقوت کار 
ایشان ناضطر ار انجامید » ائمه وصاحا را باستیمان بیرون فرستادند و بضاعت ضراعت و 
شغاجت را بررمایُ نجات وغلاص ساخته در مقام استغفار و اعتذار ایستادند » 
مستففرین ذنوهم بضراعه. ومعفرین و جوههم بتر اپ 
وعن آخر هم درخجدمت رایت سلطنت بکرمان آمد ند وسلطان مجمد شاه از راه 
فر است شاهانه برسگالش ومکیدتی که اندیشیده بودند اطلاع یافت وبعد از گرهتن و 
پرسیدن و چند روز معدود محبوس داشتن نصرت ملك و برادرش را از تیغ انتقام 
گذرانید . ۱ 
۱ و درین سال حکومت سیرجان وتوابع از حکم برلیغ برمولانا تاج‌الحق والدین 
۱«قرر فرمودند وپسرش مولانا صدرالحق والدین بهمتی بلند وحشتی شگرف ووجهی 
طلق وصدری وسیم و دلی قوی ابالت آن خطه را تصدی نمود وحقیقت "نکه درمعررفت 
ابوا بکفایت و کاردانی و تببین مراتب اشفال این جپانی وتعیین فقادیر اعمال دیوانی‌و 


۱ ۳ سد ۱ 
| کتماپ اسبات اه و استجماع آلانه. و ادوات بو گی و مدیمالثل ‏ 


والنظیر مد * و درایتش بمواقغ, حلی وعقد بصیر و کومش بمواضم اخد وعطا خییر؛ و : 


در آن طرف قاعدهٌ حکومتی, برونق و ناموس عمهد گر دانیه و سپاهی آراسته ساخته 


داشت وهارالضرب ودارالنقد تر تیب داد وندرسةٌ رفیع بنا وخاقاهی عالی‌همتا نه انشاه 


و,احداث کرد و کار وبارش از آن وقت باز رقم نوو و بپا وقوت واستعلا گر فته وهلم جیی | 
تا متکفل‌وزارت سالك اولا" ومتقله ملکی وحکومت ونیابت وایالت مجموع جروم و 
صرود بر و بعر کرمان انیا گشت » قبای ملك داری, بر قد و قامت شایستکی او چست 
آمد ومحضر تقدم وتفوق برحکام روز گار درحق او درست» هو کان صددا ا نوخ 


۰ صد و آلباذل وماضاق‌صددا عدا الکل بالفضایل و فاق صددآسکا لصدورولاژن ‏ 


وعما لحمهود ]7۷ 3ه» لیکن مشرع کمال ومشرب خصالش بقاذورات غدر وبی عفاظی ‏ 


متکدر نمودی وحقوق مخلصانر | راعی نبودی وا آن گاه با که آن قپرهان در هن 


۰ 


اخوال کرسان و کرما نیان از جادهٌ استقامت مایل ومنحرف شد بوفات‌او خاشلك پریشالی 


جلالت وحکومت با هزاران حسرت و دریغ « سر در کفن وفات پیچید ویرفت > اسوو 


درچشم روز گار ضفار و کبار این دیار افتاد و زبان اعبان مان درمر ثبه او بدین بسته ِ 


گونا مش : 


کجاست صف تا نوحه گر شود برملك که بر و بحرش بی کدخهای ماندد وخشیو .۰ 


زنب ی ان و لکنه نان ژوم هدن 
ی ی ای یاو یت ۳" 
۳ بودم و که بخد +تش تولا کی نمودم ولاتتمنوا الدول فتحر مو‌ها 


بر تیوه حق گزاران وفاداو وطريقهةً معدوملن نیک کار استمرار نکرد * مرلسم بز ری 


و مزا فانی عافر و شکور .. 
و نصر الدین یولکشاه سوم ء اذءال و قبح اعمال ی ند م محولد. 


شاه سلطان در قلعه سیر جان موس 4۱۰ ونمور بوقا و ۱ 


و برتصد سلطان »حمد شاه مطابق گذتند و چون تیمور بوقا باردو رسید هر نوع غمنو 
سمایت‌در باب‌سلطان کرد و صدرالهین‌صاحب دیو ان‌را برشوت و تکلف‌هر بی‌ساشت وحکم 


پر لیخ درباپ استخر اج دو سالهٌ کر مان بمشار کت مولانا فخر الدین وامارت لبشکر دز 9 1 
وخوضص درامور دیوان بنام خحود حاصل گر دا نید و یولکشاه وامیر شادی واقارب و برآدران ز 1 
نصرت ملك وقوامالدین وزیر ملازمت او نمودند وهنی عظیم بحال سلطنت رام تفت" 


۱ ی > > 
و بر بزاآت دیوان و[مثله ومکتو بات سلطانی نشان وقراتغا کردند وزدند و زمستان 
این‌سال چون لشکی قر اوناس بر اوغانیان‌زده بودند و غارّت و نپب کرده باتفاق برودبار 
حر کت گرردتد و تون موسم بپار درآمد و آهوان یساده لب و مینا سم دنه پاز 
دارالملك مد ند وسلطانرا بی‌هیچ.موجبی قوتی وشو کتی دست داد و استبلا و استعلائی 
بانفعال حاصل مد و باتفاق عزیست توجه بند گی حضرت مصمم گردانیدند و یولکشاه 
بعد از آن که شعلةٌ وحشت ومکاوحت را استعلا داد وتیر بردست سلطان انداخت گر يخته 
باردو رفت ومعاقب او تیمور بوقا و امیر شادی و اعوان واعضاد بأسرهم روان شد ند و 
ساطان بتهیه وساختگی اسباب سفر قیام فرمود ؛ بیست وهفتم رمضان سنه مان و تبعین 


-وستمابه بر اه ابر قره باصقهان متوجه بند گی‌شد و بر ادرش علاءالدین خسن شاه وخواجه ۰ 


ظهیر الدين را در کر مان استنابت فرمود ومولانا فغر الدین قاضی هر ات مصاحب واکابر 
" کرمان مرافق درهشترود بشرف تکیشمیشی مشرف شد وبار گاه و سراپرده و مجلس 
خانه مرصم وتحف لایق و تشکسوقات فراخور پیشکش کرد وامیر سعد نورین برعادت 
مألوف تر بیت و عنایت شامل حال او گردانید » فاما در آن هفته بجانب اران حرکت 
فرمود ورایات همایون پادشاه بصوب بغداد خرامید و مولانا فخر الدین باطایف حیل 
و انواع کید وتمویه قصد سلطارا متنسم گشت » و کان بختاط ولاء" بحضاء" و بسر 
.جوا فی ار تقاء تا نایب دیوان سُرای سلطنت را بر رفع وایفاقی داشت و در جوتی 


۰ و اسط چند روز این قضیه را بحث و نفتیش فر مودند و تحوست طالعی که آن مقار نه زحل ‏ 


ومر بخ بود در هژدهم درجهٌ سرطان طالم ساطان محمد شاه اضافت وضمیمه آن پربشانی 
کشت وقلت ذات الید و کثرت قروض نیز علاوه آن نکبات آمد ‏ فی‌الجمله کار و بار 
ساطان روی در انعطاط نپاد و وزرا و اعوانش نقصان زیف بعیاز اخلاص و حفاظ راه 
دادن مصلحت وقت دانستند و قطب الدین شاه جپان را عشوءه تفویضش ساطانی کر مان 
دادند و نصرة الدین یولکشاه در خدمت قتلغ شاه نوئین کسه بواسطهٌ مرضی صعب از 
بنه ثی‌رایات عالیه چند روز متخلف مانده بود برسید وباتفاق کید و احده نقش مرایر 
: امور واحوال سلطئت محمد شاه سلطان بکوشیدند واگر نه آن بودی که منپل عنایث 
پادشام اسلام "زان خان با او درغایت‌صفا بود» همان وقت درمعرض خوف و خطر آمدی 
و برین :موجبات مولانا فخرالدین هرات مصالح و مهمات و مطالب ومرادات خود را 
من غیرمنارع ولامدافع باتمام واسعاف مقر ون گر دا نید . 

وهم درین سال پادشاه اسلام عنان تداییر امور و مقالید احوال در کف شهامت 
واضح برهان خواجه رشید الداین وزمام منصب وزارت درقیضهٌ صرامت لایح بیان خواجه 
سعدالحق والهین فرمود نهادن » و ایشانر | صفا و دوستی با یکدیگر در آن زمان با 


موس بمجمبي مسج 


|۱۳ 


۳ _-- ۱ 
غروق و اعصاب ممتزخ بوذ و ذر کلیات و جزویات مپمات دین ودولت هردو متفق‌الکلمه 
شد ند» دو نقطه بودند دريك خط » دوچشم روز کار بودند که [نر| سومی نباشد؛ دوفر قد 
آمد ند که بینپما مزیتی تصور نتوان کرد؛ دراختلاط واچتماع چون جسم و روح بودند 
که ازمخلوقات ثالثی ند اشتند وءدت آن موافقت وموأنست کمایش سیزده سال بروجهی ‏ 


میان ایشان گذشت که بالای آن نتوان بود » چون دوبرادر خلف در موالات ومصافاة 


یکدیگر همدم بودند » خردة اغیار قطمعاً درمیان ایشان نگنجیدی و هر دو ویر خود 
را تلمیذ و مر ید ودوست مستفید مولانا فغرالدین میدانستند و در تقویت جانب وتمکین ‏ 
او باقی‌الغاية رسیدند و وزارت کرمان وزارتی بالای سلطنت بر وی مقرر شد ودست 
قدرتش حمایل گردن مطلوبآمد و بانواع نوازش و سیورفامیشی بهره‌فند گشته عنان 
عزیمت بر صوب کرمان معطوف گردانید و شاه ر کن‌الدین معمود شاه که موعود بود 


بدامادی او و شاه نصرةالدین یولکشاه و خواجه نصیرالدین بپاء الملك و ناصرالدین 


: ضیاء الملك علی بن ابی بکر الطالبی مصاحب وهم عنان بکرمان [مددند و احکام ویر لیفها 


بکر مان رسائید ند وشنوانیدند وفرط بل ونهایت سوء خلق و کمال جبروت و نغوت 
و تکبر و تجبر بر شاهان و وژراء کرما که او و پسران و داماد می‌فررمودند مفضی شد 
بدانکه استیصال اورا اندیشه کردند واستهلاك آن یگانه ومن تابعه را سبب نظم امور 
و احو ال‌خود دانستند» و بد[مد[ نچه نیکو بنداشتند وشبی‌با اوباش ورنود شپر ومقدفان 
و قنقلی و ثر کمانان با نه نیکتای پسر التاجو نویان که بر اه باسقاقی در کرمان بود 
اولا"هجوم کردند واو را درقبش [آورده پس بوثان مولانا فغر الدین ثانیا تطر ق نمود ند 
و او از راه بام گریخته درخانه بکی از متعممان متواری‌شد» خان‌ومانش را بغارت‌و نپپ 
وسلب تعرض رسانیدند وپسران و اتباء‌ش را مأسور بد رگاهآورد و بعد از چند ساعت 
مولاناً فحرالدین را درشمار عار و شنار حاضر کردند و قیود واغلال مقید گردانیده در 
مطمورءة قلاع موقوف داشت » وپس از بنج روز تمامت را باقبح صورت و آشنم وجه 
بتیغ قهپر مجزا گردانيدند و هرچند این حادنهٌ کبری که مولانا سعید قاضی فغرالدین 
هرات را افتاده نتیجهٌ مقدمات غدری بود که با ساطان محمد شاه کرد و آن ضایعةٌ عظمی 
که بخاندان و جاه و جلال او متطرق شد بپرة نبال مکر و کیدی بود که بر جویتار . 
نقش عپد و بیوفائی نشاند فاما برمقتضی حدیث (حوعا لعلماء مسمومة آن جماعت که 
موی ان خلافت و نکال و غوی:و ادلال زوا داشتند کش زن غته نیم بر شنیم ترین 
وجهی کشيدند و لعذاب‌الاخرة اشد و البقّی » چه او بزرگی بگانه وفاضلی علامه و 
در انواع فضایل نفسانی و کمالات انسانی نادره زمان بود * سالپای ممتد در بند گی 


ت با 0 ۳ 
حضی تا بادشاهاین و خانان در عداد مشاهیر معتبی منتظم و در سل اعیان ی منی ط 
شهه و ووز کلو درا امرا ونافند فرمانان و وزراء جهانر | مستشار موّتدن و ندبم‌وسرداد 
میفشکت گشته» فقلی وافی و فضلی‌متکاثر ومحاوزه ومةا کر دلنگشای و مشافهه و مناقشة 
روج: افز ای داشت » اشاظه منا بع لعلوم و اقو اه مراتعالعقول ومکانماته حدالق 
الحد و الهز ل ومر اسلاته چوامع‌الکام| لاصل»! ابش بدودمان وزارت مبينه و 
ظاهر و انت-ایش بخاندان صدارت ممين وزاهر و هوالکریم نسباً) لعظایم حسباً العربق 
مدا وحرية الو ثق ریا وروی همواره از تورط در ورطات تهورمحترز نودیو 
خو یشتنرا از افتحام‌دراخطار واعمال که‌تبنه‌را متضمن باشدبر کنارداشتی فاما باقضاء[مده 
چگو نه‌مخالبت. توانستی و لا هر ۵ لقطاء الله‌عز و جل» آرق هیبت‌تفلب روز کار بر وجپی 
است که میارز ان زمان از دنم سطوات آن عاجزند وهیأت قلب لیل ونهار بر صفتی که 


مپرزان دوران از منم مقدمات آن قاصر * جپان ناپایدار هر ساعت چندین هزار عاقل 


نامدار را بپای دیواو بوار می‌[ورد و دنیاء غدار هر لحظه غبار ضجرت و نکبت بر عذار 

حال هر صاحب کمال می‌نشاند؛ هی‌الدنیا كحية تتفث‌السم و ان کانت المحسةلانت 
شاهان و ملوك و ترا کمهة کرمان و بعضی از صدور و اکابر آ"تش فتنه را بالا دادند و 
مقناطیس واربلا را بخود کشیده و نینديشیدند که سطوت باس و صولت قهپر وسووت 


چطش بادشاه غازان دمار اژ نهاد آن خاکساران بر ورد و بر اقتهام در محمةً بواز " 


اضر او نمودند وشهر وقلمه را حصار گر فتنه و اوباش و رعاع تر کمانان وعفسدان فتنه 
انگیز و قتانان فساد جوی را مجتمم گر داندند وترتیب وساختگی مجانیق و عرادات و 
قلعه‌داری و دز بندان را منشمر شد و تیمور بوقا با ممدودی چند از لشکر هز ار لوغانی 


. : وطایفة از بززگان کرمان و نصرةالدین بر ظاهر شهر خيمة اقامت زدند و باعلام این 


ال اغبار باطر اف فرستادند » امرا صاداق و خر منجی با لشکر های شیر از و عران 


برمتیه ند و از سیرجان و شبانکاره نیز مددآعدند وهر روز من‌الصباح الی‌الر واح دست . 


معخناز به قایم بود ومعارضه وهقابله دایم » واز نواحی بلاد فارس و لور ویزد لشکر ها 
عدو الرمل والمل بررسنت کرمان روان شدند وایلچیان برجناح استعجال معلم بخبر این 
واقعه ببن گی عضرت دوانیدنه و در دیار بکر بوقت [آنکه رایات همایون از افق شام 


قرین فتح وظفر و الیف نصرت و فیروزی طالم شده بود برسید و صورت قضیه برض . 


رشائید > حکم یر لیخ باعضار سلطان محید شاه که در کر رکاب اعلی بود در آن 
مو قو فنه مشهود بشدمات محمو د قیام موده و بر «قد مه و منذلای عنماً کی متصوو رفته و 
آتار دلاوری و مر‌دانگی و نیکو بندکی و فرژانگی باظپار رسانیده نفاذ یافت تا 


ی 


و ای زد یت 


شیارا ری ارت تا از زد با طقف دود 


۰ مه ۳۳ ۱ . ودک 3۳ ۰9 


8 ی ی و 


بتدازك آن حال از وی استبکشافب کند " پرموجب حکم حاضر مه درین باپ هر نوع ‏ 
مشاورن کر دند» حالیا متتضی‌هصسلحت آن بود که حکم یر لیخ مشتمل برتفویش سلطنت 
کرمان بمحمد شاه سلطان صدور پندیرفت وبشامان وملوك عاصي احکام مشهر بر وعد و " 
وعبد وتأمیل و تغویف واستمالت وتر بیت فرستادهآمد وامیر جورغدای را بامارت کرمان. 
و نوکاری امیر صادان نامزد گردانیده وخواجه صدرالدین ابپری را که ازاعبان اير ان 
یکمال فشایل ومعالی ممتاز و فرط استه‌داد و دهاء وذکاء بر اکایر جپان سر افر از بود 
پراه وزارت معين کرده روانه فره‌ودند » خواجه بزرگ والارتبت وافرمنقبت بياعزاز 
و احترام اهل فضل بفایت متوفر بود و این شنل را در آن مدت بر جادهٌ روئق و سنین 
استقامت ومر کز نظام راند » درعبارات و کلمات نوشته و گفنةً او مفولي وعربی وپارسی 
که فقل وچشم خیره ماندندی » دیوان کرمان بمد از بلیت بافاق ووقوع جادة نکبتی . . 
چنان بمکان آن خواجهُ هنررور فضل پرور با تمکین نیکو این چون خلد برین آوامته . 

خواست‌شد؛ اين رباعی از مقاطر مضنان معجزه نار آن‌خواجة رفیم فقدار است.: 


لمل تو بوسی برواني بد هد ۱ اين عاشق دلد اوه روانی بدفد 
ور زانك بسیم وزر درآری‌سررا هر چند گه مفلس است جاني بدهد : 


نمم قریپ يك سال آن محار به ومحاصر ه برداشت وکافة اهالی کرمان پایمال قضا 
وقدر و دست فرسای خوف وشطر گشتند » در داخل شپر عاصیان ویاغیان دست بتاراج 
ونهب اموال وقصد جانپا وغارت خان‌ومانها و تعذیب ارباب بیونات و تغریب اسواق 
ومعلات بر آوردند ولشکر که برخارج شهر بود ند دور وقصور را قاعا صفصفاگر دا نیدند 


چنانچه نکبت ملازم دلها و بلیت مزاحم جانهای خواص وعوام خارج وداخل شهر گشت» 


متنزهات و بساتین بیرون خاوية علی عروشها شد » نه از دوختان آن شاخی بالا ماند و 
نه ازینیان این کاخی [بادان * اماکنی که منبت ومترس درختان ربان په‌سبت و مرس 
میرنجان خوش الحان بود مسکن‌ظباء وارانب ومنزل ضباع وثبالب شد ومزارع ومواضع 
آن چون دل عاثقان خر اب رچون روي کار منرمندان بي آپ ماند 


مقام غوانی گرفته نوایح بساط عنادل تنیده عبا کپ 
سمن‌ز ار گشته دیار سلاجف چمن زار گنته وجار الب 


سرایهای خوش و بناهای دلکش و قاع طرب فزاي و رباع دلر بای اندروني که. 


از چشم نیم خواب و رخ بآب خورشید طلمتان.ماه پیکر نر گس زار .و گلستان .نمودی . 


چنان شد که درك‌اسفل فردوس اعلی آنآمد وخارستان نگارستان: او گشبت » 


۸۸ - 
[نجا که بود آن دلستان بادوستان در بوستان : 
شد گر گ وروبه را مکان شد کوف و کر کس را ۳ 
ابرست بر جای قمر سنگ است بر جای گهر 
زهرست بر جای شکر خارست بر جای سمن 

بلیت قحطی هایل وغلائی عظیم بر اهل شهر طاری ومتطرق شد وخواربار چنان 
عز یز که حساب جو وحبه ازترازو برخاست » نان چنان ذیرین[مد که جان غمکین هر 
مسکین درطلب آن بلب می‌رسید ودست بد ان نمی رسید وفروماندگان شپر ودرماندگان 
قپر در معانات آن عنا و مقاسات آن بلا رو زگار میگذرانیدند تا بعدی که سد رمق 
بادیم و چرم و سختیان جوشانیده میکرد ند وسگ و گر به را قوت می‌ساختند؛ هر بتنه 
دهنی را از سورت گرسنگی جان شیرین بلب رسید وهرفندق بنانی از بی‌نوائی بثانی 
درماند » جوانان خوبروی ازفرط جوع برچوب تابوت پپلو نهادند ووشاقان خوش‌لقا 
وخور شید پیکر آن ماه سیما ازتیغ وسنان متعردان وتعذیب وشکنجةٌ متفلبان بدرجاشهدا 
رسید ند ۱ پوم پر المومن اخبه وامه وایه وصاحبته و بنیه » صورت روز کار اهل 
دیار مد و بوم تذ هل کل مر طضعةر ع۱ ارضعت و نضع ال ذات حمل حملها و 
تری الناس سکاری وماهم بسکاری ولکن عذ اب الله شد ید صفت حال بیچارگان 
کر مان گشت و ضرب‌الله مثلاقر ب" کانت آمنة معامئنة بأتیها رزقها من کل 
مکان فکفرت با نعم‌الله فأً ذاقها الله لباس الحوع والخوف بما کانوا 
بصناون ۰ ۱ 

وچون ر کن‌الدین محمد شاه واتباع برانديشة فرار غیاث‌الدین سیو کشاه ورفتن 
بجانب سیستان‌و قوف یافتنداور| مقیدومساسل بیرون فرستادند وامرا صاداق وجورغد ای 
و خرمنجی فی‌الحال با بدرقه بپم روانهةً بندگی حضرتگردانیدند و در تبریز یر غو 
داشته و پرسیده و او بگناه خود معترف شده بیاسا رسید و شاه علاءالدین .حسن شاه 
رحه ال وبیشتری ازملوك واکابر درخفیه بغدمت امرا پیوستند و چون در شهر و قلعه 
امداد ذخیره و قوت بکلی منقطم شد ر کن‌الدین محمود شاه امان و زینهار طلبید 
بیرو نآمد وامیرصادا آن صاحب شپامت عادل نیکوسیرت عاقل بروجه بصیرت و نصفت 
جناح اشبال و رغایت برضعفا و بیچارگان محاصر کستر انید و بعکم آنکه بر لیغ رسیده 
۰ بود که بعد از استخلاص شپر و قلعه نظام‌الدین فخر الملك و نصبر الدین بهاء الملك و 
شرذمهٌ ازماوك وتر کمانان را بیاسا رسانند [ن بزرگ عالیقدررا که واسطة العقد اکابر 
زمان وخاتم وزراء کرمان بود بتیغ قهر شهید گردا نید ند و بحقیقت ماهی بود که ازمیان 


۳1 


۱ 


ستار کان ال و و وزارت این ملات آپران خواجة فرخنده دیهاز 
خجسته آثار ختم شد * روزی چند اسم وزارت گونةً بر خواجه تصیر الدین بچاط فالخ 
اطلان گر دند و او خواجة بود سیب اصل معمر میحول وهرچند درقس‌تی. استیفا: واتغاة 


پیاده آمد و عجز او از نوشتن و خواندن دوصطر پارسي بی"یحیف وقلط ظاهی‌شدغ 


قاما در ست و شاد وستد وداد و گرفت ونهاد امور دیوانی‌بدرجه‌علیا بود و بچرب بان 


مار از سوراجر بدر آوردی و بیشتری از مخادیم را که استخدام ا وگردند بانواع زرن 
و سالوس مستور ۵ 2 خود گردانیدی و در استمالت قلوب رمیده و استمطاف خاطر هنای" 


رنجیده دستی تمام داشت لیکن میان در وشبه تفاوت بسیاز بود و اژ ثری تا ریا فرل ۱ 


ید » فغراللك نظام‌الدین در دیوان و پارگاه حضرت سلاطین بنفمات الطاف جان- 


افزاي ومحاوره و مکالمهٌ غم‌زدای داعیا؟ مالفا نر | موّالف و مماندانرا متا ج‌ وفطاوغ, 


گردانیدی و دشمنان و حساد را با وجود او هوس تقدم نبودی و همگنان تفوق او را 
از بن دندان گردن نپادندی 
آقرار دشمنان بعلو مراتبش چون‌ساحر ان‌مصر باعجازموسوی 


و بادشاه غازان ساطان .ظفرالدین مود شاه را ارچ بعاه او لی مشمول انواع" ۱ 
اصطناع و عنایت بادشاهانه و‌ظاول سطااب موآهب سیور غامیشی و عاطفت شاهنشاهانه ۱ 


فرمود و بغلعت خاص اعلی تشریف آل و سنقور و کرامت شمشیر و سکور نوازش و 
پایزه ها وچماق مشرف گردانیده بکرمان فرستاد ور کن‌الدین محمود شاه را درصحبت 
نائبان بیندگی ردند و در حدود همدان ممات را برحیات اختبار کرد و گویند زهز در 
شر بت تر کیب‌ساخته تجرع‌نمود » فی‌الجله بهرنوع که بود بی [نکه متمرض "حمل‌خلاقت 
وعقو بتی گشنی سپری شد . 

مظنر الدین محمد شاه چون بکرمان رسید ولایتی یافت خراب هفصوب و رغیتی 


۵ و مستأصل منکوب » خرانه مشاهده کرد ی منهوب و عساکر متفر د واعیان متندق: 
و بدلناهم ب<نتدهم جنتین» بقدر و سم وطاقت در چیر هر کسر ورئق‌هرفثاق وتدارل ‏ 
هر خلل و تعدبل هریل می کوشید وباندازة قوت و مکنت بجمع رت تی واحیاغ مواتی, 


قام می. .مود ۰ ومقارن وصو لش بکرمان ایاجی گور کان بابیست هزار سوار و زاوناس 


بولایت کرمان هحوم ود کار هی مغرن و #رمسیر ات را بحذا فیرها عالیپا سافلها: . ۱ 


کردند ۰ آن سلطان که غضنفر بیشه 4 پردلی ۰ بود و آن شیر که درعر ین نیزه و شمشير_ 


بالیده با لشکری که داشت و قلیل ماءهم بجنك و قمم ایشان شتافت وامیرجرغودای و 
نیکبای ومحمد سکورجی بضرورت موافقت ومر انقت نمودند و پیش ازاانقاه فریقین فوجي : 


" از لشکر باغی برهزارة منول زده بودند واکثر امراء صده ها و نامداران لشکررابقتل 


تت ۰۹۰ سس 
آررده و شرذمهٌ ببافت سیرجان که مقام وبورت چريك بود تطرف نموده وحصار آنجا 
گشوده واولاد وعیال واحمال وانقال ایشانرا اسیر برده وغارت کرده و بجانب‌شیر از و 
گرمسیرات آن‌حدود رفته . آن سلطان صاحب صو لت و خسرو باصلابت وسطوت تغمده ال 
شفرانه درقشلاغ‌جیرفت‌ورودبار با امیر جرغودای و لشکری که مجتمم شد نديك دوماهی 
اقامت کرد و شب و روز شرایط حزم و احتیاط مراسم 7حفظ و تیقظ بجای می‌آورد و 
قراول وطلیعه مرب مینشاند و بعد از آنکه لشکر یاغی از کنار دریا مراجمت نمودند 
بشهر بازآمد وبرضبط امور ونظم منثور وجیر کسور بدانچه موسوع ومقدور بوداقبال 
فررمود و خواجه بپاءالملك نصیر الدین حسن را متصدی منصب وزارت ونیابت گردانید 
وحقیقت ۲ نکه ]نار کفایت و شپامت واجتهپاد وصرامت مناسب حال وروز گاروفراخور 
مایه‌وبایه واستظپار خود باظهار رسانید وشغل استیفاء لفقدا لر جال و خاوالمیدان و 
کوری مردمی وانسانیت ورغم بزرگی واهلیت را برتاج‌الدین ابوبکر شاه سعدالدین 
بی‌تباری متذ کر واری مطعو نی مأبونی مقرر داشته آمد وباول بامن که مر بی و مصطنم 
او بودم طریق غدر سپردوچنانچه داب وعادت سفلگان دون وطر ره وشیم‌نا کسان‌ملهون 
باشد [غازید ؛ دامن تسحب وتدال دربای کشیدن وتکیر وجبروت و باد بروت بر خرن 
عصر تفوق جستن فی‌الجمله آن غوره مویز و آن بیدق فرزین و آن مور مار گشته‌و این 
تقو یض و تقلید نه مناسب علو همت بادشاهانه و نه فراخور امال انیت وانفت خسروانة 
سلطان انتاد و دور و نزديك چون او را مدیدند میگفتند : 
نه ارث ونه ا کتساب نه زیب ونه فر ای گردش روز کار خاکت پر سر 
و ترك وتازيك برزبان می راندند متی‌فر رات بابذق و ام تصدرتیااجمق 
با این همه بی شرمی وبی آزرمی وخسی وناکسی هم لختی بسوی مروت گرایسدی و 
احیانا برمية من غیر دام صنیعی از وی صادر شدی وبا کمال فسق وفجور وأرتکاب‌بر 
فنون محظور و محذور از خدای تعالی برخبر بودی وبراقامت وظایف فرایش و نوافل 
مواظب و مثابر و از روی هنر ابن بجده فن استیفا و سیاقت و مایه دار شيوة تحریر و 
آثتابت آبود » دره‌عامله شناسی و درصئعت دفتر مشارالیه عصرخود » نه‌چون بزر گان بود 
که درین چند سال جز خزی ونکال وقبح افعال و سوء اعمال و شومی خصال از ایشان 
مشاهده نیفتاد » نه از خااق می‌ترسند ونه از مخلوق شرم میدار ند نه درمیدان سفلکی 
زاجری شرعی عنانکش ایشان میشود و نه درمقام یی مانع عقلی وازع تسلط 0 
ایشان میگردد * چون قلم دو زبان وچون کاغذ دو رویند و درشرانگیزی و رنكآمیزی 
ورشوه اندوزی نظیر ومتلشان نیست * بی‌موجبی باهمهةٌ خلق درجنك و خشم اند و با 
دو ست‌ودشمن چون شتر گردن کو دارند » ازرءسارة ایشان روز وشب سر که میچکد و 


با هت 

متمیز ان معتبر را بضرورت چون پشه در آن می باید افتاد؛ چنان عبوس وترش روی و 
متکبر و بدخوی وسفیه و تلخ گویند که پنداریا روزی جمله بند گان ايزد تعالي بریشان ‌ 
حواله کر ده‌است» داثماً کار و بار و رواج بازار خود بنفاق و شقران راست می‌دارند و " 
بوقت مقابله گوئی وتقریرقضایای دیوان چون برق و رعد بانگی نا مفپوم‌میکنند وچون ‏ 
مست درهمه جای دست میز نند . 

باز سر تاریخ آییم ؛ و منصب قضا بامام علامه مولانا مجدالدین گیلی از ار باب 
عمایم کرمان مناظری تیزذهن و بحائی موجه گوی و فاضلی متين علم ولطیف طبعی وافر 
عقل وخوش محاورة کر یم‌خاق نوخاست [ کذا؛] تقلید کرد ودراتنای این‌حال امیرجرغودای: ‏ 
ونیکبای وخواجه‌صدرالدین وتیه‌ور وقا بر قصد سلطان اتفان کردند وچون باردو رفتند 
درتکد بر مشرب عنایت امرا و وزرا يك ز بان‌شد ند. چون مدبران خواجه رشیدالعق ۱ 
والدین وخواجه‌سعدالعق والدین را میدان عنایت تر بیت و تقویت بصوب حال سلظان 
محمد شاه هرچند وافرتر بود سخنان غرض[میز ایشان محل قبول وشرف اصفا نيافت 


و اگر آنستی که بر تو سط بادشاه ,حال وجان ایشان متطرقن شدی در اطر اء واهقاعات 7 


ایشان‌اغر ان سزا رفتی چه بعد از خانم‌وزر ای‌مملکت و <ام ملك کر مت‌خو اجه را ل‌الدین ون ۳ 


صا حب‌د یو آن*-<.د جوینی که اوو برادرش علامه وزرای روی‌زمین علاء الد ین عطا ملگ ده -" 


فرقد ان سبهر وزارت وشعریان برج جلالت وسعدان اوج بزر گواری و نیدان افق‌نامداری 
بودند فر دولت و مکنت خواجه شمسالدین صاحب دیوان خود از شکوه مندی احمد 
میمندی‌فزو نتر مد صرير کلك اقالیم آرایش از غریو کوس حشمت نظامالملك‌طوسی . 
مپیب نر نمود . اما الوزارة فقد القّت الیه‌الار سان و اما لصد ارح فقد فر شت : 
له ز خر فهاالاعضر و عبقر بهاالحسان » 


بر نود بچو ان کفایت دل و دستش گوی شرف از عرص میدان وزارت 
بسترد بدستارچهٌ لطف ضمیرش گرد حدان از رخ رخشان وزارت 


و هوالوزیر الذی‌اخدما لماضیین القضاء و القدر و اخحل بلالاء غر ته- 
المیمو نةالمشر قبن الشمس و القمر.و نسخ بحوده‌جودالاا کر مین البحروالمطی . 
وفاز فی تحصیل اغر اضه بمساعدةالا"طببن النصر وا لظفز ورقی اعداء دو لته . 
بمعافاة | لمز عحین | لخحوف و العطر » باستماع اسباب ملك [رائی وتمهید مبانی معدلت ۰۰ 
فزائی چون این دوخواجه تا بمپد ایشان مدیری نبود » هر نپالی که درباغ دین ود لت 
نشاندند تمرة صیت بلند و ذکر خیر بار آورد وهر قاعده که درملك وملت نهادئد ممهد 
اساس نیسکو نامی.و رافع سقف کامر انی‌شد» مخدوم. اعظم خواجه دین‌دار دستور معدلت, ۰< 
شعار» بر گزیده‌و برداشتة لطف کر دگار» محبی مر اسم سنت و جماعت * ماحی صورهوق. 


بت ۷ ت 

و بدظت » طر اوت فزای ریاضش مسلمانی» رونق بخش رباع جپانبانی تاج الحق والدین 
علی‌الا سم والرسم» شاه رقعهة شریعت پروری » ماه فلك معدلت کستری؛ وارث اعمال و 

اعمار همکنان اد؛ مشب دین نبوی بحمد ال بسغی جمیلش از کدورات ابتداع و آلابش 
انتعال ضفا یذ یز فته است ودوحهٌ هلت معمدی بدستیاری معمار اجته‌ادش نشو و نما گرفته, 
وژراء سابق صیح آفتاب این خواجه بودند و نام جویان لاحق شفق خورشید بفاء او 
خواهند بوه. خواجه سعدالعق والدین خود سرو سهی چمن وزارت ایران زمین وخواجة 
آصفی وثبت دز و چمچر تمکین و وزیر صاحب فضیلتِ برمکی آئن بود ‏ و او را تواب 
هعتبر و اصعاب نامور پیشکار ودستیار ونایب و کار گذار ونو کار غمخواربودند» همه از 
کرم ومروت [فر یده و بشیرهنرو بزر گی پروریده صدودالمحا لس بدورا لحنادس »> 


هريك اندرشرف ومپتری انگشت‌نمای همه فضل و کرم ومردمی از سر تا پای 
همت هريك عالی تر از افلاك بلند طلعت هر يك فر خنده تر از فر همای 


7 ۰ ۳ ۹ و وب ۶ 
عن آخرهم اسبناب مپتری و سروری را مپیا و سیمای فتوت و مروت بر محیاء فر خندهٌ 
سیماء ایشان پیدا وهویدا 


هبنون لینون ان سادوا ذوو کرم سو اس‌مکر مه ابناء ایسار 
لابنطتون عن افحشاء ان نطقوا و لابمارون‌ان‌ماروابا کثار 
و در دیوان خواجه درمیان آن اکابر جهان چون ماه گرد او ستار گان » 
" قمر واقب <و له اثماد فعفقن مطلع سعده سعو۵ 
ر فعتهم‌الابام و اققت‌بهم . فعوابا کر م اشی و جدوه . 


۱ امیر ناصر الدین ی ان چلالالدین طره‌الختنی که در گاه ردیوان از طلعت‌فر خندة 
او تابان و دستور واعیان بنو کاری ومصاحبت اونازان» نه کوش بمخبر ومنظر او شنیده 


آمده است و نه چشم هیچ فر بده پیکری وصورنی فرهمند تراز وی دیده که 


ومابن ا لمعالی و الووالی و بن ذوی ااه‌هندة‌الذ کور 
مقامات شرفن فمانبانی امات علی. جواذ او سر یر 


خواجه نیکو عزالدین توهکی را همتی است عالی و شیوه و بیشة اسات مکارم 
ومعالی دراقالیم عالم بنیکو روشی و بزرگ منشی مشهور و ازهمةٌ معایب ورذایل دور 
ومپچورهمواره‌مفاخروما تررا غنیمت گیرد ودر بان‌قروماحسان کند و بررخودمنت پذیرد» 

کریم حاز ابکار المعالی و فاز من‌المکارم بالکتاب 

مرحوم خواجه زین‌الدین ماستری منبع مکارم اخلاق و در مروت گستری ونیکو 
کاری یگانه و مشپور فان بلکه در جپان از اکارم و اعالی بخصال حمیده مشارالیه 
علی‌الا"طلاق بود» فاما غرة آن عصر خواجه شهاب‌الدین مبارك شاه‌سنامة معاشر بزرگان ‏ 


۱ ۳۹ ۱ ۱ 
رفیع مقدار و ذوابهٌ طوایف نامداران ار ,یت شمار وضو ء ج صناد بد جلالك: آثبت 


و هز ات و کارساز امور دو لت و دین» گوئیا آن خو اجه باطلاقت و لباقت آفتاب نود 


و تاد وی 


که آنرا بپر ۲ نچه تشبیه کنند بنقص اوباز گردد* دربای امانست که بپر وجه که از آن 
حد ین گو ند بجای خویش باشد؛ دراحراز افسام بزرگواری چون دنا آمد که هر چه‌را 
ازمعانی نام بر ند در آن بابند » چون ناك بود" که بجمله چپان ببز ر گی محیط گشت» نوا 
گاهی تر بیتش دربارة من بواسطهٌ القاء قا ذورات کید مته‌مان ناقص و مفسدان صاحب 
غرض متکدر بود؛ در ذنابه دولت روژی « ره‌جلس بزمش شرف قبول یافتم واين دو یت 
بررمغنیان انشا کردم : 


گلز ار امید را سجابی جو نو دیست در چشمه ملث ودبن زهابی جچو نو مست: 
بر چرخ زمین اگر بنازد رسدش زان روی که چرخ‌را شپابی چوتو نیست. 


بر من نظر اقبال مقبلانه و بحال و روز کارم التفاتی مشفقانه فرمود و بر مسئنه 
صدارت بر پپلوی خویش اجلاس نمود » مقاطر اقلام سحر ] ارش‌معدن در مین بوذ » در 
نیابت‌وزیر وقت وتصدیانشاء ممالك قطب ثابت[مد» تر نویسی کاسرعت قام گهر پاش او 
در کتایت چون سبر فلك بود؛ هر کس که تصفح خط و نگاشتة بنان آن خواجه گردی او 
را در فردوس برین جولان‌بودی» با آنکه در فن عر ست متانتی بکمال نداشت چناپ 3 
پیشگاه او مآب و بناهگاه اهل فضلآمد» انعام و احسانش علما و فضلا را محیط احوال 
و مجیب [مال شد وهنروران نامور را سرای و خانهٌ او معط رحال گشت. چون صاحب 


دو لت را نکت و یط بادشاه رسد درجه شپادت یافت و عقود چو اهر مفاخر او که. ۱ 


مقناطیس دلر بای بود در ادراج الریاح متنائر گشت مولانا امام علامه و در فنون علوم 


یگا ه زمانه ر کن‌الدین بکرانی الر فیمی که <لاصه صناد بد فضلاء روی زمن که باد گار 


اساطیی شرع و دین است در مرئیه اوانشاء فر‌مود : 


تا کرد جفای فلك سفله پرست ایوان سادت مبار کشه پست 
گردون سررسروری وصدری ببر ید و در مردمی و مردی در بست 


سلطان ۵تحمه شاه چون کدورت منبل دو لت خود از قادورات افساد نصرةالدین 


: بولکشاه و قوام‌الدین وز بر هید | نست و قوامالدین وز بر سوابق [زار های گو نا گون 


۱ قصد و سعایت ایشان در دل داشت بر موجب : 


اذا امکنت‌فرصة فی! لعدو فلا تبد شغلك الایها 
درین حالت ایشان را با اعقاب و اولاد و اتباع و اشیاع بتیغ قهر گذرانید و باتفاق 


آخواجه صدرالدین ابپری صورت اختلال امور و احوال کرمان و کرمانیان بسبب وقوع 


فتنةٌ کبری بنفاق و خرابی بقاع و صقاع و اطراف و اکناف ملك عرضه دانشت و تدارك 


۹ 

خلل و جبر کسرضعفاء از مراحم و عواطف پادشاه اسلام و ارکان دولت طلبید؛آن ملتمس 
را بشرف ایجاپ. مقرون داشتند و صد و چپل هراز دینار اژ مال مقرر کرمان در معل 
نظر و تعفیف آوردند و برین موجب آحکام پرلیغ و موّامره داد ند » ریاش مردهٌ 
حالو روز گار کر مانیان‌را اندك نضارت وطراوتی بازدید می آمد وامور ورسوم‌سلطنت 
که سمت اندراس گرفته بود و از سنن استقامت جنبیده بقدر انتظامی می یافت و درین 
مدت دو سال که آن شپریار نامدار باز کرمان آمد 7ثار عمارات بسیار درین دیار 
باظهار رسانید واگر زمان حکومتش امتداد پذیرفتی شابستی که مردم این ملك را 
انتعاشی و حال مضطرب ایشانر | ارتیاشی خاصل [مدی فاما سیپر بد مپررقعة کامر انیش 
ژود بر افشاند و پیش از آنکه بمر اد درعرصهٌ نافذ فرمانی جولانی کند بساط ز ند گانیش 
در نوشته آمد » شاهين اجل طایر روح آن شهذشاه را از قفس این چپار دیوار متضاد 
در ربود و کار کرمانیان که چون الف راست خواست شد چون دال ک و گشت . .. 

- و ساطان مظفر الدین محمد شاه پیشتری اژصفاء سلطنت ومعلکت داری مستجبع 
بود و در حیازت خصال شاهانه واحراز جلال ملو کانه از کرم و علو همت وفرط شجاعت 
و حزم و دوربینی و خرده دانی و نیکوروشی وبزر گ منشی وصفاء عقیدت و نقای طویت . 
و عفت ازار و غض بصر ازمحارم بر خلاف جد و عم و پر در مضمار رهان از سلاطین _ ۱ 
خاندان سابق و مجلی آمد ؛ فاما 9 عیب در کمال او قدح آورد یکی ادمان" بر شر اپ 
و در آن باب چنان مولم بود که مستی او بستی متصل گشتی ؛ ملازمان بزم جنتآسا او 
۰ را هر صبعگاهی بجای حی‌علی الصلاة حی‌علی‌السکر بایستی گفت و این معنی تن 
علل متضاد برمزاج و تطرق ضعف قوای آن سلطان آمد 3 قهبر و عنفی بافراط 
در طبیعت مر کوژ داشت چنانکه بقتل هیچ [آفریده مبالات نمی کرد و ما عرف معنی- ‏ 
۲لانتقام الا بحدالحسام » جباری بودکه اعوان در گاهش چون در خواب خیال او 
دید ندی از بیم مدهوش شدندی و اگر دست بدستة چماق و قبضه شمش بردی تمامت 
بیپوش گشتندی » لاجرم خونهای ناحق چون طوق بگردنش درآمد و در مقتبل جوانی 
و تضارت غصن ز نه گانی د رگذشت » اگر بر زلات و عثرات خصمان اغضاکردی و در 
" بعضی احوال و قضایا عفو و <ام را کار فر مودی شایست ی که مشرب دولت و حیاتش بدان 
زودی متکدر نشدی » خدای عز و جل با [نکه خاق از کتم عدم صعر ای وجود [ورده 
مت و فن ار اه رو ری ین اند کان کشاده: رست ار پرستقط اضعافاً مضاعنة" وامداد 
لطف او از گناه کاران منقطع نیست ولو یقاخذالله الناس بما کسبوا مات علی ۱ 
ظهر ها من دابة » آگر ايزد تعالی هر گناه یکه از ایشان صدور : یابد عقو بت و عذاپ ۱ ۱ 


فر ماید بهشت چون کب دستی تبي ماند ‏ 


وه 
و لو اخذالله العباد بذیهم اعد لعم فی کل یوم جهنما 
فی‌الجدله آن سلطان صاحب قران از انهماك درشرب وامتطا برصپوات‌شپوات 
بامر‌اض متضاد سوءالمزاج مبتلی شد و درسن بیست و نه سالگی درثق بم با هزاران 
حسرت ازین جپان فانی بسرای باقی انتقال کرد ومرقد او را بدارالبلك آوردند و بر. 
فرطسو گواری عزائی زیادت از آئین ممهود ورسم مألوف که پادشاهان ماضی‌را اقامت 
3 دند اذناب و واحی و ادانی واقاصی بجای آورده و در کنبد مدرسهةٌ ترکان خاتون 
فنکردند 
فسقی العوادی کل زوم قبره ان جاز آن و-قی‌السحاب سیحا با 
آتش آن مصیبت دود از دودمان شاهان قراختا بر [آورد و تند باد این فجیعت‌دیار 
در دار کرمان نگذاشت و برادرش شاهنشاه ملك طینت حسن‌شاه حسن سیرت رحمه‌اله 
بمداژ او بیست‌روز! بیرض یرقان وسوءعالقنیه‌در گذشت وشاهی وساطنتتغمه‌تاینگوتی 
بیکبار گی بوفات ایشان روی درانحطاط نهاد > 
دارت‌عاءهم کزسا لد هر قا قابو) الی ااقبور فلاعبن و لا اثر 
هیچ آفربده را درین سرای دو در اندیشه قرار برقرار تخواهد ماند و درین 
خا کدان کم نفع برضرر القاء عماء قاء میسر نخواهد کشت » آیند کان رارفتن بر پی 
رفتخان لازماست وباشند گانرا چون روندگان رحلت متحام » قل سیر وا فی‌الا دض 
ما ظر وا ارف کان عاقبة الذ ای هن قیلکم » درین خارستان بی رقیب کدام درختی 
نغانده شد که نه اژنندیاد احداث بر کنده گشت و درین شارستان بی‌قد رکدام بنابلندی 
گرفت که از آفت بستی مان یافت » 


هی اادنیا تفول بملا فیها حذار حذارمن بطشی وفتکی 
و۷ افر د کم جسن ارسامی ور لی مص دلگ و التعل میگی 


کتافن آجال سنان مر ك سلاطین کر ما نرا نصو لت قپر می انداختند و شاهان 
فراختای را که گردن جباری می‌افر اشتند و دم کام‌کاری میزدند » زدند 
این الا سره برةالاولی کنزو ا الکنوز قما هون و ما ۳ ۱ 


۹-<- طب[اونا والدن شاه جران 


و چون این خبر ببند کی حضرت غازان خان رسید قطب‌الدنیا والدین شاه جهان 
راکه آنجا ملازم بود واباً عن جد سلطان‌زادء کرمان برلیغ بتقربر سلطذت کرمان بر 


وی نفاذ پذیرفت وهر چند خوب صورت و فرژانه و چابکسوار و مردانه و در پر هذری 


۱- نسهٌ لندن : هشت ... در وضاف (ع4۳4) : يك‌ماه 


۳ 
ووالا آگپری باه ؛ بود خصايصي که دیذات شامانة 4 اوچمم آمد از تیر اندازي ونیزه 
گذاریو استعسان خط وعبارت ولطف ومجاوره و اشارت وحدت ذهن وذکاء قر بجت. 
یگ اسلاف او بدان معظوظ نیو دند فاما چون از پدر بتیم م‌اند و بتأدیب وارشاد 
مشنقان کا ینیغی تهپذيبي ند ید وتجر بترور کار نبافت‌ودرر یمان شیاپ رعنفوان وند کانی 
تگفل امر سلطان شد بتقویم امور ملك بروجه حزم‌و تفکر ار قیام نتوانست نمود و نو بت 
دولتش خود چندان بر نداشت و ارکان و.اعوان دولاش بعضی از نصح واخلاص او دوو 
بودند وطایفه ازحلیهٌ رف بینی و بمد فکر وغور وغایات کارها دانستن‌عاطل» درمصالح, 
ومپمات تدبیری چند اندیشید ند و رای زدند که صلاح, و صواب هزار فرسنك از ات 
دور بود » بوقت آنکه خبر طامة کبری اعنی‌وفات پادشاه منفور عادل غازان خان برسیند 
اعلان و اظهار بشاشت کردند و مولانا مجدالدین گیلی را که علامة کرمان بسل واسمل. 
عقد قضاة زمان بود و دراکثر اقسام علوم لاسیما فن جدل وخلافب بی همال وازحکم. 
بر لبغ بقضا و معالح دنیائی و دیوانیات آمده بگرفتند و بزاری زار شهید گردنسد و : 
ایلچیان و متعلقان امرا و وزراء حضرت را در قبض آوردند و لشکر بر مولانا صدر- 
الحق والدبن تا سیرجانرا از دست او انتزاع کنند کشبدند و چون اقالیم ایرآن زمین. 
میساحب ذپال نسایم ریاح معدلت ومطالم تباشیر انوار صباح نصفت سلطان اسلامپادشاه 
و شمتگاه هفت اقلیم * دارای ربع مسکون * خلاصة ادوار گردون » صاحبالخاتم فی‌ملث 
الم غیاث‌الد نیا والدین او لجایتو سلطان گشت و صداء نوبت همایونش غلفله در طارم. 
نیلگون افلاك و هفت گوشه ملثهةٌ خاك انکند رای مالك آرای معدلت فزای ظامت ب 
ژادی خدایگانی آن اقتضا فرمود که زمام حل و عقسد و مفاتیح قبش و بسط امور این 
ولایت درقیضة شایستگی بنده ممتمد علیه نپد . بعداز اجالت قداح استشارت و تقدیم 
شرایط استخارت قرع اختبار برملك اسلام غرة ملوك و حکام ممالت ایران ناصرالحق 
والدین محمدین برهان زید جلاله که حقوق عبودیات و سوااق بند گیهای قدیم وحدیهد 
ثابت داشت و مرموق عین عنایت پادشاهان وجهانداران شده و در عپد مبارك فازانی 
دزصدد عظایم آشغال و جلایل اعمال آعده و اقوال و افما لش دایب پسخدیده افتاده و 
: بکم آزاری و نیکو کاری ورویت رژین وفکرمتین وروای ماك آرای ورایشکل گشای. 
ووقار وافر و حلم متکاثرمذ کور و عدالت‌موفور و نعفت نامحصور مشپور وموصوف 
بود انداختند و مولاناء اعظم صاحب معظم ضدر الحق‌والهدین‌را براه وزارت‌وحکوه‌ت, 
دپوان. کرمان معین کردانيدند و حکومت وامارت خطهٌ سیرجان خود حاصل داشت م 
وایشان‌امور کرمانرا در سك استقامت اطر اد دادند » ملاث اسلام نار الحق‌و الدین. 


و یی خر تساه ام اف مه اوقت ارف و 


بت ۹۲ 
بعد از دو سال فتح‌ریقان واستخلاص‌قلمةٌ ["نجا که نشیمن آن بقیةالسلف شهاب‌الدین‌ریتانی 
بود خدهتش را میسر شد و باقاصی مکرانات و حدودگیج با لشکر ها در آمد و ملوك . 
["نجا انقیاد نموده بطاعت استقبال کردند و مولانا صدرالعق والدین دست استعداد از 
آستین کفایت بیرون آورد و بر وفق عدالت ومقتضی نصفت تدبیر امور وتنسیق‌احوال 
جمپور فرمود و بروجه بصیرت و اصابت رای و رویت متصدی امور دیوان و ولایبت و 
سیاه و رعیت شد ویمن مساعدت ومعاضدت ویر کت موافقت و مصادقتی که بینهماممپد 
بود مشارع ومشارب این ملك را از کدورات پریشانی منزه ومصفی می‌داشت تا جمعی 
مردم بواسطه انعطاط از درجهة اعتبار و سقوط از بایه ومر تب که داشنند طایفه اراذل 
بی سر و پای‌ر| چون بحیی عمار وسعيدك‌جوجردی وابراهيم را بر رفم وایناقی تحر یش 
نمودند و بدان واسطه زیان و ضرر بسیار بأذیال حال و جاه و جلال حکام راه یافت 
و هلم جرا تا اکنون در عقایل آن مرض مزمن اعنی افساد ایفاقان مانده‌اند و کرمان 
بدین »وجب سمت مزید خرابی ورقم تقصان عمارت گرفت وعجیبتر آنکه برقر ارسخنان 
آن مفسدان را مجال می‌نهند ودر تدارك وتلافی سعیی نرفت » 
قصه ها می نوشت خاقانی قلم اینجا رسید وسر بشکست 

بر و فق تقدم فر مان‌مطاعمخدو می‌خسروی عادلی‌زید نفاذا درمدت يك‌ماه این تاریخ 
باثبات و تحریر پبوست وهر فاضل منصف وفصیح متفئن و بلیغ محقق که درین مغدرءٌ 
تتق جزالت بمن‌الرضا نگرد و بنظر انصاف مطالعه کند ودرسیاقات مطرب و ایرادات 
مرب و عبارات مپذپ و استعارات مستعذب و تلویحات لطیف و تصر یحات ظر یف‌والفاط 
انیق وکلمات رشیق آن تأملی بسزا فرماید 


داند که درین صناعت امروز کس نیست چومن زمانه افر وژ 
در ملك سخن مرا رسد فخر سلطان سخن »نم ولا فحر 


اگر از جناب جلالت خدایگانی صاحب قرانی لازال محط رحال‌الجلال و مهبط 
هلال الا"تبال ماحوظ انتد ذلك ما کنا نبغ » هیچ باتیش در زمانه نماند 
و کن فی‌ال<ام یاخبر البر ایا سلیما نا و کن‌فی] لعمر نوحا 
۳ ۱ 
تتمه‌التار بخ 
چون درشپور سنهٌ خمس عشرة وسبعمایه درطرد وترحال وپریشانی احوال‌بعکم 
اشارن واجب‌الامتثال مغعدومی که جامع فضیلت سیف وفلم و افضل امر اء تر كت و چم 
۱- این تتمه در نسغه لندن نیست فقط نسخهٌ استانبول آ"نرا دارد و آن متضن 


اغلاط فراوان و در بعضی مواضم بکلی لابقرء است و بپمین جهت تصعیح باره ای از 
کلمات آن میسر نشد . 


زج 
بود بیش‌اله فرته و نور حفرته این تاریخ را باتمام رساندم و بعداز آن بمدتی اندكآن 
امید فاضل‌نواز با | کثری ازهعاصران وامراء صاحب شو کت جبار و وزراء عالی‌مر تبت 
نامدار از جور دنیی غدار و دور فلك فاش غرار متوفی ومندرج شه ند ونکبات‌متنوم 
و معنتهای جانگز ای بحال اشراف کرمان‌راه‌یافت‌و طایفه‌ار اذل‌در غدیر تنقم‌و تفویر [ کذا] 
خاشاك از بر سر هدند خواستم که همچنانکه مطلم <کایات و شب این تاریخ بانوار 
زیب و زینت شرح مناقب و مفاخر ذات ومحامد ومآثر صفات بزر گان و تاجداران آن 
[روشن ] است,مقطم این سیف‌رابنشر معایب وءثالب‌و ذکر مساوی و مخازی و تعد اد 
فضایح وقبایح اشرار این دیار مذیل کنم تاخوانند گانر! اعتبار باشد وابات آنلطایف 
علی مرالدهور والاعصار ازین ضعیف یادگار ماند و در خلال قصص خدمة آن شرذمةً 
اقتام وفرقةٌ لثامیسکن که بحسن سیرت وطیارت فضیلتو نقاء سر یرت وین کردار ولطف 
گفتارمحادیم بسندیدهناروعظماء رذیع مقدار مندرج گردد و روش وطریقه خداو ندان 
صاحب شو کت ومغدومان والارتبت که ماحی رسوم جور و راف‌مد عدت مواد فساد و 
اذیت آن اشر ار شده‌اند ایراد کردهآید وبالله‌التوفیق . 
هر چند از اهل کر مان عمرو و ژید باستعمال فنون مکر ‏ و کید در تزلزل بنیان 
حکومت راسخ ارکان حکام میکوشید ند فاما در ایام الجایتو سلطان بعکم کمال حسن 
اعتقاد از فرط اعتفادی که آن پادشاه را در فرط شایستگی و صولت و وفور اخلاس و 
شهامت ملك اسلام ناصر الدین بود سعی ایشان نامنتج وصف تد بیر‌شان مر لح نمی [ مد 
وتیر قصدشان بثرض نمیرسید » سنگ راه بدندان میگرفتند و آهنی سرد میکوفتند و 
"با درفش طینچه میزدند وخاك بررویآسمان‌می افشاند ند وتير بجرم خورشید می‌انداختند 
و کرة بعد اغری وثانیه بعد اولی دررفع وایغاق بجان کوشبدند بعاتبت خائین‌خاسرین 
مراجمت نمودند و حیل دهم و بن مایشتهون صورت حالآن مخاذیل ميشد نا اهل 
۰ کرمان را طامةً کبری آن آمد که پسر محسن بپودی حلبی که بجوهری مذکور و 
مشپورست‌خرابی الم واستیصال اعیان امم را از تأئد افتران و دوران جمم نامپر بان 
قدم درشاه راه اعتبار نپاد وهو شیم ذاتی » ذمیم صفانی ۰ بد کرداری » سست‌شاو اری ۰ 
طالماحر) علی‌المشنون سمیا(؟) ومافقا للعصاءفی الحر اب(؟) 
تا بطلب منصب برخاسته پس فروخته ا[بن بروی‌کار باز آرد»آب از دیده رفته 
مذلت چهارپائی بسیار کشیده اازمر تب خری فراز آمده » سخت و درشت فرآوان چشیده 


7 تا پمنصب رسیده ‏ ۱ ۱ 
مختناً وری‌اللهالزمان به بغادر القیامی‌و هو منهاض(3) 
ملحد وز ندیق وسگ و باطنی کافر و ملعون و سگ و متهم 


آن نجس وشوم ولثیم ازلوم آن خیبری بی‌دین صزای لعنت و نفرین . 
یم لایهش الی‌المعالی ولایرعی ‏ لابق ذماما 


ندلك معایب و فپر سصت مثالب ۰ سقودی حسودی عنودی جمادی سصگی در کی مخنثی 


بی‌نفسی مابونی ملعونی خری غری لببی ذنبی و بترتیب وتدبر ملك که متضمن‌هزاران " 
قرض بوده منصب ايناقي واختصاص و مر تبت‌قر بت‌ومکانت یافت و برمقدم ایناق وفواقان 
ملك عادل حاکم علی‌الاطلاق گشت و نفس ناطفةٌ او شد و شیثاً فشیثاً استبلا و استعلاء 
او زیادت گشت و یوماً فیوما تسلط و تمکنش تبسط میپذیرفت تا امراء دولت و وژراه 
حضرت در معضلات امور مك با وی مشورت آغفازیدن بکردند و قصد وجنایت او در 
دماء و اموال اهل اسلام موثر گردید و رقم دافادی مخدوم خود یافت و بکبر وغرور 
ونغوت پای بر گردن اصحاب دیوان و اکابر جهان نهاد و شرم و آزرم برداشت و در 
عشره و سبعمائه تحصیل اموال کرمان بخدمتی در دماغ او نپادند و يك سال بمجره 
محصلی | کتفا نمود و سد از آن درحکومت و تصرف کرمان طامع و راغ‌شد مستنایی 
را همچو خود دراسنجماع خصال ذمیمه و افعال ناسندیده بکرمان فرستاد و درخبیئی و 
ناکسی ومایونی نایب همچون منوب بود فاما این در حدت وتپور وطیش وتپتك سری 
داشت که او نداشت و هوابن‌خاله وغز نين و کرمان از آن روز باژ مصب هبوط عذاپ 
های گوناگون و مپب صرصر بلایای متنوع شد و سوءالمزاج پریشانی درین ولایت 
بوجپی عارض گشت که از داروخانة تد بر هیچ مدبر صاحب افتدار شفاء آن متصور و 
ممکن نبود و حکام و خواص و عوام بدان درد بیدرمان گرفتار آمدند و در آن بیابان 
بی‌بایان هایم و متعیر بماندند چه اگر بر غیر اختیار قوتی و فعلی که نه ملایم‌طبع نواب 
آن سفله افتادی صادر شدی هزاران افترا که باستیصال‌کلی سرایت کردی بر وضیع و 
شر یف کردندی و بتهمتها که مفضی شدی بمضر تهای جانی و مالی حاکمان ومعکومان 
را متهمگردانیدی و چون خاطر پلید آن شیطان مرید تنکری گر فتی و بزرگان‌واعیان 
که اورا هم در صف‌النعال مذلت دیده بودند چندانچه بزلال تواضم و تذلل‌خواستندی 
که آن قبار را از صفحهٌ ضمیر آن ملعون زایل کنند صورت نبستی و بوقاحت وسفاهت 
بیش آمدی و قدما قیل : من لا نت اسافله‌صلب اعالیه ۰ بی که ز چشم رفت کی ید 
باز ؛ و با من که حقوق مصاحبت وممالحت قدیم میان ما ثابت بود وتصورم آنک‌چون 
از سقاط زمان دون و نفایهٌ ایام وارون سفلهٌ بی دین و سزای لعنت و نفرین صاحب‌جاه 
با تمکین و ایناق امین مکین شده است صحبت و دوستی مرا فرراموش نکن و حق 
صحبت و مخالطت قدیم با من یکسو ننهد شیوه غدر ورزبد و ازهان ودفع مر آمتشمر 
شد ودر شپور سنه خمس عشره وسبسائه بیقاع محمود ۲باد گاویاریاز آن در قبض قهر 


۳ 
آورد وجپودان سگ صفت‌را بررمن م و کل گر دا نید وسیاط عظیم بر من مسلط گردانیدن 
روا داشت و دوهزار دینار جرمانه گناه ناکرده وغرامت سخن ناگفته از من بستد »و 
یکی در دو استقر اش کرده و بدان سك وانباع دادم ومخدوم ملك اسلام خلد جلاله و 
دام ظله مطلم شد و در شبی از محبس مرا پیش آن مجرم بردند و چون مرا بدید و 
که علك خاید یا ماده خر کس نرخر گاید » و مشتی دروغ در من نمود و از شیشتپی 
ساعتی سرم اندود 
مواعبد ما نی فتیلا و انما اکاذیب‌مایعنی بهاالسالط البدل(؟) 
هرچه گفت محال بود و و عدةٌ که داد سر بسر زرق و احتیال » کسر اب مقبعة 
یحسها لظلما ن ماء حتی اذا) جاء ه لم بحده شیناً . و سال دیگربدان وقت در 
ورطهٌ نکبت افتاد و روز گار خرمن حشمت آن ناکس بباد مذلت برداد واوران جاهو 


سغنان ضراعت آمیزم بشنید غالیه‌دان بجنبانید و ژاژی چند بپم درخایید چون مخئث 


چلالش رقم اهانت یافت ودر خلاقت ومذلت در دوزخ شتافت ومن درءزا گاهش‌ومانمش 
حاضر بودم بوقت آنکه نعش نحسش را که چپار روز دزصیم کرمان بر در غانه نپاده 
بودند و از رایعةٌ کریهه و منتن آن همسایگان از آن خانه ها منزعج شده و برداشته 
بمقابر جهودان تبریز میبردند شمانت کنان نظاره میکردم و میگفتم : 

لعی الله اعضماً حماو ها نجوداد البلی علی خشبات 

اعظماً تبش‌النبی و اهلا! ‏ - .میت و الطیبیی و ااطیبات 

ظلم کردن آسان کاریست لیکن عاقبتش مننغت دشوار است » آن بد بخت ۲ چه از 
من بظلم بستد برو نماند ومثالب آن برمیان جاوید بماند » اگر آن ذمی بجای‌من بد 
کرد بد دید و تا قيامت بواسطهٌ مطالعةً اين تاریخ مخازی و مساوی او خواهند گفت 


و شنید * 
تو گم شدی و لیست و فعلم نشودکم تو کم شدی و کاست و فضلم نشود کم 


و زمان امتداد این بلیت چپارسال برداشت و بعد از انطوای بساط جهانبانی 
اولجایتو سلطان مخدوم ملك اسلام ناصر الدین رعایت جانب مصلحت خاصه و ولایت و 
. رعیت را بحضرت پادشاه اسلام‌وخد مت امراء عالم ووزراء شتافت و سوایق عذایت مخدوم 
نون کامکار خسرو جپاندارعادل دولت پارچوبان نوی آن ملك ملك سیرت را درظل 
حمایت و تر بیت مأری داد ودر داد نواب و اعيان آن حضرت انتظام یانت و از حکم 
پرلیغ پیش از وصول او باردو دیگری را بامارت کرمان موسوم فرموده بودند و بعد 
از نبضت ملکی بچپار ماه فرز ند شایسته‌اش ملك جوانبغنت شهریار فررخنده‌طلعت پاك 


۹ 
عفیدت رز بان با حیا و حمیث قطب‌الدین نيك‌روز و اذناب وئواصی و اتباغ و حواشی 
را از مقر عز ولایت کرمان ازعاج حاصل آمد و بوصول حاکم مجدد بکرمان عقیدت 
نهضت ایشان اتفاق افتاد . 
ذکر رسوم‌ذمیمه و بدع شنیعه که در آن‌عهد باحداث رسید بیان و بنان از اکناه 
آن عاجز آید » هر قاعدهٌ ظلم وبیداد و رسم واحداث که نهاده‌اند بررمضمون : من‌سن 
سنة سیة فله وزرها و ودد من عمل بها الی بومالقيمة همچنان متبرع ومعهود 
خو اهد ماند . 
وملت قطب‌الدین چون بشرف نکیشمیشی استسعادیانت رای عالی آرای بادشاه 
اسلام وتدبیر مخادیم مفضی آن آمد که کسوت منصب امارت و حکومت کرمان را برقد 
شایستکی او دوزند وحکم يرليغ بتقلید وتفویش منصب پدر نامدارش بدو نفاذ پذیرفت 
و مدت شش ماه کرمانیان تمتم اين رفاهیت و رفافت استنشاق نمودند تا آن جماعت 
بیذل ادوال وفنون سعی وتکاپوی باز متقلد امارت گشتند و اين مقدمً دولت و فانحه 
سعادت این شهر یار کامکار آمد عسی ان تکر هوا شیناً وهو خیرلکم چه نقطه[سا 
مقیم دالرٌ ملازمت ند کی مخدوم اعظم خسرو امراء چپان شد و چون ملك اسلام 
ناصر الحق والدین ازحکم برلیغ بتصدی معظمات امور و مهمات ممالك اسلام و تکفل 
مناصب بلند وتقلد مراتب و اشفال گر امند آن دیار موسوم شد متوجه آن ضوب کشت 
این جوان دولت وسعادت کردار مصاحبت بند کی رکاپ‌همایون اختیار کرد و پر گارواد 
پای از جادهٌ اعتکاف [ستان درگاه [سمان پناه یرون ننپاد تا بوقت [نکه خصوم و" 
اعادی محاربت ومقاومت مخدوم خسرو جهان را سکالیده ومقاتلت ومقارعت را اندیشه 
لشکرها تعبیه کردن بقنال وجدال پیش آمد ند ومقارن اشتعال نوائر حرب وهبوب ووایح 
طمن و ضرب پدر نامدارش ملك اسلام پنندگی خسرو عادل پیوست و در آن موقف 
مشیور پدر نامدار وپسر کامکار در متابعت و ملازمت رایات خسروی بخدمات محمود 
قیام می نمودند وچون آزهردوجانب بتیغ نیلوفری زمین مصاف را لاله‌زار کردند ویلان . 
کارزار را کشتة زار لطف "یزدانی جوشن حمایت درتن مبارك نویین کامکار پوشید و 
عون ربانی‌خود عنایت بررخسرو جپاندار نباد وازآن معر که سالما بوهون آمد » پدر 
و پسر برقرارملازمت خدمت رکاب بوده بدارالملك سلطنت تبر بز اولا وپس بدارالملك 
سلطانیه ثانیا رسید ند و بدریافت شرف بندگی پادشاه اسلام مشرف شدند و چون آن 
مخاذیل با عسا کر جرار در زنجان مصاف دادند در بند گی‌رایات پادشاه اسلام ومو کب 
عالی خسروجهان [نار کجامیشی ونیکوبند گی باظهار رسانیدند وپس از نکه ازمپپ 


تأیید آسمانی و نصرت ربانی نسیم فتح وظفر بر عذبات رایات فرخنده آیات پادشاه‌جهان 
ونوین صاحب قران وزید و اعادی و عصاة طعمٌ جارح تیغ بران و زقة بازان تیب و 


سنان‌شدند وماًثر آن فتح نامدار برصعایف لیلو نهار نگاشتهآمد طارت‌حتیا لخافقین _ 


"اخبارها وانادت فی‌المشر قن) نوارها وضر بت علیا لر قدین سر ادقات صبت 
7 ثار ها و اللهب مد حان‌الشسر ین بارقات شهر تها » ملك عادل نامدار وملك زادءٌ 
پردل کامکاراز اقسام‌عنایات وسیورغامیشی‌های‌پادشاهانه وانواع اصطناع و اسرامیشیهای 
خسروانه بحظ اوفر وقسط اجزل محظوظ گشتند » پدر ستوده[ثار نایب ممکن ومعتمد 
طیه موّتمن پیشگاه خسروجپان آمد وپسر پسندیده کردار بامارت لشکرم کر مان‌نامزد 
کشت » وین اثرها هنوز در سحرست » وعد کم‌الله مغانم کثيرة تأخذونها فعجل 
لکم هذه » 
عروس مملکت آن در کنار گیرد تنگ . . 
که بوسه بر لب شمشير [بدار. دهد 
ز صه دلیم یکی باشه آنکه توفیقش 
حسام _ قاطع و بازوی کامکار دهد 
وچونمسفوف الطاف و ایادی وانعام واکرام باکر وغادی خاندان ملکی‌اژمدت 
۱ هفده ال باز ذست این بنده مطوق است و گوش وگردن حال و روز گارش بانواع 
اصطناع ملوکانةٌ ایشان گر ان بارشمةً ازشرح مناقب ذات وماً ثرصفات این‌ملت‌جوانبیعت 
دادن مناسب حق نوازی دانستم بوقت ["نکه کرمان معط رحال جلال ومخیم خیام عز و 
اقبال مك اعظم شد هرچند این شهر یار درحدائت بلوغ وصباح شباب بودو اژ نهایت 
طفولیت بحد استقلال رسبده ودست تکایف لب او را از شیرصبی نشسته هنوزشاخسار 
آزندگانی و شکوفً کمال معانی بر نداده بود و سر و چمن قدرش در هواء حسن 
خصال‌تمام بالا نکشیده فاما بديدة پقین از زوایا سجایا و مخایل راه فراست بی هیچ 
ریبت میتوانست شناخت که هرچند . بیشتر بماتب شایسته ومنافب بلند خواهد رسید . 
هم ز خردی بی نظیری در بزرگی زانکه بود 
در ازل. لطف الپی را بسعی تو نظطر 
بل از اعالی درجات کمالات واقاصی‌مر اتب مقامات ملوك صاحب دولت درخواهد گذشت 
ودر فنون وصنوف معالی مشارالبه شد 
ان السری اذا سری فیشه ‏ وابنالسری‌اذاسری‌اسر اهما 
و روز بروز بتأدیب وتپذیب پدر وارشاد وتلقین جد و بخت جلال ملو کانه‌وخصال 


۱ 
۱ 
3 
1 
3 
1 


۱ و و م۳ و یا کر ۲ 


۳ ۱ مت 

خسروانه مترشح گشت وسنة بعد سنة برمر اقی و مدارح و مرائب ومعارح مکارم اخلاق 
بتناسب طیب اعراق ترقی نمود وشهباز همت والاش درهواء مجد وعلاء وقضا وقدروسنا 
بجناح وحق علی الصقر پر واژ کرد تا مناشیر منصب شپر یاری را مستعد وعلابس‌مر اپ 
امارت وسروری را مسمی گشت ؛ الحمدلل قصیدهٌ میلکت داری را باستجماع کمالات 
نفسانیه بیتی آمد معنی‌دار وخزانة مفاخر و بعتیاری را باسباب فضایل انسانی دری کشت 
شاهوار ودراول اضاء ت شعلهٌ نشاط و مبداً نماء شعبهٌ نبات که مزلهُ اقدام کلام شبان و 
جوانان باشد بیدد همت انواع بزرگی و بززرگواری در تحت تصرف و سمت خویش 
آورد و باشارة عقل بمناهج | کتساپ فنون هنر و ]داب رفت » درحدائت سن سیر مکارم. 
را ناشر گشت ودرعنفوان شبای سيرء اولی الالباب‌را مباشر آمد » علمی موقور و وقاری .. 
نامحصورحس اعتقادی دراعلی مدارح کمال وصورتی مناسب حسن‌خصال 
احمد که جپان: منقلب قدرت اوست دادست ورا دوهنرو آن دونکوست: 
هم سیرن آ"نکه دوست دارد کس را هم‌صورت]آنکه کس ورا دارد دوست: 

وخاطری وقاد وقریعتی نقاد وذهنی منقاد بر جزویات و کلیات امور واشفال * رای 
مملکت [رایش مطلم و بر نقیر وقطمیر اشغال واعمال ومداخل ومنال فکر پای بر جایش 
واف » درمیدان معاربت چون بیژن صف‌شکن ودرمضمارهخاصمت‌چون رستم مردافکن 
آمده یمن هنال من‌الشی|لامادة با تخیر وا لعقیدة) لمصر و فة علی‌الا<سان و 
البر و الشحاعةالنی ازرت فی‌زمانه سهر اب فی‌ایامه و الخلقا لذی لوم‌سزج . 
بالبحر امحی لمدودته وملوحته مالم‌یسمع بم‌ثله خبر آلاحدمنالماو كالحبا برة 
وعظماء لا کاسر بای سمي ۱ 


تای مدح رهی بر جناب تو نرسد مگر قوت پر دما کند طیران 
هزار سال و نباشد هزار سال بسی بعکم کام دل و کار مملکت میران 


چون کرمان مدت دوسال مهبط انواع فتنه و بلا و مناخ رکب فنون فساد و عنا 
[مدورو ز گارحکومت‌مولا ناع مر حوم‌صد را اجق‌والدین که قهرمان‌ولایت وراعی رعیت 
وحاکمی باشو کت و کفایت ووالی وافسر استمداد ودرایت‌بود مندر حگشت ومن‌انقرضش 
فادح وسماییتابتلاهر چه‌تمامتر روی نموددلم که‌چون گلو گاه نایو سین چناك نك وروز کارم 
که‌چون زلف بتان گنک ور خسارسیاهانز نگ‌شبر نگ گشت اوناره‌وسیقارجمعیتم بناخن 
روز گارستیزه کار گسسته‌شد وابواب مداخل ومرانق وصول مال بکلی برروی‌رو زکارم 
بسته "مد احرام کعبةٌ آمال وامانی وقبلهٌ مر ادات وسعادات دوجپانی اءنی جناب جلالت 
مآب این‌شهر یار کامیاب بستم وقبول وصبای وحی ونسیم نعیم ازمیب رضاء خدایگان بر 
اغصان پژمرده و بستان بی‌طر اوت روز گارم وزید وصبح بختم ازمطلع امیه دمید »- 


۱ ۱۰ سس 

روز بازارحالم که چون طرةٌ سیاه دلبران شکسته بود بخرید اری لطف این شاه فلك 
رفت چون غمزءه دلبران مزید » نپال جمعیتم که درخشك سال نامر ادی ذبول یافته بود 
بزلال افضال و نوال اين شهر یار بی‌همال شاداب و شچرامیدم ثمرة مقصود بار آورد » 
زلطف آن کر ده‌او باجان‌غمنا کم که‌درشبها کند با کشتم‌ای تشنه بارانبای آزاری 

انديشه و پیش نیادم [ نست که مجلدی دیگرتلواین تصنیف سازم وازنهایت دولت 
وسلطنت‌قراختای که آن بد ایت‌ررایت حکومت ملك ملوك‌الاسلام ناصرالدنیا والدین‌الی 
بومنا هذاست‌تصص احوال وداستان 7 ارحا کمان‌ومحکومان کرمان مشروح درقلم آورم 
ودیباجةٌ آن دفتر بزیور لقب ونام يك دانه عقد مپتری يگانة مپد سروری لمعةٌ رخسار 
والا گرری حاصل‌مجمو عصورت گستری‌جامم تفاضل پرهنری باقی حساب مکرمت‌پروری 
ملك اعظم ودستورمعظم » سرور وسردفتر حکام عجم» یاد کار عصبةٌ وزراء رفیم مقدار 
خلاصه و زبدهٌ شیر اعیان نامدار " محیی رسم المطف والکرم » مالك اعنة السیف 
والقلم » والی محاسن‌الثیم و معالی‌الهمهم 


ات کف نان توا خواجهٌ مپررای گردون فر 
حاکم عصر سعد دولت‌ودین اختیار خدای و فخر بشر 


که طالعش نقیش سعود عالم علوی خوانمش‌هسعودست وخوان لطفش ظل مبدود 
ودرخت بختش سدر منضود موشح‌گردانم » باشد که پیمن خاطر عاطرش ریم مدروس 
عالم رونق طراوت گیرد و بخت منحوس رو زکارم رقم سعادت پذیرد پدر نامور واعىام 
کرامم را دولت معاضد وچد مساعد بود تا بر نطع مکنت و عرصه دولت مجال تمام 
یافنند » یکی را بسخنان مپذپ در اقلیم عران دییر بی‌نظیر علی‌الاطلان دانستند و 
دیگری‌را بخصال منتغب در کشور کرمان مد بر عالیمکان ومر نب قهر مان شمردند وثالث 
الاخوانر| که نصیر ملك وظهپیرالدین بود صاصب برید سرحد کرم واحسان تصور کردند 
وآخرالاخوه خود برملت زهد و تفوی و سپیر علم وفتوی [ثار فضلش چون شپاب 
اقب ساطم و انواع مفاخر ومًثرش چون اشعةٌ مپر لامح و لاممآمد ؛ 
و انی لمن قوم اذا انتم اللثا - لی تلقوا صرفها بالتیمم [کذ0؟]. 
فذا فی الودی فی کل یومتومهم . صدودهم فی کل یوم یصدر[؟] 
فاما در سن هفت سالکی بداغ بتیمی موسوم گشتم و هرچند از افنان دانش و 
اغصان علوم اقتطاف ثمره فضیلت کما ینبفی نتوانستم کرد لیکن همین ارشاد عم جزاء‌الله 
عنی خیر الجزاء از اقران و اکناء خویش را باندك هنری [رایش دادم وچنانچه عادت 
چرخ جاهل نواز پرستیز وشیوه گردون افاضل [زارشر انگیزست حرفت ادب و نحوست 


طالع علمی در روز گارم رسید وبا آنکه سالها در بارکاه سلاطینکردن کش وخواتین 


اد وی ی او کید 


سا وه بت 


بلقیس وش و ملکات و جا کمات با داد و دهش با انشاء ممالك انشاء هم قلم وهم زبان 


وبارها عقد دستار جمعیتم چون زلف بتان ماه پیکر مشوش شدست و عهد نا پایدار 
رفاهیتم چون مذاق فراق دوستان مپر پرور ناخوشآمده وبا ضعف وعدم قوت بکرات 
در اسفار شا متحمل فنون مشاق که راسغات جبال از حمل آن ابا نماید کشت چهاگر 
اسان زو کار ستوه 6زستفامی گنه فوانات می شووست از مقتضاء قلی وباش و 
وضع آسمانی این منحت بمحنت واین عطیت ببلیت و آن صباء قبول بنکبات متبدل می‌شده 
شکوفة مر اد از | کمام وعده هنوز تشکفته و انوارصیاح اومیدی ندمیده دیگر‌باره از 
وحشت ظامت‌روز کارم[شفته‌می‌شد وخیفاء زمانه نمد زین‌هنوزخشك نا 0 ابلق روز 
و شب باز حرونی وتوسنیآغاز می‌نهاد ؛ فیالجمله ۱ 0 
تمتعی که فن ار فضل درجپان بردم همان جفای ندر بود .و "۳ ستاو ؛ 

هلال بغت افاضل خود چون هلال شب شده است که از آن نومیذ نبوند ».تم 
طالم‌هنرمند انا آفت اذا هوی از پس است؛ | گرچه بفضل زینت آرایش‌جهانند ازذخایر 
چپان دائما بی نصیب باشند 2 
یا فاضالا" تر جو السعادة و العلی هیهات تضرب فی حدید باره 
من این تر جوا الفاضاین سعادة و المشتری ابد ا عدو عطارد 

فاما . . . دامن همةٌ عیبها بپوشد من با وی اگرچه همواره چون ک و کب مثیر در 
معرش‌خطر وزغم حوادثم وازدریای تنععات دنیاوی جز قدری آب بر کف نگرفته‌ام که 
بدان دهان قناعت را تر میدارم نخواهم کرد که دنیا بعذافیرها مرا باشد و من جاهل 
باشم * آری چون رباع کرمان مناخ و کب افضال واحسان آن خواجهٌ عالی مکان[مد 
ومن بنده را داشت واز احبال انعام وا کرام واعظام واجلال و احترام که سجیت کریم 
آن خلاصةٌ انام بدان مجبولست وتبجیل واعزاز وتأهیل واهتزا ز که طبم لطیف آنزبدة 
نتایج لیالی وایام بر آن مفطورست بهره‌مند ومحظوظ واژ مجاری دلداری مجدو بانه 
لذات آپ زند کانی بکام جان رسید واز ذوق افاضل نوازی عالی همتانه طر اوت‌اوایل 
زند کانی چون شراب ارغوانی در وجودم سریان کرد میخواهم که برمقتضاء : 

لاخیل عندك تهد.ها ولا مال 

فلسعد النطق ان لم تسعد الحال 

مشام جهان را بروایج نشر مدایحش معطر ومبغر گردانم ومسامم عالمیان را بزیور 
ذ کرصیت مکارم محامدش مشرف ومثنف دارم ولباس مطالع ومقاطع رسایل وتصنعات 
را عموما ونتمهُ تاریخ کرمان‌را خصوصاً بطراز لقب‌ونام‌مبار کش مطرز ومعلم دارم و 


یه و7 

اساس دولتخواهی وئنا گستری را بدان واسطه مشید ومحکم کنم وچون تا اکنون که 

سنم از پنجاه گذشت خلفی نداشته‌ام که احیاء ام سلف کند سغنان فصاحت 7میزوعنارات 

ذوق.انگیز را یادگاری گذارم » 

فان بك فصّل المرء یذ کر بعده 

۱ فلم یبق لي فیا لدهر ما این سوی افطل 

#قظار دپار و امصار بانزار حسن کر دار :این حخا کم .معدالت شمار و داور ستوده ۳ثار 

,اهوام زنپنار-مئور و روشن باد.وآفان بربام و نقاع بقطنار فیض مدار این قهر‌مان ,وال 

خقدار گگاشن +اهالی کرضان "از استفلال بظلال اشفا واسبابش بهره‌مند ومتمتم واذیال 
چاه و جلالش ازسبب تب زوال محمی ومستنم » 


و لاز لب حجروساً محاطاً وله و دامنلك العز الق‌بد .و للعمر 
مخلون دوات تر | ملك.جهان تکام باد ,رایش‌قبرت ترا توسن.چرخ,رام باد 


اف 


۱ 
1 
۱ 
۱ 


۰ افر یدون ۸ 


1 - فیر مست اعلام. تا ی 


آدم ۰۱۳۱7۱:4۹ 

آرغونای ۳۸۰۳۷ 
آزرمیدخت ۰ 

آصف ویر ٩۲:۸۳‏ 
آفانماك ( باری) ۲۶ 
آینه قاری ۸۲۷۸ 
اباناغان6۹- ۷۱:۵۲ 
ابراهيم ۹۷۲ 

ابر اهیم سکورچی ۷۸ 


ابر اهیم طیبی (جمال ا لین مك اسلام) ۳۵۱۶۱ 


ابش خاتون 0 

احمد پندقه (خواجه فغفرالدین)" ۲۳ 

احمد بن پپلو آن (نصیةالدین)- م۳ 

احمدین تاح| لدو له (صر الددین)) ۳ 

احمد تگودار (سلطان) ۲ 96۰04 

احمد خالدی ز نجانی (صدن‌الدین) ۸۲۸۵۰ 
۵۳۹ 

احماهد میمندی ۱ 

اختیارالدین ۲۰ 

اختیار الملك <د ظپ‌الدین عقیلی 

اردشیر پایکان ۱۳ 

٩۲۵۹ اردوتیا‎ 

ارزلاق (ر کن‌الدین): ۲۰ 

ارسلان (ملت) ۷۸ 

ارسلانشاه ازسلاجقةٌ کر مان ۱۸ 

ارسلانشاه از سلاجة: مزا ۱۸: 

ارغرن آقا ۶۷ 

ارغون خان ۶ ۲-۵۹۰۵" 

اسفوسلار (اتابله قطب‌الدین) 9۷:5 


انضل‌الدین منشی ۱۷ 


اغور ملك جری ۳۶ 


الب ارسلاق ۱٩‏ 
الغ‌سلطان ابر اق‌حانجب 
الملشا وم 


امامالدین بن محیی الدین ۱ 
امیه (بنی) ۱۶:۳ 

انوشروان ۱۳:۸ 

اورخان ۲۷ 

اوغان ۳۹۹۵۸" 

اوغانیان ۸:۸۲" ۱ 
او کاخاتون زن ر کن‌الذین سلظالخ, ۳۷ 
او کای نویین ۳۵ 

او گتای ۳۱ 

اولجایتز سلطان ٩۳‏ ۳۰۰۰۸ 
ایاز (بپاءالدین) ۷۵ 

ایرانشاه از سلاجقه کرمان ۱۷ 
ایرامو کی ۷۳ 

اير اموك ۷۰ 

اير نجین پسرسیسی نویأن ۷۵ 
ایس قتلغ نویان ۷-۸ 
ابلچیان‌طنای "1٩‏ 

ایلچیدای ۷۲ 

ایلکوملك ۳۱ 


بانوشین تیمور ۸ 


بارش ِِِ 

پاطنیان ۱۷ 

باید و یاچی [3۰-) 

پایدوخان ۷۸:۷۷:۷۵ 
پایلان‌خاتون (ممزالدین) ۷۸۹۹ 


جح باه ات 


بدیم اه ین عینالملك مستوفی ۲۶ 
پر اق‌اوفول ۷/47 
براحاجب (نص تالد ین تلم خانالم سلطان) ‏ 
۵71۲-۲۲-۵ 
بررهات الددین برهانشاه و3 
برهان‌الدین برهان‌الشر يعة بغاری ۵۸44 
برهان لدین بن‌خلیل کرمانی 4۵ . 
برهان الد ین بن سیف‌الد ین باخر زی 5۸:۶۳ 
برهان‌ملك ۳۳ 
بزرجمپر ٩۲‏ 
بغانکین ۲۰ 
ابوبکر خلیفه ۱ 
آبوبکر بن سعف بن زنگی ۲و _ 
ابویکر بن علی ملك زوزن ( قوامالدین 
موّیدالملك) ۲-۲۰ 


بکیت‌ملكه ۳۸ 
بلقیس ملک سبا و 
بود ان کی ۷۲ 


پوسوقا گورکان ۵1 
پوقا چینگسانگ»ر 1۲ ۱ 

وا نو تتوجی 2۱ 

بهاء‌الدین حویزی 4؟ 

بپاء الدین ملك هرموز اباز ۷۵ 

بهاءالبلك نظام‌الدین ابوالکفاة ۵۱ 

بپاءا لملكح حسن و نصر بن حسن طالبی 

بهرامشاه بن‌طغر لشاه ۱۸ 

"بی‌بی ات کان دختر یاقوت ترکان "۵ 

بی‌بی .ترکان دختر قتلغ ترکان ۵6 - "5 
۹ 1۲ 

بی‌بی تر کان دختر قطبالدین محمد ۳۵ 

بی‌بی شاه اگانمی ۳٩‏ ۱ 

بی‌بی شاه خاتون ۵۰ 

۱ بیکا ملك ت :وده‌سال 

پادشاه‌خاتون ( صفوةالدین ) ۳۳۵ 
۵ ۷۸-۱ 


و 


۱ پوران دحعت 


تر کمان با 


سر محسن حلبی جوهری ۰-4۸ 
88۵۰ 

| پولاد(امیر) ۷۳۹ 

پولاد چینگسانگ ۸۱ 

بولاد ملك ۵۱۰۶۳ 


"پولارغو ۵۱ 


پهلوان (عمادالدین) ۳۰ 
پیشد ادیان ۷۷ 
تاج‌القراء ۱۷ 
تاج الدوله نظام الملك رد4 ۱ 
تاج‌الدین امیران پسر ابوالمعالی 
تاج الدین‌ابو 2 
تاج الدین تاج الشر یمه ۶۶ 
تاج الدین تورانیشتی ۹۵6 
تاج‌الدین خوافی ۶۱ 
تاج الدین ساتیاش 6 . 
تاج‌الدین سدیدی زوزنی ۶۲ 
تاج الدین قاضی خواف ۵٩‏ ۷۵ ۷۱۴ *. 
9 
تاج الدین ملك دینار ۵۸ 
تاج الدین ملك‌سلیمان ۱۸ . 
تاج الدین ماك یمقوب ۵۱ (رجوع کنید 
آشا بان ) 
تاز يك ٩۰۰۳۰‏ 
ترتای (امیر) ۸۲ 
ترك يا اتراك ۱۰ ۱۷۴ ۳۶ ۹۰ 
تر کال خا نون فتلغ خاتون 
ترا کمه ۸۱۸۵۰۸۲۰۷۹ 
تعاس ۵۱ 
تکشی (سلطان علاءالدین خوارزه‌شاه ۹ هِ 
۹ 
اجی ایناق ۷۲ 
توتار ملك ۳۳ 
تودای خانون ۷۸ 
توده‌سال بیکا ملك ۶۷ 


4 


تورانشاه بن‌جفر يك ( عمادالدین) ۱۷ 
تورانشاه بن‌طفر لشاه ۱۸ 

توکان ۹ ۶ 

توکان ملك ۰۰۵2۱ 

تو کل بخشی 9۸ 

تولاكث اسر بولادملك ۱ه 

تولی غان "۵ 

تیمور از امرای پادشاه خاتون ۷۳ 
تیمور بوقا ۰ ۸2۸۳۸ 


چار غوتای ۳۸۰۳۷ . 

جاماسب حکیم ۱۳ 

جفان ایلچی ۷۹ 

جفتای ۷۳9 

جر غودای‌با جورغودای۲ ۸۸۰۸۷۰۷ ٩۹۱۹۹۰‏ 

جلال الوزراء ۱٩‏ 

جلال الدین سمنانی ( مخاص‌الماك ) ۰0۷ 
۶ : 

جلال الدین منکیر نی ۰۲۳۲۱ ۲۶ 

چمال‌الدین - عبد اللطیف وعمرالابپری 

چمشید ببشدادی ۷۰۱۲ ِ« 
ی 6٩‏ 

تب خاتون ۳۰ 

جیثهای ۱۸ 

چنکگرخان ۵7۱۹۰۵ 

چوپان (امید)۱۰۶ 

حام ۱۷ ۱ 

۱ ۱ ٩۱ حاتم‎ 

حاجی (امیر) برادر نوزور ۸۱ 

ساچی طرغون بر ادردیگر نوروژ ۳ 

حافظ الدین نسفی ۶۶ 

حجاح‌سلطان (مظفرالدنین) ۰۳۵ ۳۹ - ۵۲ 
۲ ۸۰ 

حسام‌الدین_غمیتبورتاینگو ۲۲ 

حسن بلغاری (شیخ صلاح | لدین) 34 


| خماری چراغی ۷۳ 
تیمورملك ۳4۰۲۹ (ر جو ع کند ایضأ به‌طایسی)) 


نهاعالملك. ( ۸۹۰ ت 

۸۸ .۰۰ 
حسنشاه (علاءا لدین بن حجاج‌ساطان )۰ ۰۸۱۹۸ 
خاقانی شاعر ۷۷۰۳۱ ۰ 1 ث- 
خان سلطان*۵  .‏ 1 ٍ 
خداو ندزاده ملك ۵۱ 
خرمنجی ۸۸ 
خلج ۱5 ان 


نانی 8۰ ب. 
خمیتبور ح حسام الدین ۱ 
خواجه جوق (ر کن الدین) ۳۷-۸ 
خوارزمشاهیان ۲۳۰۲۲۰۵۰6 
دادار (شیخ -) ۳۶۱۳۳ 
داود ۸۲ : 


| داود ملك 4۸ 


دشمدز یار وفاملك ۳۰ 

دفتر بهلوان ۳۳ 

دیله ان ۱۹ 

دو ندی شاه‌خانون ۸۰ 

ملك‌دینارین محمد (عمادالدین)۱۹ . 

رحیم (ملله -سلطان الدوله) ۱۳ ۱ 

رستم زال ۲۵۹ 0 

رشید الدین < فضل‌اله 7 

رض ی‌الدین نیشابوری (خواجه) ۲۰ 
ضی‌الملك عد عثمان ۰ جر 9 

۳ ابپر ی بکرانی شاعر 8۵ . 

رکن الدین بکرانی رفیعی ٩۳‏ 

ر کن‌الدین دیمان < صفی‌الملت 

ر کن الدین مسعود ملك هرمور ۷۵ 

رگن الدین -- مود شاه 

رکنی (خانون) ۱۸ 

رو؛ 80 

رگیس دبیر و 


ده مادر آمیت خلنه 1۸۹۵12۷ 
زین آلدین ماستری ۲ 
سابق‌الدین علی ٩۸‏ 

سایکنمر بن سوغونجاق ۵۰: 
ساتیلش (اج الدین) ۵040 
سانیلمش (ناصرالدین):۸۱ 
ساسانیان ۷۷۰۵۵ 

سال ملك ۵۱ 

سام ۱۷ 

سامانیان ۵6۰۱۵ 

سد‌یدالدین اپری (خواجه) ۱ 
سراغای ۷۸ 

سعدین زنگی ۱۹ 

۱ سعدین آبی بکر بن‌سعد ۹۳۰ 
سعد الدوله بپود ۸۲ 


سمدالدین وزیر ۱۰6 ( رجوع کنید ایشا به 


ومد ساو جی ( 


سعید ین مطهر با خزری (سیف‌الدین) ۳ 


صعید ) نصیر الدین ( ۷۵ 


ابوسعید (شباب الدین) مولف تاریخ‌شامی۹ 


سعیدك جوجردی ٩۲‏ 

1٩ سکرك‎ 

سلجوق (آل-) یا سلجوقیان ۱۷۰۶ 
سلطان ایداجی ۹ 

سلطا نشاه ن خوارز مشاه ۷۹" 
سلطان ملك ۰ ۵. 

سلطان سب خانون 5۰ 

سلطان پساولٍ ۸۱ 


سکیتور نواین. 1۳ 


سلفر ساطان لقب عمومی اتابکان‌فارس 


صلیه‌ان نبی ٩۷:۱‏ . 


سلیمانشاه سر رکن الدین سلطان ۳۹۳۰ 


سنوور بن ملکشاه(سلطان) 2 
سنکر ملك ۳6۰۲6 

سوفر نها 0۳۵ ۷۹/4۸۰۵ 
سونج ملك ۲۷۰۲۳ 


تست هن اجه 
سواتو ۳۸۰۰۳۷: 

سیده خاتون 2۰ 

سیرامون ۷۹۰۷۸۰۷۵۰۸ 

سیف الد بن باغر زی - سعید بن معطهن 

سیف الدین پیتکچی ۳5 

سیف‌الدین سنقر کا ۳۱ 

سیف‌الدین شادی ۳۱ 

سیف الدین ملك:۵0۰۵۱ 

سیف‌الدین نصرت بادشاه هرموز 6۱ 
سیف‌الدین نپی 5۵ 

سیورفتمش ( چلال‌الدین ٩۷۳-۵۰6۸۰۳۵۰)‏ 

۰۷۵ ۷۷ ۱ 
سیو کشاه (غیاث الدین) ۰۵۳۰۳۰ مها ۱ ود 
۱۷۹۹ ۹ ---+/" 

شادی (امس) ۸۳۰۷ 

شاه‌جهان (قطب الدین) ٩۷-۹۵/۸۵۵۹‏ 
شاهان بخار | ( فرز نه‌آن‌سیف الدین باخر زی) :4 
شاه عالم (جلال الدین) ۷۲۹۹۵۸ 

شاه ملك ع ۳۱۰۲" ۱ 
شجاع: الدين [بوالفاسم 

شرف الدین صدیقی بِ 

شرف‌الدین سمنان ی (مخلس‌الدلات): ۸۰ 
شرف‌الدین مقبل منشی ۳۳ 

شرف الدین وزیر (ملك) ۸۱ 

شرف‌الملك - معین‌الدین ژوزنی 

شرف الملك تاج الدین منعی 026" 
شس الدین ایلتوتمش 

شمسی‌الدین محمد شاه جفر 1۳٩‏ 

شس الدین< محندین حاچی وعحددین نید 
شمس‌الدین (خواجه) ۳۸ 

شپاب الدین ب‌تاح‌الدین سدیدی 2۲" 
شهاب‌الدین ریقانی ۷۷" 

شپاب‌الد ین‌غوری (سلطان) ۲٩‏ 

شهاب الدین‌مبار کشاء ۹:۲ 

شپابآ لین بن فغر الذین بحبی (قواع| له لكت) 16 


چت | ات 


شهاب‌الد ین س فضلاله وعلی‌یزهی 

شیرین آغا ۵0 

شیر ین خاتون 0۰ 

صادان (امیر) ۸۸۰۸۷ 

صادق (شهاب الدین ) ٩0۷‏ 

صدرالدین ابپری ۱۷/۳۰۸۷ 

صد را لدین بن تاج | لدین‌قاضی خو اف ۱۷۹۲۷ 
۱۰۳۸۲ 

مد ر تفاچر حد اجمد خالدی ۲ 

صدر آلدین سلیمان حسینی (ابوهاشم) ۳۹ 

صفاریان > 

صفی الملك (ر کن‌الدین‌دبیر ان) ۵۳ 

ضیاءالد ین رکیس دبر ٩۵‏ 

ضیاء البلك ( ناصر الدین ) علی‌بن ابی بکر 

طالبی ۸۵ 

ضیاء لملك طال. ی (مکین‌الدین)ع ۲۹۰۲ 

طارمادار ۵۰ 

طاهر ذوالیبینین ۳ 

طاهر یه 4 

طایسی (تیمور ملك) 4۸ 

طایسی سر بولاد ملك 6۱ 

طقاجار (امیم) ۲ 

طفای شاه ۹٩‏ 

طفای نوکار امیر نوروژ ۸۰ 

طفر لچهُ بپادر ۵۰ 

طفرل‌شاه ساجوقی (معیی‌الدین ) :۱۸ 

طنرل ملك ۸۰۲۵۸ 

طنی شاه (قطب‌الدین) ٩۷:۵۰‏ 

طوقان ۱۹۵ 

طولادای ۷۳ 

ظافر (عادالدین) ۵7۰۵۶ 

ظاف رالد ین‌معمد (ظپیر الملك) ۱۳2,۳۳۰۲۹ 
۳۸ 

ظهیر الدین عقیلی (اختبارالملك) ٩۷:‏ 


بت تن 
مس 


ظهیرالدین فقیه 62 

ظپیر الد ین بن فغرالدین نظام‌النلك 
احبد بن ماج الدوله مستوفی ( ببین 
۱ 

ظهیر الدین ءحمود (نصیر اللك) 6۳ 

عادل ملك ۳۱۰۲ 

عبد الر حمن بن فضل ال تورانپشتی 
(مجدالدین) ۵" 

عبدالر حمن‌بن الاشعت ۱5 

عید اللطیف (جمال الدین) 4۱ 

عبدالث اغول 1٩‏ 

عید الب طفغای ۱۷۷ 

عبد البلك مروان ۱۵ 

هیدمناف ۳ 

عبیداله بن زب (عبد ال بن بدیل) خزاعی :۷.4 

عبیداله پن یداه (عبدرا بن عبدالثٌ) ۷ 

عتبی (ابونصر) ۱۲ 

عذمان (تاح‌الدین رضی‌الملك) ۲٩‏ 

عنمان‌ین فان ۱*۲ 

عجم ۲ 6۸:۵۵ 

فمجشاه سب ملك‌دینار ۱۹ 

هرب ۶۱:۱۰:۱ 

[اعز الدین قوهکی (نوهدی)۲٩‏ 

عز الدین کیشی 4۳ 

ابوالعسکر ۱۹ 

عضدالدین امیر حاچی 4 ور ار ۱۳ 

عضد الدوله. دیلمی :۱۹ 

عضد‌یان ۱۳ 

عطاملك جوینی ٩۱‏ 

علاء الدوله اتابك یزو .۳۲۱۳۰ 

علاءالدو له گر شاسف‌ین علی 0۷ 

ِِ پکوپه ۱۷ 

علی اير اهیم ۰ 
علی‌بن ابی‌طالب امیر الموٌمنین ۹ 
علی خازن ۷۵ 


علی بن ساتیلرش (امیر ) ۵۳ 

علی قز اعلی (امیر ) 6۰ 

رعلی‌ملك (معز الدین) ۸۲۱۷-۷۱۸۸ 

علی یزدی (شهابالدین ابوالحسن)؟؟ 

عیادا لدو له قاورد 

عمادالدین < بپلوان»تورا نشاهاملاك دینار» 
ظافر»محمدین زیدان ‏ 

مدق لملكک ( منتجب | لدین ) ۱۳۸۱۳6۹۳۲ > 

عبر ( جمال‌الدین ابپری) 4۱ 

عمر بن‌العطاب ۱۳۱۲ 

عمر بن عبدالمز یز ۱۶ 

رو لیث ۶ 

عیسی بن عد نان ۱۳ 

عیسی بن ماهان ۳ 

"عین | لملك ع بد یمالدین و وید بن‌طغر ل 

غازا نغان ۹۳۹۵۰۸۱۸۰۱۱۷۸۱۷۲ 

غضیان بن قبعشری ۱5 

غیاث|لدین بن محمد خوارزهشاه ۲۲:۲۱ 

فغر آلدین بن شرف‌آلدین حسین ۸۵ 

فغرالدین عرب 4۱ 

فغر الدین بن ابی العفاخر ختنی(| بواللیث)ع۲ 

۱ ۳۳:۳۹ ۱ 

فغر الدین قاضی‌هر ات. ۸۵۲۸4۰۸۱ 

فغرالدین (رجوع کنید باحمد پندقهواحمدین 
تاجالدو له ومحمددین ابر اهیم و محمود 
پلواج و بحیی) 

ذغر الملك حت محمد ‏ محمدنن حاجیمجمو ۳ 

فرخشاه پسر ملك‌دینار ۱٩‏ 

فردونی ۳۹۱ ۱ 

فضل له تورانیشتی (شهاب‌الدین) 1۵:4۱ 

فضل‌الله تورآنیشتی نوادهٌ اولی ٩5‏ 

: فضل‌الله وزیر (رشیدالدین) ۵:۸۶ 

فضلون (عزالدین) ۲۰ ۱ 

۱ ۵4٩ فولادای‎ 

فولاد ملك ۳۸ 


تن 


فهنام (امیر ) ۲ 
قاسم بن‌التر کی۱ 4 
قاسم ین الساءعری ۱ِ 
ابوالقاسم (شجاع‌الدین) ۲6:۲۳:۲۰ 
قاوردین جذر بيك (عمادالدوله 
قرا ارسلان)۱۷ 
قاورد (آل-) ۱۹ 
قبادیان ۱۳ 
قتلغ تر کان (عصبةالدین‌تر کان خانون) ٩۳۱‏ 
-۱:۳۹ 1:۶ :۱:۶۹ ۱۵۳۱۵ ۱۷۰۰۵ 
قتلغ ترکان خواهر سیورغتمش ۳۸ 
قتلغ ملك ۰-۳۳۶ 
قرا ارسلان ع< قاورد 
قراجه گور اکان ۵4 
قراحای ۶۷ 
قراختائیان ۲۱۱۶ ۲۳:۱۲ ۷۹:۶۷:۱۵ . 
قراو ناس ۶۹۸ 
تزا (امیر) 3 
قز ان ن قتلشاه ۵۰ 
قطب‌الدین عت محمد شاه وءحمودشاه 
قوام‌المین (ابوالفتع) 1-۷ 
قوالدین ع< ابوبکر ین علی ومسعود بحبی 
قوامالملث << شهاب‌الدین من‌فخرالدین 
ففس ۱۳ ۱ 
قوبلا ۷۲ 
تو تلغاج خاتون 6۷ 
قوتی بیگی: ۷5 ۱ 
قوئی‌خانون ۰:۲ 
قورجء لك ۶1۵۳۶۶۱ 
قو نجوقبال ۷۹:۲۰:۵۹ 


قوندورفای‌تورچی ۳۳ . . 


قویدوغای ۳۲ 
قیدافه و۵ 


01 


. کامل‌ملك ۲ 1 


(9 


3 
3 
۷ 


محمد اید اچی ۷۹ 


- ۱ 
۱ محند: شاهین: لمیر حاچی باه هن 


کردوجین ۸( 
کلر ملك ۲۳ 
کوچوك سکورجی 
کیان ۰۷ 

کیتو بوقا ۳0 


گندرغدی 80 


۱۷۹3۸ 


- گورخان بزرگ ۲۲ 


گیغاتوخان ۷۲:۹۹۰۱۸:۲۳ 
گروك‌خان ۳۱ 
لشکری ۸۱ 
لگ (عزالدین) اتابك یزد ۰۷ 
ماه‌ملك خائون ۷5 
مآمون خلیفه ۵٩,۳‏ ۱ 
مپار تشاه ۱۸ 
مبار کشاه (شپاب الدین) ٩۲‏ 
مبارزالدین امیرشبانکاره ۱٩‏ 
مجدالدین ورانیشتی 1۵ 
مجدالد ین گیلی ٩:۹۱‏ 
مجداللك تاح‌الدین ابوبکر 

محمد ین ابر اهیم‌جو نی (فغر الدین)۸۳:۵۹ 
محمد ین ارسلا نشاه‌میار ۵ (منیثالدین) ۸ 
معمد ین] لیاس (ابوعلی) ۱۵ 
محمدبن‌انی ( نصر‌ةالدین) ۲۶ 


رود ایدگوز 2۳ 
مد بن برهان (ناصر الدین ملك اسلام) 
3 ۱52 

محمد بن خمیترو ر (فطب‌الدین) ۳۸-۲۳ 

مهمد خوارز مشاه (علاء| لد ین) تفه در ۳5 
۳۹۳۸ 

محمد بن زیدان (عمادالدین) ۳۶۰ 

محید ساوجی (صعدالدین) ۸۰۸۶ ٩۲:۹:‏ 
محمد سکورجی ۸٩‏ 

محید شاهبن «بپراهشاه ۵۸ 


هه 


الدین ) ۳۶۰۳۳۰۲۹ 
محمدشاه(مظفر الدین) ۱۰۵۰۱۲۳ ۹۱92-۷۳۹۱ 
محمد (شمس‌الدین فغرالبلك) وب 
محمد بن طغرل رئیس دییر"(جمواللل )61 
محمد ین بدا رسول؟هه: ۳ 
مومله علمدار ۳ 
محمد قتلغ بك 3 
محمد . قلغ‌تاش ۳ 
محمد بن محمد جوینی (همس‌الدین )۱41۳ 
4 ۱ 
معمودبن صکتکین (سلطان) ۱۰:6 
مود شاه (ر کن‌الدین) ۲۹ 
محبود شاه (قطب‌الدین) اتاك بزد3۲۳۲ه 
محمود ( فغر الملك نظام‌الدین) ۷۹۱۷۶ 
محمود یلواح "فغر الدین) ۳۱ 
هحبی ا(دین (مولانا) 6۱ 
مخلسلملك جلال| لد ین وشرفت الدین 
مروانیان ۳ 
مسمود غز نوی (سلطان)؟ 
مسعودبن‌ضیاء آلدین (یمینا اسلا قوامالدین) 
۸۱۷۷۱۱۷۹ : 
ابومسلم خراسانی ۳ 
مضر (بنی) ۳ 
مظفر الدین حت معمد شاه 
معاویةبن ابی‌سفیان ۳ 
مکین‌الدین < ضیاءالملك ۱ 
معزالدین - بایلاق و علی ملك وملکشاه. 
معین‌الدین زوز نی (شرف‌الملك) ۲۹ 
مثول ۲۱۵۸۰۳۲۱۱۰ ۸۳۰۸۲۱۷ 
هفیث‌الد ین < مهمدین ارسلان 
ملك اصلام -< ابر آهیم‌بن: :محید و مجندین - 
برهان 
ملکشاه‌بن امیرسام (سزالدین) ۳۰ 
بلکشاه » سلجوقی 1 


ات 


ملکشاه (معزالدین) از اعیان کرمان ۰۱ 
82۱۰۳ 

علکه اسلام ۰ 6 . 

ملکه جلال ۵۰ 

مارك خاترن ۱۹(؟) 

منتجب‌الدین حد عمدةالیلك 

متصور خلیفه ۵57 

منصورین توح 81 

منگوتمور ۳۱ 

منگوطای قوشچی 0۰ 

موس ی کلیم ال ۲ 

موفق‌الدین ۱ 

موّمن‌ملك ۶ ۳۱۰ 

موّیدالدین نسائی ۳۱ 

موّ بدا لملكك سین ابو بکر بن علی 

مونگ‌کاناآن ۲۰۳۱ ۳:۳ 

مپدی خلفه 61 

نامر خلیفه 1 

ناصرالدین ملك ۶71۳۸۱۳۶ 

ناصر الدین والی تفر کیج ومکران 4۱ 

ناصر الدین منشی ءولف کتاب 11 

ناصو الدین (رجوع کنید بمحمدین برهان ‏ 
و یجیی «ن طر ه) ۱ 

نزار ۳ 

نصر بن حسن طالبی (بهاءا لملك)۷۷ 

تصر ةالدین حت |حمد و معحمدین‌اذر ونولگگاه 

نصرت‌ملك 2-۳4۸ 

تصرت مك (محمدین ناصر الدین ملك )۱۱۸ 
4 

نمیر الدین سیستانی (ملك) 4۱ 

نصیر الدین < معید و یوسف ! 

نصیر الا لك عت ظپبرالدین میمود 

نظام‌الدین دیور ۳ 

نظام‌الدین فخر الماك ۸٩۸۸‏ (رجوع کنید 

ایض باحمدین تاج‌الدوله و بپاءالملك 
و مجمود ویحیی) 


نظامالملك ح تاخ‌الدوله 

نوج نبی ٩۷‏ 

نورا قتلغ خاتون ۰ه 

نورالدین مطرزی ۶۷ 

نورکای بارغوچی ۸۱ 

توریت ۷۹ 

توروژ (امیر) ۸۱۰۸۰۰۱۷۹۲۷۲۱۳۱۲ 
تیکیای ابنان‌ملك ۷۹ 

٩۱:۸۹:۸۵ نیکتای‎ 

نیکروز (تطب الدین) ۱۰۳-۱ 
وناملك دشمنز یار ۳ 

وجیه‌الاسلام عح بهیی 


و لیدبن مغیره ۱۶ 


| هارون برادر موسی ۲ 

| هردوداق ۸۲ 

هلا گو ایلغان 0۳1۱۳۸۰:۳۵۰۳۱ 
۱ هندو ۱۱ 


: بار فتو غعیش ۱5 
۱ یحیی بن طر ه خی ( ناصرالدین) ۹ 
: یحیی عمار ٩۷‏ : 


بحیی قوامال.لك (فعر الدین) 9۰۳۷:۳۶٩؟‏ 
بحبی وجیه الاسلام (نظام‌الدین) ۷۵ 


. پزیدین معاویه ۳ 


قوب ماک تاج‌الدین ۳٩‏ 

قوب لیث 1 

یمت‌الملك سب ظپیرالدین‌بن فعر الدین 
ومسعودین ضیاءالدین 

بوسف بوک ۷۸ 

یوسف بن ظافرالدین ( نصیر آلدین) ۷۵۱۷ 

بولقنل (امیر) ۵۰ 

پولفتلغ خاتون ۳۹ 

یو لکشاه ( نصر 12 ادین )۰:۳۵ ۲۸۳۲۱۵۹۵ ۱۷ 
۹۳:۸۱ 


۲ - فهرست اعلام جغرافیانی 


آذر بایجان ۲۶ جوتی واسط ۸ 

آسویه ۱۶ جوین ۳۶۱۳۲ 

آلاموت ۳۵ چاروك ۳۶:۳۳ 

آمویه 1۳ چر نداپ ۵ 

ابرقو ۸۶ خانة جلالی ۷۰ 

اران ۸ خاون ۸٩‏ 

ارم ۲۵ ۱ خراسان ۱:۱۹:۱۰۱۵ ۰16۷۱۱۲ ۱۵6۱۵ 
اسف ۱۲ | 
اصطغر فارس ۱۲ ۱ ۱ ۴ 

اصفهان ۸۶۱۲۲۰:۲۰ .| ابوغریمی (قنات) ۱6 
ايرآن ۸۷۱۷۵۰۷۰۱۵۱۱۵4 غتاب ۱۸ 

باداردشیر ۱۳ خوارزم ۲۲۱۱۳ 

بادغیس 4٩‏ درب نو ۵۸ 

باغین ۱۸ ز درب نو (جامع) 6۳ 

بافق 0٩‏ دهلی ۲۳ 

بخارا ۱۵ دیار بکر ۸٩‏ 

برد-ید ۲۳۱۱۱۱۳۰۱۱۲ راين ۱۸:۱۶ 

بردع ۵۶ رودان 6٩:۱۸‏ ۱ 
,شکارد ۱۳ رودبار ٩۰:۸۱:۲۳‏ 

سلیا باد ۱0 روم ۰۹۹۱۱۳۲-۱ 


ریقان ٩۷:۱۳‏ 
زاو لستان :۱۹ 
زر ند ۸۱۱۵۸۱۱۸ 
زنجان ۱۰۱۱۲۰ 


بغد اد(دار الغلاعه) ۱۷ 
بکر ٩‏ 

پم ۱۸۰۱۱۸۱۱۳ ,#۰" 

تبر یژ ۱ ۱۰۱۱۱۰۰۱۱۱۵20۳ 


ترکاباد ۲ زوزن ۲۶ 

عر کستان ۳۱ سر عس ۱۹ 

توران 07:۶ سرربگ (صحرای) ۵۶ 

تورانشاهی (رباط) ۱۷ سفیانی (فنات) ۱ 

جیحون ۲:۲۱ ۵۰۳ ۶7۰۲ ) رجوع ۹-3 سلیمانی (فنات) ۱ 
ایضاً بآمو به) سد ؟ 


جر فت ۲۳۰۱۸۰۱۶ ۱ سیاه کوه ۲ه 


2 


سرجان ۷:۱۸۱۱۵: ۵:۵ ۱۱۵ ۱1۱۹:۲۲۶۱ 
۸( 


سیر گانی (باغ) ۲۳:۱۵ 


صیستان ۱۱۱۳۰ ۲۱۷۸:۷۴۲۱۹۱۱۸۱ ۸ «ای.. 


شام ۸7 
شاهیجان ۱۲ . 
شبا نکاره ووا ۱۳4 
شپر بابك ۵۹:۱0۰۱۲: 
شرا ۰۱۸۱۱۳۰۱۱۹۰۲۰۱۱۷ 
صفون (قنات) لا 
طبس ۷۵:۱۹:۱6 
" طراز ٩0‏ 


طوس ۳۵ . 


۱ فباسی ۲۳ 


هراق یا عران -عجم ۱۸۲۲۰:۱۳ ۱۰۲۲۸ 
۱۹4 ۱ 
عرب (بلاد) ۲۶ 
همان ۱۸۰۱۷ 
غزنین ۱4 
" فور ۱۸:۱۰ 


کوشدت زر ۷۷ 


٩۷:4۱:۲۰ گیج‎ 

گبران ( کوی) ۱۸ 
گرجستان ۱ 

کر کان ۱۰ 

لور ۸۳ 

ماهان ۲:۳۳ 

ماوراءالنهر ۳:۶۱:۳۱۱۲۱ 
محبودآ باد گاو باری ۹۹ 
مدرسه تر کان خاتون ۹9۷ 
مرو ۱٩‏ 

مشیز ۷۸۱۳۵ 

مشکین ۷۷ . ر 

۸٩۱۲۱۲۱ مصر‎ 

مظفری (سرابستان) ۸۲ 
23 یامکرانات ۹ 
نخحرر آن ۱۳ 

۱٩ نرماشیر‎ 

ولیدی (قنات) ۱۶ 


فارس‌باپارس4 ۲۰۰۱ ,۱۱۲6 عماورک روز ی هرموز ۷۸۰۲۵۱۱۳۵۱۰۲۹۱۲۶ 


قالیی () ۱* 
فرنین ۶ 
قفچان ۲ 
قطبیه (مدرس) 4,6۲ 
تلزم ۲" 
قلمه کوه ۱۳۶۹6 
قهستان :۳۵:۱۳:۱ 


هشتر ود ۸ 

همه آن ۸۷۱۷۱۱۱۲ 
هند ۲۱۲۰۱۱۲۱ ۹۱۳ 
پزد ۲۱۲ ۸۱۱۷۵۱۸۵۰۳ 


۳ اسماء کتب 
تاریخ خوارزمشاه ۲۱ (درحاشیه) 
تاریخ شاهی 1 
تاریخ یمین 
صوط ۳ ةالملیاء ۱۰ 


شاهنلمه ۱۲ ۱ 
قر آن کر ۳۳ .. 


۱ مجمم‌الاداب ۳۱ (درحاشیه). 


1 


و 


ص ٩‏ س ۰۱۱ تغرب من لا وطان ۱ "۱ مطلم ‏ 

قطعه‌ای چپار بیتی است عده‌ای ندانسته بامبرالمژمنن علی‌بن:ابی طالب 
منسوب داشته‌اند. تعالبی تمام قطعه را از ابن و کینم تئیسی از شعرای شل 

و الجزبره میداند و مصراع ال را باين شکل ضبط میکند:: تفر ب علی 
اس له والتس‌الغنا (رجوع کنید بتتمة اليتیمه چاپ نگارنده.جاص 3۹)» 

س ۳ سطر 9‏ بردسیر از نواحتی جنوب غربی کرمان مرکز آن مشیز: بن‌کرمان و 
سعادت] باد سپرجان . 

ص۹۴.س ۰۷ نرماشیر ازبلوکات جنوب شرقی کرمان مایین بم و: بلوچستان در کن 
کویر » ریقان یا ریگان جزء این" بلوك است . ۱ 

ص۱۴ س ۸ شق" بم شق" بکسر شین وقاف مشداده بمعنی جانب وناخیه‌ایْست از" 
کوهستان . صاخب عقذالعلی (ص ۲ ازچاپ | قای عافری ) میگوبدکه : 
«کرمان را دوشق" نیباده اند : شق" شرقی بم است و شق غربی سیرجان» 
پس معلوم میشود کسه دراین کتاب هزجا از شق بم گفتگو بمیان ی آ ید 
غرض قسمت کوهستانی شرق کرمان است . 

ص۱۳ س۲۴ , بشکارد : ظاهر اً غرض ازاین ناحیه همین بشاگرد حالیه‌است که‌بلوك 
وسیمی‌است مابین لارستان وجاسك و بلوچستان ومرکز آن منوجان‌است 
مسلمین سابقاً این ناحیه را مر کز طایفهُ نیمه وحشی قفس (اکوچ ) 
میدانستند. ۱ 

ص۳٩:سن۳۳‏ وص۲۳ س٩‏ » عببداللاین عبداللهین غسان » هردو نسخه دراين مورد 
تحریف شده وصحیح عبدالْبن عبدالّین عتبان است که درسال ۲۳ هجری 
بیمراهی صهیل‌بن عدی 1 یشتر بلاذگرنسیری آن 


۱۱۸ 
احیه را گشودند( رجوع کنید بتو اریخ طبری و ابن الا بر در وق‌ایع 
سال ۲۳ .) 
ص۱۴ س۴ : عبیداللین زید » صحیح عبدالل‌بن بدیل است نواده ورقاه خزاعی که در 
۰ ۰ خلافت عمرین الخطاب قسمتی از کران‌را فتح نموده سپس ازآن راه 
بحدود طبس شتافته است . 
ص۱۴ س۱۳ , محل حقیقی آسویه بدست نیامد » راين قصبه‌ایست در جنوب ماهان 
دردامنهُ شمالی کوه هزار . 
۱۵ س۱۱ ۰ مژلف عقدالعلی (ص 1۸) گوید : «بستان سبرجانی میان ی 
۱ در بردسبر ودرنزهة : القلوب چنین | مده : «اهیر علی‌الیاس در او ( یعتی در 
بردسیر ) باغ سیرجانی‌ساخت که اکنون عمارتست وقاعه کوه هموساخت» 
ص۱۵ س۱۱ , از بعلیاباد تاشپر ( ظاهراً غرض بردسر بای نخت قدیم کرمان‌است) 
نیم فرسنگ بوده (عقدال‌لی ص )٩۳‏ . 
ص۱۷ س ۰۳۸ ابوالعلاه بکویه وتاجالقراء» ازاحوال ابوالعلاه بکویه اطلاعی‌بدست ‏ 
نیامد . محمدین ابراهیم درتاریخ سلاجقةٌ کر مان میگویدکه جمال‌الدین 
ابوالمعالی که مقتدای روز گار بود خون ایرانشاه را مباح کرد (رجوع شود 
ابضاً بحاشية صفحة ۲۱ از متن بدایع الا زان منقول از جامع التواریخ 
حسنی چاپ آقای ‌ ۳-1 مهدی بیانی ( ۱ 
|ماتاج الق اءشبم: ای‌نیست کهغ رض‌از اوهمان بر هان لد ین تاج الق ءمحمودبن 
حمزةین نصرکرمانی است که مختصری از شرح حال او در معجم الادباه 
باقوت ( ج۷ ص ۱۹۰ از چاپ فرنگ ) و در بغية الوعاة سیوطی ص۳۸۷ 
ج ۲ ص ۲۹۱ وطبقات القراء جزری و او ات کش ی اس 
در تفسیر ونحوه «ثل لباب التفاسیر وبرهان فی توجیه متشابه الق آن ودو 
کتاب ایجاز ونظای در تحو . 


باقوت گوید که او در دقت فیم وحسن استنباط از عجایب بود وهميشه در 


۱ات ۱ 

کر مان‌اقامت داشت وهیحگاه‌سفری نکرد وفاش بعد اژسنال ۵۰۰ تا 
اتفاق افتاده . ۱ 

ص ۱۸ س۲۴ , خناب بفتح خاء وتشدید نون قربه‌ای بوده است بین سیرجان و بم . 

ص ۱۸ س‌۲۵ , باغین موضعی است در جنوب غربی شهر کرمان برسر راه این شهر 
بسیرجان . ۱ 

ص۳۰ س ۲٩‏ , کیج » ظاهراً اي نکلمه درجمیم مواضم این کتاب باید با کاف عربی 
ضبط شود وان نام ناحیه‌ای بوده‌است ازمکران قدیم وهنوز نیز درقسمت 
غربی بلوچستان با کستان در مجاورت سرحد ایران ناحیه‌ای بهمین نام 
باقیست وا نرا در قدیم کیژ نیز میگفته اند . ۱ 

ص۳۳ س ۰۸ رود بار از پلوکات جنوبی کرمان است مابین جبرفت و بشاگرد ولاد . 
ونام دو قلعة خرق وعباسی از قلاع این بلوك در قسمت تاریخ کرمان زبدة 

التواریخ ابوالقاسم کاشی نیز بیمین شکل در ذ کر این واقعه | مده / رجوع 
کنید ایضا بتاریخ جهانگدای جوینی طبع مرحوم علامهٌ قزوینی ج ۲ 
ص ۲۱۲ ). ۱ 

ص۲۵ س ۲5 » کرمان رامصفی مدات پانرده سال درقبضةُ تصرف گرفت » .... وفات 
براق حاحب چنانکه درمتن اند بتار بخ بیستم دی‌الحجه یا دیالقعده 3 
سال 2۳۲ انفاق افتاده و ابتدای استیلای او بر کرمان نیز سال ۱٩‏ است 
( تاریخ سلاجقهُ کرمان ص ۰ ) بس اگرسال 1۱۹ و 7 کون 
بحساب بیاوریم باز از ابتدای استیلای براق بر کرمان تا وفات او چ‌ارده 
سال میشود نه بانزده سال بنا براین باید گقت که موّلف زا دراین مورد 
مسامحه میختصری دست داده بهر حال کسانی که دوره استبلای براق را 
بازده‌سال وابتدای استیلای اورا سال۱۲۱ دانسته‌اند دچارسپو کای شده(ند 


ص۲۷ س٩‏ » ر کن‌|لدین خواجه جوق ؛ در تواریخ دیگرمثل جهانگشای جوینی و 


ماهس 
گزید و لب ار و زد تارج وس شی نام پسر براق را 
تا ۱ بلقب پدرش قالغ 
سلطان ملقب ساخت وبپمین جهت رشیدالدین درجامع‌التو اریخ او را فقط 
۱ رک ن‌الدین قتلع سلطان ناهیده است . ۱ 
5 ص۳۷ س۷ » يك سال زمان حکومت او برداشت » درحقیقت هشت ماه از اواخر 
دی‌الحجه 1۳۲ تا ۲۸ شعبان 1۳۳ نه يك سال و این چنانکه مخفی تتت 
نوبت اول است از سلطنت قطب لین محمد برادر براق حاجب و عم 
رگرالدین خواحه . 
من ۷۵ س‌ه. قتل شیاء الملك و تیمور ملك ۶ در 
صال 1۳4 تفاق افتاده . 
ص۳5 س۱۰ تاریخم وزارت شرف الملك معین‌السدین زوزتی باز و از ۱ 
«الثواریخ سال 1۳۷ و بر گشتن ظافرالدین ظیر الملك بوزارت « در سال 
ت_ و 
صي۳۴.و۲۴۳ س۱۸ و۱۰ و۱۷ چاروك که درمتن بفلط چادوك چاپ‌شده ناما بادی 
کوچکی است در بلوگرفسنجان نزديك باغین درهفت فر سنگیمفرب‌شهر کرمان 
ِ وچپار فرسنگی بردسیر وهم امروز رودخانه‌ای بهمین نام ازبانغین‌میگذرد . 
:ص۲۳۱ ».برای شرح احوال ملك اسلام حمال‌الدرن ابر اهیم‌بن محمد السواملی 
الطییی (۷۰۰-۰۳۰) رجوع, کنید بحو اشی نفد الا زار و ماخذي که در 
۳ آ نجا نشان داده شدد ( ص 04۳ 94۸ ). 
ص۱ ۳ س۷ , خواجگان اعراب جمال‌الدین عبداللطیف و موفق‌الدین وفغرالدین و 
قاسم‌ین التر کی و قاسم‌ین السامری معلوم نشد چه‌کسانی بوده‌اند همچنین 
"...از احوال تاجالدیین خوافی و خواجه‌سدید الدین و خواجه جمال ۷1 
2 ۱ اببری که دردو سه سطر بعد ناع ایشان بمبان یآ ید اطلاعانی بدست نیامد 
جزآنچه بعد ها خود مزلف داجع ببعضی از اه یشان در همین کتاب مینویسد, 


۱۲۷ مد 

ص۶۱ س ۳٩‏ ۰ شپابالدین فضل‌اله‌بن‌حسین تورانیشتی بزدی‌که اورا بفتهُ صاحب 
مجمل فصیح خوافی قتلغ ترکان درسال! 1۵" ازشیراز برای‌تدریس درمدرسةٌ 
ت رکانی که خود بنای] نرا درهمان سال باتماع رسانده بود خواست از اجله 
فضلای آن‌عصر بوده واوبنج‌سال بعددر کر مان‌وفات یافته.وی‌پدر سه پسر است 
بنام مجدالدین عبدالرحمن (س19 از متن) و تاج الدین عبدالة (ایضا) "و 
صدرالدینعبدالعزیز ویکی از نوادگان اوشپاب! لدین فضل‌الهنانی‌سمی‌جدش 
پسرمیجدالدین‌عبدا لرحمن است که مولف <ذکر او رانیز درصفحفا"اهیآورد. 
شاب لد ین فضلاله تورانیشتیجد این خاندان از طرف دختر جد عماد الاسلام 
عبدالرحیم بن عبدالعزیزبن محمودسدیدی زوزنیاست وما عنقریب باحوال 
خاندان سدیدی زوزنی اشاره خواهیم کرد . برای شرح‌حال مفصلترخاندان 
تورانیشتی رجوع کنیدبحواشی‌شد الا زار (س۱۹۱-۱۹۰) وماخذ مذکور 
درآ نجا جدول ذیل اولاد شپاب الدین فضل‌اله تورانیشتی ورابطةٌ قرابت 

ایشان را با خاندان قضاة سدیدی زوزنی میرساند . 


محمودین محمد زودای شپاب| لد ین فضل له تورانیشتی 
(متوفی 5۳) (متوفی ۳۱) 


۱ 


۱ ۱ 
شپاب | لدینع.د العز یز -د دختر مجدا لدینءبدا ار حمن تاج لدین عید ال صد رالد ین عبدا لهز یز 


| بوالمظفر عمادالاسلام عبدا لررحیم شپاب الدین فض‌اله نی برهان| لدین عبدالمومن کمال‌الدین 
۱ 
عمادالدین عبدا لسلام ر کن‌الدین صلیمان نظامالدین 


صدرالدین عبدالهءز یز تاج‌الد بن عبداله 


۲ 

6۳ س۳ , این تطعه که در مدح سلطان حصر انشاء فرموده » از سیاق ابیات چنین 
و ای هه رای امن شلک تال محبه 
ایوبی ( 22۱۰ ۳۵ ) که در سال 1۲7 در نتیجهُ صلحی بیت المتدس را 
بفردريك دوم امپراطور آ لمان واگذاشت فرستاده و اورا دراینحرکت که 
باعث ماندن ان شپر در دست عیسویان در مدت هجده سال گردید ملامت 
کرده » برای تفصیل این واقعه رجوع شود بمقاله‌ای که نگارنده تحت 
عنو ان : «چگو نه يك نفر ایراای درجنگهای صلیبی فرمانده جنگ و واسطه 
صلح بود* در مجلهٌ اطلاعات ماهانه شمار؛ سوم از سال دوم بتاریخ خرداد 

۸ نوشته است . 

۱ ص ۴۳ س ۰۱۷ تاج‌الدین سدیدی زوزنی ؛ تاجالدین ابوالمفاخرمحمدبن ابی‌القاسم 
محمود بن ابیعبداله محمد بن علی بن حسین بن یوسف طرازی سدیدی 
زوزنی که بسال 111 وفات یافته ( مجمل فسیح خوافی ) از فقیای مشهور 

" حنفیه است و او ملف کتابی است در فروع بنام ملتقی البحار ( الجواهر 
المضيثة ج۲ ص۳۲ و کشفالظنون) . 
اما تاج‌الدین زوز نی‌را پسری‌بوده‌است بنام‌شماب‌الدینعبدالعزیز (الجواهر 
المضیثه‌ج اص۳۲۱) که دختر شهاب الدین فضل‌الله تورانیشتی را درعقدخود 
داشته واز او پسریآورده است که همان عم‌ادالاسلام ابوالفضل عبدالرحیم 
قاضی کرمان است و این شخص اخبر در سال ۷۲۹ بتصریح ضبح خوافی 
وفات کرده است . 
ِ ۴۴ س۳۰ ۰ عزالدین کیشی ؛ وفات او را صاحب مجمل فصیح در سال 1٩۲‏ در 
کرمان نوشته است . 
ص۴۳ س‌۳۵ ۰ برای شرح حال برهان‌الدین باخرزی و پدرش سیف‌الدین رجوع 
کنید بحواشی کتاب شد از ار ۱۲۲-۲۱ . 
ص ۴۴ س ۰ تاج‌الحق و الدین تاج‌الشریعه و برهان‌الحق برهان‌الشریعه » غرض 


-۱۲۳- 
از تاج الشریعه ابو عبدالة عمر بن صدر الشریعه محمود هحبوبی حنفی 
بخارائی است که با برادرش برهان‌الشریعه در سال ۷۳" بکرمان آ مدند 
و بدستور فتلغ ترکان بتدرس در مدرسُ قطبیه منصوب گردیدند ۰ تاج 
الشریعه بنا برنوشتة فصیح خوافی دربیست ویکم ربیع‌الثانی از سال ۷۰۹ 
در کرمان وفات یافت . ذکر برهان الشریمه در صفحد ۵۸ از متن نیز 

۹۹ است . ۱ 

ص ۴۴ س ۰٩‏ شیخ صلاح‌الدین حسن بلغاری از مشاهیر متصو فه است » وی اصلا" 
ازمردم تخجوان آ ذربایجان ن بوده ولی بعلت طول اقامت درشهر بلفار( قریب 
ش ال ) ببلغاری شهرت یافته » وی بعد ها ازآن شهر ببخار| گریخت 
و در 7۷۲ بکرمان منتقل شد ودرجمادی‌الاولی از سال ۱۹۸ این شهر را 
ترلك گفت وبتبریز رفت و در همان سال در تبریز بسنی قریب بنود و پنج 
وفات کرد ور | نذا مدفون وقبرش «زاز فر بان کر دای 

ص۴۴ س۳٩‏ ۰ مقصود از ظپی‌الدین حنفی معلوم نشه » شاید غرض ازاو ظیبرالدین 
ابوالمظفر محمد بن عمربن محمد نوحآ بادی بخارالی (2۱7 - 21۸) از 
اجل علمای حنفیه باشدکه مدتی نیز در مدرسة مستنصريهةٌ بفداد تدرپس 
میکرده (رجوع‌کنید بالجواهرالمضیثه ۲ ص ۱۰۶ والفواندالبپیه‌س۱۸۳ 

۰ . وکشف‌الظنون در یل کتابکشف‌الا بهام). 

اما حافظ الدین نسة ی که د کر او در و بعد می آ ید همان | بوالیر کات 
حافظالدینعبدالّبن احمد بن محمود نسفی ازمشاهیر فقهای حنفیه است که 
درماهز یم‌الا ول از سال۷۰۱درشپر ابذج وفات بافته و او صاحب مولفات 
مشموره است (برای شرح حالش رجوع کنید بالجواهر المضیثه ج۱ص*۲۷. 
۱ والدررالکامنه ج۲ ص۲2۷ و الفوائدالبپیه ص ۱۰۲-۱۰۱ . 

ص۴۳ س ۰۲٩‏ بواءالدین حویزی معلوم نشدکیست؟  .‏ 


ص ۲۳۵ س ٩‏ 6 بعرای مختصری از احوال و اشعار رفیع ی متوفی در 


-۱۲۶- 
دی‌القعده‌سال۷۲"رجوع کنید بتاریخ‌گزیده ص ۸۱۸ ومجمع القصحاء ج۱ 
ص۲۳۶ و هفت‌افليم در ذیل‌زنجان (قلیم چپارم) ۰ 

ص ۴۵ س ۰۲۳ از آ نجا متوجه دهلی شد و مدات ده سال موقوف وار در کوشکی 
بماند » اگر چه درمتن ءدت ده سال دارد ولی در جامم‌التواریخ رشیدی 
( ص ۰۵۲ از چاپ بلوشه) این مدت را «قریب بانزده سال» مینویسد و از 
شرحیکه ذیلا" بیاید معلوم خواهدشد که حق با ملف جامعالتواريخ است. 
تاریخ حر کت سلطان حجاج از کرمان بسیستان وازا نجا ببند درست‌معین 
نیست . امرمسلم اینست که اومدتی بعد ازسال11۸ که درآن سالاین‌پادشاه 

در رکاب اباقا درخر اسان با براق جنگیده ( رجوع کنید بصفحة 47 - 4۷ 
ازمتن) از کرمان بعزم سیستان وهندوستان برون رفته است . 
مولف تاریح سیستان در ذیل تاریخ سالی که بدرستی ته‌ریح نشده درضمن 
وقیع 1 ازسنوات 21۷۳ ۱۷۵ چنن هینوسند: «آمدن ساطان‌مظفرالدین 
حجاج از کرمان و التجا ساختن بخدمت خداوند ملك معظم نصیرالحق 
والدین و يك سال‌درسیستان مقام کردن و اعزاز و اکرام درحق او فرمودن 

«و باستبداد رأی عزیمت هندوستان کردن و رفتن هم دربن سال ؟ . 
بلافاصله مولف‌تار ینز بور از مدن اباقا ببرات گفتگومیکند وجون آمدن 
ین‌پادشاه ببرات چنانکه ازمنابع دیگر میدانیم بسال۷تفاق افتادء پس 
مسلماً آمدن سلطان مظفرالدین حجاج يك سال قبل از این واقعه یعنی 
در ۱۷۵ رخ داده بودهو از آنجا که برگشتن و مردن او در راه بتصریح 
سمطالعلی در دی‌الحجه ۹۰ صورت گرفته پس فاصلهُ بن دفتن او از 
سیستان ببند و باز آمدنش همان پانزده سال با قریب بآن میشود و این 
مدت مطابق است با قول خواجه رشیدالدین در جامعالتواریخ که نزديك 
نج سال با قول صاحب سمطالعلی‌فرق دارد . مژلف سمطالعلی اقامت آن 
سلطان را در سیستان شش ماه و صاحب این قسمت از تاریخ سیستان يك 


۳۷۹ 6 

سال نوشته‌اند. ظاهراً قول این‌مورخ نانی‌که خود اهل سیستان وبا سلطان 

حجاج‌معاصر بوده صحیح تر بنظر میرسد . 
در جامم التواریخ مذکور است که حجاج بجانب هندوستان توجه نمود و 
بسلطان شمسا لدین‌دهلی استیمان‌جست؟ . این ببان‌خطاست‌زیرا که سلطان 
شمس‌الدین ایلتتمش موس سلسله مم‌اليك شمسنیه در ۱۳۳ وفات یافته 
بوده و کسی‌که از فرزندان او در تاریخ پناه بردن سلطان حجاج بدهلی 
درآ نجا سلطنت میکرده سلطان غیات‌الدین بلبن (4- 2۰) پنجمن 

" جانشان سلطان شمس‌الدین است . 

مراجعت سلطان حجاج در عپد سلطان حلال‌الدین ابوالمظفر فروز شاه 
خلجی (2۸۷ - 145) از امرای معزالدینکیقباد (1۸0 - 0۸۷) که بجای 


مخدوم‌خود بسلطنت دهلی نشسته بوده‌صورت گر فته ومژ لف‌سمط العلی‌صر ییا 3 


درهمین صفحٌ 4٩‏ میگوید: «چون سلطان جلال‌الدین ابوالمظفر خلج که 
در بارگاه سلطان دهلی میان او و حجاج سلطان فاعدهُ ودادی تمهید 
پذیرفته بود سلطان گشت او را بنواخت وبا لشکر وپیلان مراکب و کتالب 
وطبل ... بکرمان متوجه گردانید »۰ غرض در این عبارت ازساطان دهلی 
همان معزالدین کیقباد است که جلالالدین فیروز شاه خلح ابتدا از ارا 
و عارض مالك او بوده . 
درمتن‌چابی‌ما درهمین صفحهٌ *دوسقط رخ‌داده‌یک یآ نکه درسطر ۲۳ بمد 
از کلم سلطان لقب او « جللالالدین» افتاده دیگر آ نکه درسطر ۲۵ بعد 
از عبارت « پذبرفته بود سلطان » کلم «گشت» ساقط شده و ما در غلطنامه 
۱ این هردو سقط را تهحیح کرده‌ايم ۱ 

ص ۳٩‏ س ۳٩‏ بکر بدو فتح‌که املی اءروزی آن بپکراست نام شهری است در 

ولایت سند برروی این شط در ناحيهٌ شکارپور . ۱ 


ص هس ۰۱۷ و هم درین سال ... ظاهراً بعنی سال 0۷ که سال اوال سلطنت 


سا۱۲ب 
سیف‌الدین نصرت (1۷0 - )0۸٩‏ از امرای هرموز است‌که در همین سنه 
بجای پدرش ر کن‌الدین محمود قلباتی‌مشهور بامارت نشست وبعد ازمواجه 
شدن با مخالفت دو برادز خود قطب‌الدین نهمتن ومعزالدین بولاد بامادر 
خویش بسلطان جلالالدین سیورغتمش و ترکان خاتون پناه جست وکمی 
بعد بیاری آیشان بامارت‌هرموز باز گشت . نام مادر او را تیشرا جعم‌رزم1 
بنقل از شاهنامةٌ سلاطن هرموز یا شاهنامة تورانشاهی بی‌بی بانك (ظاعرا 
بی‌بی بانوك) نوشته (رجوع کنید بسفرناهه ججم‌دزی[ مر0ع۳ صفحهٌ ۱5۹) 
ص ۵۷ س۱۳ - ملك جللالالدین‌بن احمد مخلصالملك سمنانی نواد امبرضیاء‌الدین 
از ملازمان سلطان محمد خوارزمشاه از اوانی که ارغون خان درحکومت 
خراسان دسر کی یت او وال شوه رورس از نک خراجه 
شمس الدین محمد صاحبدیوان جوینی درتاریخ چپارم شعبان ۱۸۳ بتحريك 
امبر بوقاچینگسانگ امبرالا مراءارغون بقتل رسید «لك جلال‌الدین سمت 
وزارت این ایلخان را یافت و برادرش ملك شرف‌الدین محمد بن احمد 
درسال1۸۷صاحب دیوان عراق‌گردید لیکن دولت‌این‌دو برادر که بستگی 
کلی با بوقا داشتند پس از آ نکه کوکب عزت این امبر رو بافول گذاشت 
و سعد الدولهٌ بیود بوزارت ارغون رسید دوای نکرد . سعدالدوله امیر 
بوقا را در ۲۱ دیالحجه 2۸۷ بقتل رساند و ملك حلال‌الدین و برادرش. 
ملك شرف‌الدین از کار بر کنار شدند. ارغون باغوای سعدالدوله ملك 
جلال الدین سمنانی را هم در تاریخ ۸ رجب 71۸۸ کشت و برادرش 
شرف‌الدین را بجمت بقایای بغداد بحبس انداخت » قطعةٌ ذیل را یکی ا 
۱ شعرا درتاریخ قتل ملك جلال‌الدین سمنانی گفته است : 5 
خدا بکان وزیران مك جلال‌الدین که آستانة او بود قبلهُ که و مه 


وزیر عالم عادل که بود همواره ۱ ز کلك لاغر او بپلوی حران قر به 


۳۳۹ 


بسال شه‌صد و هشناد وهشت ازهجرت فتاد در همه کاری هز ار سیم 9 


ص۷۱ سه - کشم ؟ درست مقصود از این کامه معلوم نشد. شاید غرض ازآن حزبره 
معروف قشم باشد یا اینکه بکوئیم معنی عبارت اینست که من بنده مأمور - 
کشیدن مالم اگرچه این معنی بعید بنظرمیرسد . ۱ 

ص ۵٩‏ سطر آ خر - فخرالدین خواجه محمد جوینی و ؛ رادرش علی ابراهیم » 
فخ رالدین ابواحمد محمدین ابراهیم چو نی خدا شاهی چنانکه ابنالموطی"" 
در مچمعالا داب خود مینویسد از بزرگان روزگار و از خاندانی قدیمی " 
است» وی درخدمت عطا ملك جوینی برادرخواجه شمس‌الدین صاحبدبو ان 
بمشاغل بز ۲ گ رسیده و ازخود مجموعه های ادبی ومصنفات مقیده بیاد کار 
گذاشته مانند کتاب "حق‌البواقیت وغیره , تاریخ وفات او بدست نیامد . 

ص۱٩‏ س(۰ - قالیس در نسخه استانبول قانش ؛ معلوم نشد غرض از این کلمه چیست 
شارت ریت هیا وهای شب سار که بار کات ووفتان سا 

ص۳٩‏ س ۸ - مسعود سر مك رکن الدین محمود قلهانی , چنانکه اما گنتیم 

۱ ملك سیف الدین نصرت ‏ بعد از فوت پدرش ر کن‌الدین محمود قلباتی از 

دست دو برادر خود قطب‌الدین تهمتن و معزالدین فولاد بکرمان گریخت 
ولی‌کمی بعد بیاری سلطان جلالالدین سیورغتمش ومادر او ترکان خانون 
بامارت هرموز باز کشت : 
چندی بعد قطب‌الدین تهمتن بهمدستی‌امیری سیف‌الدین ابو تس نام بپرموز 
تاخت و درمحل ده نو سیف‌الدین نصرت زا شکه یت داد و او بندر لافت 
در <ز بره قشم گر بت . 
مدتی نگذشت که مابین دوفاتح یعنی‌قطب‌الدین تهمتن وسیف‌الدین ابوبکر 
چم خورد و سیفالدین ابوبکر قطب الدین را کشت . مردم هرموز 


سیف‌الدین نصرت را از قشم بهرموز خواستند و سیف‌الدین ابوبکر را از 


۸ ام 
نجا راندند لیکن برادردوم‌سیف لین تهمتن‌یعنی رکرنالدین‌مسعود برادز 
را با زن ودوخواهرش در 1۸٩‏ بندر کشت وخود امير هرموز گردید ودر 
اين توطّه برادر سوم مسعود تر کانشاه نیز باوی همدستی داشت . 
ص ٩٩‏ س ٩‏ - بعد از اين قطعه نسخة استانبول این عبارات را اضافه دارد : 
«دو اضا من نف ات سیحر کلامه فی‌حق‌المصنف ۳ 


بکر هثر که پرده نشین ضمیر تست هوش وخرد زخلق بکابین گرفته است 
از معجز بلاغت : ط-رز سخنوری ‏ کك شکر نثار تو شیرین گرفته است 


ص۷۵ س۱۴ - نظامالدین وجیه‌الاسلام یحیی, وی پسرخواجه وجیه‌الدین زنگی‌بن 
خواجه عزالدین ابوالطیب طاهر بن فربومدی خر اسانی است که 
مدانی نیابت امروز نوروز را درخراسان داشته و بالا خزم پس از قتل اهیر 
مزبور بدستور غازان خان در عاشورای سال ۷۰۲ در قری بوزا قاج از 
توابع هشترود آذربایجان بقتل رسیده است (برای احوال او . خاندانش 
رجوع کنید بمجلة یادگار سال پنجم شماره های * - ۷ و ۸ ٩-‏ و تاریخ 
مبارلك غازانی چاپ یان صفحات ۲۰و ۳۲و۱۰ و ۱6۰ ۰۱۶۱) 

م۷۵ س‌ج٩‏ - ایلجیان فرستاده بجانب هرموز ؛ چنانکه سابقاً گفتيم رکن‌الدین 
مسعود بن محه‌ود در سال ۱۸۹ پس از قتل‌برادر خود سبف‌الدین نصرت 

بامارت هرموز نشست لیکن چون ظالم و بد سيرت بود بزودی فردم از 

دست او بتنگ آ هدند وبا یکی از غلامان سیفالدین نصرت که بهلالدین 

ایاز نام و بعلت انتسابش بسیف‌الدین نصرت مشپور بایاز سیفین بودهمدست 

شدند ر از قلهات که مقر حکومت او بود با لشکریانی بر سر مسود 

تاختند ومسعود را شکست دادند و او درسال 1*۲ بکرمان گریخت ودر 

آنجا يامد برگشتن بسلطنت ایام را بسرهیبرد . 

اگرچه مژلف سمط العلی در باب وقایم بعد از شکست رکن‌الدین مسعود 


۷4 ات 

سا کت است لیکن وضاف (س۲۹۰ - )۲٩۷‏ میگو بدکه‌مسفوددرسال ٩٩‏ 
ازسیورغتمش لشکری گر فتو بهاءالدین ایاز را از هرموز بیرون راند وایاز 
بجزیره کیش بیناه ملك.اسللام شیخ جمال الدین طیبی رفت ,و مك اسللام 
پس ازمدتی پذیرائی کامل از وی سباغیانی باو داد و بپاءالدین ایاز پیاری 
آن لشکر رکن‌الدین مسعود را مغلوب و بطرف جزیرة جرون ( هرموز 
حالیه) ولارلك منبز) ساخت. مسعود چون فهمید که جز بر کیش ازمحافظین 
خالی‌است غفلة" ۳ نجا حمله برد ومقدار ثیری پول طلا وابریشم و ائمشه 
متعلق بملك اسللام را غارت نمود لیکن با تماع دست و پائی‌که کرد دیکر 
بسلطنت هرموز نرسید و بکرمان برگت و پس از هدتی در سیرجان 
جان ار 
ص۷۵ سه - سیر امون » در وصاف (ص ۲۹۶) نام اين شخص شیرامون 
بچاپ رسیده . .. ِ- ۱ 

ص ۷۲ س ٩‏ - برای داستان و شرح جال محمد ایداجی رجوع شود بتاریج وصاف 
صفحه ۲۹۳ - ۲۹۶ وحواشی ترجمهٌ محاسن اصفهان ضفحة اش 

ص ۷۲ س ۱٩‏ - - برقلمه رفتند , درتاریخ وصاف (س ۲۹4) نام این 2 قلعه «گنبد گنج» 
دح شتو 

ص۱۷ س ۴ کوشك زر ؛ چون قتل پادشاه خانون که در شعبان 2۹۶ اتفاق افتا.ه 

(وصاف ص ۲۹5 بتصریح رشیدالدین ( جامع التو اریخ چاب بلوشه ۵۰۶ ) 

در بین‌راه اصفهان وشیراز بوده پس‌بقین میشودکه غرض از این کوشك‌زر 
(یاقه‌رزر بتعبیر وصاف)همان‌منز ل‌کوشك‌زر در شمال‌غرب ی سپاس در بلوك 
سرحدچپارناحیُفارس است که[ نراامروز کوشاگزردمیگویند (رجوعکنید 
بفارس نامه ناصری صفححة ۲۲۰ جلددوع) ومسکین که درسطر ۱۲ از همین 
صفحه ود هردو نسخه سای ما بهمین صورت است ظاهرا مشکین بوده. 
۳ مجمل فیح خوافی آنرا «قریة مشك از توابع قعر زر ؟ میخواند 


ی 
. مولف تاریخ وصاف (س ۲۹۵ .گوید : «یکی از رسائیق‌آن حوالی چند 
درهم قرض کرد و او را شرط سل و تکفینی بجای‌آورد» . 
ص۸۰ س۳۰ - مخلص الملك ملك شرفالدین سمنانی » چن‌انکه سابقاً کفتیم 
سعدالد وله پبود پس از | نکه در نیالْحجة 1۸۷ اهیر بوقارا تقتل رسانید 
ملك شرف الدن سمنانی برادر ملك جلال‌الدین ساحیدیوان را ببپ‌انة 
مال بفداد بحیش انداخت . 
بعد از مر گ ارغون وقتل‌سعدالدوله درسال 1۹۰ ملك شرف‌الدین سمنا 
دزی فز وال سات عانعن ها سا یرای رنه ایک 
کمی بعد معزول ودر 71۹۵ کشته شد . 
ص۸۱ س۱۷ - قاض ی فخرالدین هرات » عرض از این شخص فاضی‌القضاة فخرالدین 
ابوالفضل عبداله بن شمس‌الدین محمد بن عبداله پی‌اری از مردم ببار 
قومس ( بین بسطام و سبزوار ) است‌که از بزرگان فضللا و فسحاء بوده 
و جد اعلای او عبدالله نیز سمت قضای هرات را داشته است . 
خواجه شمس‌الدین صاحبدیوان‌جوینی کمال توجه را بحال او داشت و او 
۱ را سمت فاضیالقضانی خراسان داد ودر سال ۷۱ بنیابت خود بخراسان 
فرستاد . در فسمت زبدةالتواریخ ابو اقا م کاشی شرح ذیل دز باب احوال 
قاضی فخرالدین وعاقبت کار او مندرج است که ما بعلت تفمیل وأغعنت انر| 
در اینجا ذیلا تقل ميکنيم : 
«غازان خان بجمت محافظت موال فاضی‌فخر الدینیاری رافرستاد که‌برای و ۱ 
تدبیر و شهامت و کفایت عدیل و نظیر ندابشت وبکمال براعت و وفور بلاغت 
و فصاحت و تزیین و تحسین مقالات عالم موصوف بود و انشاه و رسائل او 
در اطراف ءالم مشپور و معروف ۰ مکتوبات تازی و پارسی او جامعی بود 
مدحون از نکت حکمت وح-ن غزارت و بلافت و فصاحت » جمع کرده 


۱۳۱ . 
میان ایجاز واعجاز » اندا لفظ بسیارهمانی چنانکه هرفاضل وعالع که | نرا 
مطالعه کردی انگشت تعجب در دندان تحیرگرفتی ..قاضی فخرالدین 
بروفق استدعاء غازان خان جلاه وطن و ترك مسکن کرده و نیکو دانسته 
که هیچ ستاره را شرف درخانهة خویش نبناشد » از حضرت پادشاه التماس 
معافیت کرد که در کوش زاوية با توشة بنشیند » پادشاه او را برسم 
نیابت وزارت خود بتاریج 1 و تسعین و شتمائه حکرمان فرستاد با 
افضلالدین پسرش که باصفر سن افضل عصر و اکمل دهر بود ۳ جمم 
میان ایمائی و بونانی یگانه و منفرد واز طرف مادر نسبت او بشچاعالدین 
ابوالقاسم میکشید , قضا واوقاف کرمان بوی ارزانی داشت ویدر و پسر باندك 
زمانی کار مالك‌منقلب و مطرب کرمان‌ضبط کردند ودردوسه‌سال اموال بسیار 
و خاصه جمع. و.درنمان وتسعین اورا با تراکمة کرمان که لشکریان‌آن 
طرفند وحشتی افتاد » بسبب آن متوجه حضرت شازان خان شد و بشرف 
مثول بارگاه پادشاه مشرف گشت و کیفیت|حوال کرمان بشرح وبسط عرض 
داشت . غازان خان او را نواخته بانواع سیور غامیشی مخصوص کرده با 
برلیغها و پایزه های گوناگون او را بازگردانید بعد ما که کرمان رابچند 
باوك کرد وهمه بقاضی سپرد و سلاطین و عمال کرمان را معزول کرد.قاضی" 
از در گاه پادشاه یکشنبه بیست و هشتم محرم 1۹٩‏ با کرم‌ان رسیدا و 
محمود شاه وملکشاه در اردو نبودند ؛ قاضی ایشان را از بادشاه بخواست . 
ومرسوم محمود شاه تعیین کرد وفراغ خاطر اوجسته اورا بیاورد وهمچنین 
یولکشاه نواد ترکان با هم مصاحب بودند وقاضی بعلت درد بای مریض و 
مبتلی بود وایشان را نصفالقیای بیش نتوانست‌کرد وایشان را تصور أ نکه 
قاضی ایشان را وزن وقدری نمی‌نهد » ازغبن وغصهُ این سودا دائماً مپجور 


۱ - در تاریخ وصاف ( ص ۲1 ) : در هفتم ربیم الاول سنه 144 


و 
وامتشکی .بو دنن چون بحدوه کرنمان زسیدند بقریهٌ رفسنجان سیبکشاه 
[ کذا ] برادر یولکشاء وحسنشاه با جملاٌاقارب استقبال کردند ‏ بعد از 
مغانقه وملامسه ومصافحه بانفاق بگُوشةٌ خلوت ساختند ودرد دل وشکایت 
روزگار باز هیگفتندمحمود شاه نفسم‌ای حزین از جگر غمین برمیکشید 
و بر پرادران وحواشی ابراد میکردکه پدران ما این ولایت بشمشب تیز 
و زحمت و ستیزگرفته‌اند واکنون قاضی فخرالدین بیاریآ مد وما را بکلی 
چون تقویم ازکار انداخت و ازجاه ومرتبه میمل و معطل کرده و ایالت و 
قب‌و بسط وخل وعقدکرهان برخود, وقف وحکومت جماهٌ ولایت کرمان 
با قیسَه قدزت و تصرف او دادند و بعد از اختلال حال ما حاکم و قبرمان 
مطلق شدند و ما شهزادگان چونآ لت عنین آ مد شدی بی فایده ميکنيم تا 
عاقبت بقصد قاضی همه متفق|للفظ شدند . نیکبای شحنه پسر الجو نوبان و 
تیموز بوقا اهب لشکر مفول و سواد ایلجیان و محصلان در حال بيك بار 
استقبال قاضی کردند و او را با اعزاز و اکرام هرچه تمامتر درمی‌ان‌کله و 
آذین نبکو بشپردر آوردند . محمود شاه ببپانةٌ خانه ازایشان‌تخلف نموده 
از زمر تر کمانان سواری چند با سلاح و سلب تمام استقبال محمود شاه 
کردند وچون اورا نیافتند ازخر اسانیان که خدم وحشم فاضی بودند تقتیش 
حال محمود شاء میکردند ‏ گفتند او زن ما شذه است بر آنکه آزرده و 
داخسته شدند( گذا؟) . قاضی"چون بشپر رسید ازمقاسات مر احل ومقامات 
. . مناژل‌فرضودهوییابانهای‌فبلك پیموده آسوده‌وازآن‌زوی که بطر ازعلوم معلرز 
بود. و بشکوه جاه وحکومت مبرز از بالای لاه کبربا ونخوت دم میزد و 
خصمان و معاندان دندان غ۶برت‌و حسر ۳ برهم می خاییدند. نیکبای شحنه 
.طویی‌کرده بود وهمة بزر گان کرمان را حاضرکرده بعد از هشت روز از 
ورود قاضی » ومحمود شاه دراثنای مستی:از سر تبوردرشتی مینمود اورا 
گفت‌قیدوجیس تومستازمانطفاء نواگرفتن است . محمود شاه بترسید و گفت 


سر ور 5 
امیر حاکم است و دز نیمقب خودرا مست طافح ساخته از مان مجلی 
عطفه کرد و پیش ترکمانان بهای های بگریست که این جماعت بعد 
ازاختلال حال وعدم مال درخون ما سعی مینمایند وپیش زا نکه معاندان 
شام خورند او چاشت خورد در همان شب نیکبای را بگرفننت و قاضی 
فخرالدین هرات را با دو بسرخلف و داماد وانباع و اشاع‌گرفته در قید 
و بندا وردند » قاضی خواست که انگشت نمای جهانیان شود دستگیرعوام 
آمد # هرچند بنکیات جهان دیده ور بود و بحوادث وفایع زمان ... 
بقضای | سمانی رضا داد ودانست که پير اه خردمندان درحوادث وبلا صبر 
است. . روز ز دیگر بامداد فاضی را | بانواع عذلببب‌ای شدید معذب داشتند. 
بآخر همه او را الزام‌کردند که کاغذی بگناه کاری بازده که تو هزم و . :" 
خائن بوده . قاضی از یم جان کاغگناه کاری بداد ,آنگه او را و دو سر 
افضل‌الدین وپسر دیگر ۱ درشب یکشنبه شانردهمرییملآخر ۹ 
وصدکس ازمتعلقان ونزدیکان همه را بکشتند. فاضی التمانی عافتی کرده 
بودکه در گوشة بنشیند اما تقیم آظفار قضا فا هکس ره 
« خائمت کار قاضی و عاقبت مآل حال اوکه از تصاریف روزگار ترسان و 
هراسان بود هم قدل بود . قاضی عمری بخویشتن داری سیر دآخرالا مر 
مباشر اعمال‌کرمان شد ‏ تعظیم او بیش ازملك کرمان بود » فاضی هرروز 
کف تی که امسال از دنیا تب سرام نمود و دست طلب وسعی تعب ازو 
کوتاء و بکار آخرت مشفول بسد ازآآن سالك و ناسك شوم و بزبارت قر*: 
نمی و ولی قیام مایم و بيك بار عابد و زاهد وچون عنکبوت گوشه نشین 
ومثل کمان گوشه گیرم » این وصد چندین | پات امید وتمنای سودای هوی ‏ 
از کتاپب خیال خویش برمیخواند ونفس اماره اورا بتسویف وا میداشت 7 
ٍ م درآن امید انقراض عمرخویش ونبایت امل بدید؟ . 


۱- نام این سر در تاریخ وصاف (س ۲( «خسرو> یادشده 
۳ در تاریخ وصاف : بنجشنبه پیست وهفتم ربوم الاخم 


-۱۳6- 
۸۴س ۱ و امیر ترتای و هردوداق » درتاریخ و صاف ( ص ۳۶۲ ) در اين مورد 
نی ۳ مده : « درین وقت غازان امرا پقتامود وستای و هرقداق را با دو 
تومان لشکرا نجا فرستاد . وه یه تست که غرص از دوسرداری که غازان 
بس رکو بی نوروز بخراسان فرستاد اولی‌امیر سو نتای معروف ودیگرهرقداق 
(هورقداق) سردار مشبور دیگر اوست ولی معلوم نشدکه در دو نسخه‌ای 
از سمطالعلی که دردست ماست‌چرا اسای ایشان باین املا نوشته شده » با 
" سهو ازنساخ است ویا این اسامی را درآن تاریخ درک رمان‌مردمباینشکل 
شنیده بوده و تلفظ هیکرده اند . 
ص۸۴.س۴..- منغانی ظاهرا صحیح میغانی باشد منسوب بمیغان از بلاد قدیم سیستان 
۱ < که اهروز جزء قائنات در شمال غربی آبادی «نه» قرار دارد . 
ص۸۴س۱۲ » جوتی واسط » درهر دونسخهُ اساس چنین است ولی ممح ی نام جوتی 
درحدود واسط بدست ۳۳ , باحتمال کلی غرض ازاین‌محل همان جوخی 
۱ (جوخا) از توابم واظ است که غازان در سال ۹۸ از آن راه بعراق عرب 
رفت (الحوادث الجامعه س )4٩۷‏ واین همان محلیاست که | نرا رشید - 
۱ الدین در تاریخ مبارك غازانی بنام مرغزار جوقین ضبط کرده ( رجوع کنید 
بچاپ یان صفحات ۱۲۱و ۱۲۳و ۱4۳) . 
ص۱۷۸ » شهر و قلعه را حصارگرفتند ... در باب واقعةٌ محاصرء و فتح‌کرمان در 
زیدة الوا بخ ابوالقاسم کاشی خن | هم ۲ 
تمجمود شاه و سیب‌کشاه وحسنشاه بعه از اثلدت فتنه و انبعات شر وشور 
باتفاق بکدیگر حصارشهر وقلعة کوه عمارت کردند وخودرا درسعی‌مشکور 
بنذاشتند و رنود وعوام شهر برخود جمم کرد ند و زاد ودخیره بالا رانک 
سیر ومدداستند که سر ومال و خاندان پیکبارگی ناچیز خواهد شد . | واز؛... 


این حادثه در يك هفته بدور و نزدیک رسید و امبر جلالالدین شاه بسر 


وان 

قاضی فخرالدین۱ که خلف سلف و او فرزندان‌بود وحق‌تعالی‌اورا صوزت 
خوب و سرت محبوب داده بود چجون این خبر بوی زسید در فصاص خون 
" پدر سعی واحتم‌ادنمود» در روزجمعه پیست وهشتم ربیع‌الأخرجلال‌الدین 
شاه مصاحب شحنهُ فارس و شبراز امیرسداق با لشکری بزرگ از تازیک و 
ترك بقصاص پدر وبرادران از پارس روان شد با چریکی ازشول وتر کمان 
و ازجانب عراق شحنهُ اصفهان امیر خرمنجی با لشکر لوز؟ و حشم کرد 
روان شد غرم جمادی ال خره و با فول لشکرها تیمور بوقا امیر هزارء 
مفول که شجاع و دلاور بوده و شهر بردسیر را از شوب و فتنه محافظت 
مینمود و راهای‌کرهان ازهمهُ جوانب بیشتری مظان اخطار ارباب اسفار 
و محل دزد و عیار و اد غبر دی‌زرع که خیال هرزه گرد دزد راه گم کند,در 
چنین زمانی که هوای‌محموم| تش‌مسموم میر بخت ازجملة اطراف وحوالی 
لشکرها چون مور و ملخ قرو رختند تا یازده هاه شپر بردسیر را محاصر ه 
دادند بدوازده هزار سوار و پیادة تركك و تازیک و مغول ؛ وچون دایره و 
مر کز شهر محبط بود دزن مدت مصاف سخت دادند از طرفین گروهی 
انبوه کشته شد ند بحکم ا که قلعة شهر بردسیر حصن <هین و بارهٌ همین 

دارد۳ اهل کرمان عاقبت اندیشی گر دنه و بتر ‏ وحرم بگفتندامحمود 
5 ۱- امیر جلال الدین‌شاه دراین تار بخ درشراز سمت وزارت امیر صاداق «سادا> 
شیحنه 4 فارس را داشت » صاحب وصاف دص ۶۲۷» او را صاحب معظم چلال الدین شاه 

میخواند » وفات او بکفتةً فصیح خوافی در ۱۰ ۱0 

آ- یر ٩‏ کرد گی اتابك نصر | لد ین بیر احمد »مر وف (وصاف‌ص ۰۸ 

۳ در وصاف دص ۶۳۳> چنین آمده : «حکایت تمادی مدن عناد و اصرار ۳ 
تشادی از شاهر اه رشاد جرن باردو رسد یک م برلیغ شد شد ۱ از موصل استادان منجتیقی 
را که صاحب مپارت وصائب شطارنت وموری شعکان و قلعه گشای بودند سین کردند و 
تاو "مدندو سه عدد منجنیق تر تیب دادند و عازم کرمسان شدند پس مدت ده روز 
مستجلسان محل س کارزار بفلاغن ممجنیقی اهل 1 رمان ۳ یش 9 اند از در ضورت 
انداز تعلیم کرد ند بپر سنگی کوه فر سای قله قلمهر | میشکافتند واجزاه حصار را درز لز له 
می آوردند . ۴ 


-۱۳۹- 
شاه نوکران را اعتماد برحصانت شهر و متابست یار بر عمیان داشت » ذز ‏ 
خلاف و نزاع پای بیفشردند تا تمامت «حجر و شجر ایشان تاچیز و باه 
وخراب شد تا.بعد از یک سالکه خایر رز متقطع شد سباکنانکوه از 
ازدحام انبوه ستوه شدند ترلك لجاج و عناد گرفتند, تخست سیبکناه با 
توجی از تر کمانان فرود آمد .او را بمحروسة تبریز برآوردند و سخنش 
پرسیدند » بعد از یارغو و اثبات‌گناه درمحرم سنهٌ سبعمایه درمیدان تبریز 
بکشتند ومحمود شاه گناه ه خود مددانست دوماه ویگر وقیسات وچون زاد 
و ذخیره نماند او نیز خالب و خاسر آمد , روز دوشنبه دوم صفر سبعمائه 
ِ بگاه طلوع صبح مأخوذ ومعانب کشت وروز دیگر اورا «قید ساخته متوجه 


ءِ۰ 


اردو شدند و دراین هنگام غاران < ان ازحومةٌ ممالک دور ود و بفتح 
بلاد شام ومصرمشتفل . محمود شاه را براه همدان بکرمانشاهان رسانیدند 
آنجا خبر واقعهٌ کشکتا بوی رسید؛ برسرخود بترسید وازنکال وعقوبت 
شید ۰ هم انجا زهر قانل داشت بخورد و جان تسلیم کرد خسرالدنیا 
و الا خرة . واز بقایای قاصدان قاضی يك تن امان نیافت از شاهان و وزراء 

و سپاهی چون خواجه محمود وزیر کرمان وقوام‌الدین وجمعی از اکابر » 
همه را بقصاس خون قاضی و پسران اوهم بکرمان بکشتند . محمود شاه 


۱ درحالت قتل قاصی گفته : 
ای دل تو مشو زبون هرناکس دون کاسرار فلك نیست ز تقدیر برون 
کردیم تبوری و دشمن دشته تا خود فلك از پرده چه آرد بردن 
اهبرجلال‌الدین شاه بعدازا نکه او بمرد و کرمان مستخلص شد گفت : 
ای بنگی نا کس سکه ابله دون . وی‌عقل‌تو دردست هوی‌گشته زبون 
کردی تو تبوری و دشمن کشتی دیدی فلك از پرده چه آورد برون» 


ص۷۸ س» - - خواجه شمیالدین ابپری از احوال این شخص‌اطلاعی بدست نیامد. 
۸۷ س۱۴ - قریب یکسال آن محاصره برداشت» دروصاف (س۵۳۹) چننآمده 


۱۳۷ 
« درمدت ده ماه محاصرء کر هاان‌سی: و پنجمصاف ازمفة شم نمی تامختتم 
شفق, وواح ... اتفاق, افتاد * " در زبدةالتواریخ چنانکه نقل کردیم مدت 
محاسره را «بازده ماه مینوسد وظاهرا در تمام این اقوال مسامحه شده 
زیرا که از تاد یخ ورود جاال‌الدینشاه بحوال ی کرمان که غرة جمادی‌الا خره 

٩‏ است تا تاریخ فتحآن شهر یعنی دوم صفررسال ۷۰۰ درست هشت‌ماه 
میشود مگر اینکه تاریخ محاصر کرمان:را از تاریخ قل قاضی فقرالدیین: 

و شروع عمیان باغبان.بگريم که اواسط میلا خر 24٩‏ است و درآن. 

صورت قرب بده هاه منگود . 

ص یلاس ۳۹ - بحکآ نکه برلیغ رسیده بود... ال " در تاریح وصاف (س 4۳۳) 
چنین حذکور است  .  :‏ 
« از غرایب حکمت آسمانی و عجایب تقذیر یزدالی هم درین دوز [ یعنی 

روز فتح‌کرهان ] برلیغ دوران فرهان رسید که چون کرمان مستخلس شود . 

وجوه مخالفان درت را هم درآ نجا بقضاس مولا نا دعید بیاضا رسانند و - 

روی زمین‌را از رجس افعال دمیمه و قبح اعمال لثیمةٌ ايشان طهارت دهند. 
ساداق بيك اشاره فسرمود تا دوازده تن را از افزاد اعادی دین و دولت ‏ 

او لجای‌ملك رقرا ارسلان ملك واغروش ملك وخواجه محمود وقوامالملك. " 

و بپرام شاء و اتراری و طفای تکین و قتلفشاه و کاکله2 یکی را از عفب 
دیگری خطاب یازان همه رفتدنوترا متتظرند دز میزسانیدنن و پیست و 
شش "ن دیگر را مه سی وهشتآ یه اغرقوا فادخلوا ناراً میشنوان‌دنده 
ص٩4‏ س ٩‏ - اریخا نتصاب مجدالدین گیلی را بمنصب‌قضاه کرمان‌از طرف مظفر الدین 

محمد شا فصیح‌خوافی در سال۷۰۱میئویسد . ۱ 
ص۳٩‏ س ۱۵ - امیر ناصرالدین یحیی بن جلال‌الدین طره ختنی » از نواب خواجه 

سعد. الدین محمد صاحبدیوان اوجی . پدر او جاال‌الدین: ابراهیم طرة 

ختنی از منشیان عبد ابافا بود و این ابلخان او را.در سال 1۱۳ بپمراهی 


۳۸ 

رضی‌الدین بابا بحکومت دیار بکر فستان ویع از تکرش ۳ بابا 

از حکومت دیار بکر بر کنار و امیرجلال‌الدین درآن سمت استقاال یافت 

آرضی‌الدین با با زباعی دیل را بتوسط خواحه شمس‌الدین محمد جوینی 
صاحبدیوان بایلخان نوشت : ۱ 


شاها ستدی کشورت از همحو منی دادی بمخنفی نه مردی نه رل 
ی ۳ ۰ ۵ ۱ ۰ ۳ ۳ ۰ ۱ 
دین کار چو | فتاب روسن گشتم پیش بو چهدفر نی‌چه سمشیرر نی 


پسر این حلال‌الدین ابراهیم یمنی امیر ناصرالدین بحیی درعهد غازان خان 
از امرای مشهور بود چنانکه در سال 1٩٩‏ که غازان بشام لشکر کشید او 

۸ 7 . نیز ,درجزه سران.سیاه ابلخانی قرار داشت وپس از آنکه دمشق فتح شد 
وفازان تعرمت رای زش‌داوان واه را 
بحبی را نیز بوزارت او وصاحبدیوانی شام منصوب نمود (السلوك مقریزی 
ص ۸٩۶‏ و تار ینم مبارك غازانی ص۱۳۰ و وصاف ص۳۸۰). امیر ناصرالدین . 

نا واقعة مرج الصف رکه در دوم رمضان ۷۰۲ اتفاي افتاد وشکست برسپاهیان 

۳ غازان افخار در شام بود و در این جنگ شر کت دابع مدانی یز 
ِ َ در امارت ولایت سنچار در الجزیره سر هبکرد ونهمن نیز تیار نیز 
ٍِ معروف شده 9 ۱ ۱ 
۱ در عهد. .بایان و و صاحم‌دیوانی خواجه سعدالدین حمد ساوجی 
امیر ناصر الدین جزء نوات وپیشکاران این خواجه معدود گردید لیکن او 

۱ و سایر با خواجه سعدالدین یعنی زین‌الدین م‌استری وکریم الدین 
و شبات ال هار که رسای ماود شاه با تقوم عویش فرسان ۷۱۲ 
طرف غضب اولجایتو قر ارگ فتند؛ ایلخان ایشانرا جمعاً در روز سه شنبه 

باز ده م شوال از آن سال در نز دیکی بغداد. بقتل تا 


ات ذکر جلال الدین ایراهیم - نی اشاره باین نکته را نیز یموره . . 


۱- تاریخ گزیده ص ۸۱۹ - ۸۲۰ 


دسج موی 


ن 
ثمیدانیم که نی تمام نسح از کلیات سعدی و وگ رواب این 
و شهیر و خواحه شمس‌الدین حوینی و خر علاءالدین عطا ملك 
درطی حکابتی نامی از این حلال | لدین ختد, 7 آد اشست: 
که خواحه شمس‌الدین ۵۰۰ دینار بتوسط غلای بشیراز از برای سعدی 
فرستاده بود » غلام در اصفهان ۰ ۱۵دیذار از آنرا برای‌خود برداشت . چون ‏ 
غلام بشیراز رسید و نامه و بدرة زر رساند سعدی زز را نیذیرفت ودر طی 
قطعه‌ای فیماند که آن بیش از ۳۶۰ دینار نبوده . خواجه شمس‌الدین از 
این عمل غلام درخشم شد و برادرش عطا ملك غلام را کفت که: «درهمین ۴ 
ساعت برخیز و روی بطرف شدراز نه و این کاغذ بخواجه جلال‌آلدین ختنی 
ده تا ده هزار دینار ژر برگیرد ودر بدرة کند و پغدمت شیخ برد و عذر . 
خواهد و همت طلب دارد . آن غلام کارسازی کرد واز خدمت خواحگان 
روانه شد » چون بذیراز رسید اتفاقاً شش روز بود که جلال‌الدین ختنی 
وفات یافته بود» غلام کاغذ بشیخج رم شیخ چون بر کاغذ وقوف بافت دهم 


درحال 9 نوشت ۱ 


پیام صاحب عادل علاء دولت و دین 
رسید و پایهٌ عزات فزود سمدی را 
بیام داده که صدر ختن حلال الدین 
وليك برسراو خیل مرگ تاخته بود 
حلال زنده نخواهد شد اندرین دنا 


طمع بر بدم از او در سرای عقبی نیز 


که دین بدولت و ایام او همی نازد 


نماند که سر بر فلك برافر ازد. 


سی 
قبول خدمت او رل تعپدی سازن 
ماه یر ین انتانوهن وگان 
که نش وان خداو ن.دگار بنوازد 


که 2 مظا لم مر دم من نبردازد. 


«علام چون باز یمدمت خواجکان ‏ رفت وصورت حال عرضه وا خواحه 
صاحب دبوان فررمود یداه هزار دینار درصر 3 کردند و خدمت شخ 
اوردند و شفاعت کردند که این رر ستان و در شیراز و ده و رو نده 


مه بساز 1 شیخ چون فر مان خواحه وسو گندها که داد ه بودند ۹ رر 


اه 4 
قبول کررد و در وجه این رباط که درقلمة فپندر است مرف کرد واین رباط 
اژ ان وجه پماخت؟ . 
از اين جکایت معلوم میشود که .جلال‌الدین ختنی مداتی نیز بنیابت خواجه. 
شمس‌الدین صاحبدیوان [ شاید در عهد حکومت انکیانو برفارس از 17۷ تا 
7 0۷۰ با جرعهد سوغنجاق جانشین او از 1۷۰ 71۷۷۶ ] در شبراز میزیسته و 
در همانجا نیز وفات یافته است . 
پر باب لقب یانسبت دیگراین جلالالدین که.در نسخ سمطالملی وورملن 
فسیح خوافی «طر"م» آمده نمیتوان اظبار نظر قطعی کرد . در وصاف (ص 
۳۰( «طرید؛ و در تاریخ اولجایتو تألیف [بوالقاسم کاشی ( نسخهُ پاریس 
بقل آقای د کتر بیانی در حواشی دیل , جامع التواریخ ص ۷) «طبری» 
چاپ شده "ما بعلت مفلوط بودن این دو کاب ب بپيجيك ازاین دو ضبط 
اخیر نمیتوان اطمینان کرد ۱ 
ص ۹۲س۳۴ - عزالدین کوهکی » ۳ دیگر از پیشکاران خواجه سعدالدین محمد 
" ساوجی است که دکرعاقبت او گذشت. 
وی خواجه عزالدین ابو منصور ی ود رازی است از مردم قريةُ 
کوهك یا کوهذ با کوهه که هنوز نیز در قسمت بهنام ورامین بفاصلهٌ نوزده 
کیلومتر درشمال شهر ورامین بنام قوهه بافیست . ۱ 
عزالدین کوهکی چنانکه ابن‌الفوطی " مجمع الا داب نوشته ابتدا در 
دستگاه سید فخرالدیین حسن ملگ ری فیزینته بپس در خدمت: خواجه .۰ 
۱ - فخرالدین ابومسه حسن بن محمدان حسن بن ابی زید علوی حسینی از 
بزرگان سادات ری ود و او را او اجایتر باتمام غمارت سلطانیه أمور ساخت و او 
باهتمام تمام بانجام آن اشتفال ذاشت تاآنکه بسال ۷۰۷ درهمان سلطانبه‌وفات یافت . 
۱ مو لف نزهةا لقلوب (ص۵۳) گو بد: «ری درفترت‌مغول بکلی‌خراپ شد ودرعهه غرانضان 
۵.فضرالدین دیی بجکم بر لیغ‌لزاواندك‌همارتی‌افزود بوجمني راصاکن گر دانید.» 


هك« ۱ 
۱ محمد ی داخل شیه و درسال ۳ ۰ بایکی ازامرای عخول ۱ 
بتدببر امور فلری بشیاز ماه وت یافته بوده است ( وصاف ص ۳۸ ) . 
"ص۳٩‏ س ۳۰.۲۸ ۰ دکر خواجه زین‌الدین ماستری و شهاب الدین مبار کشاه ساوی 
که نیز ازنواب خواجه سعدالدین بودند و با او در بازدهم شوال ۷۱۱بقتل 
رسیدند اقا گذشت . 
خواجه زین‌الدین ماستری باني بقع نورالدین عبدالسمد بن علی اصفبانی 
نطنزی عارف معروف متو"فی سال 1۹۹ است کهآ نرا این وزبر بسال ۷۰۷ 
در نطنز ساخته.و هنوز نیز هبات وآن دو کتیبه دارد بپمین تاریخ که از 
آن ام این خواجه وناع بدر وجد" او واضح میشود » قسمتی از یکیازآن ‏ 
دو کتیبه اینست : ۱ 
« پسماله ارحمن الرحیم امر بعمارة هذه اليقعة الیمونةالمتار.كة الساحب 
المعظم وزیر ممالك الء-الم المشید مبانی الخبرات العتوسل الی‌اله بانواع 
القربات اضعف عبادالة المفتقرالی رحمته‌ووضوانه خواجه:زین‌الدنیا؛و الدین 
شرف الاسلام والمسلمین خلیفةین الحسین‌بن علی الماستری ... ٩۱‏ . 
صل۵۴س۴۰ - رکن الدین بکرانی رفیعی» وی از خانداان .هشهور بکرانی و پسر 
رفیم‌الدین بکرانی اببری سایق‌الذکر است . صاحب تاریخ گزیده که بااو - 
معاصر و دوست بوده درحق او چنین مینویسد. : «عالمی است حنقی» لشمار 
خوب دارد این ضعیف را بدو اعتقاد تمامست و3 آنکه از او نسخةٌ 
دیوانش خواستم اين قطعه بدو فرستادم : 
" جهان فضل هرن نطق رکن‌الدین 
۱ " زهی نظیر تدو چشم زمانة نا دید 
معانی سخنان تو در لباس بیان ۱ 
چر جان نماید در جسم,و نور در دبده ۱ 


۱ - مچلهٌ [ثار ایران جزو2 اول صفحه ٩۶ - ٩۳‏ 


۱۲ات 
فوای ناطقه از بدو فطرت از[ 


ز دذوق نظم 1 


خرد عزیز بمصر هنر از آن گشته 


که بد ز خرمن فضل توخوشهها جیده 
ز علم اول و آخر پیش خ.اطر تو 
: نبوده هیچ نکت هیحوقت بوشیده 
بعمر خویش در اخبار و أ یت و امشال 
۱ ز‌ لفط عذب تو گوشی خلاف نشنيده 
ماه رازه جمرر نیزا 1 
۲ خرد ز جان و ز دل بندگیت ورزیده 
توئی سلالة بکران و طبع نارله نو 
ر‌ بوسقارن فضیل سو اسخه بسودم 
۰ کنون ۳ یه ی تیه را بدزدیده 
اگر تو لطف‌کنی دیگری فرستی باز ۱ ۱ 
سزا بود بسزاوار خو یش بخشیده 
بمان همیشه سزاوار در جپسان هنر 
زجام فصل و هدر آب اتلف نوشیده» 1 
ص ۹۳ س ۲۵ فل فوام الدین وذیر دا ِ 4 با پولکشاه ۱ (نقاق وه بود فصیح خوافی ۱ 
در شا نف ۶ هیئو سد . 


ص ۲۵۲ ت‌ خواحه صدرالد سس اببری که در نظم فارسی‌نیزمم‌ارنی داشنه و محمد بنن 


بدرچاچیاشعاری از اورا در کتاب مونس‌الا جرار ؛ورده از منشیان دست‌گاه 


غاز ان خان بود و در سال 4 که شام بدست ابلخخان مفتوح گردید ومردم 


وا 
دمشق ازقتل وغارت سپاهیان مفول وحشت داشتند غازان او وسید قطب- 
الدین را باستمالت و بآن شپر فرستاد (تاریخ وصاف‌ص ۳۸۰) ۱ 
در تاریخ‌گزیده۱ چنینآآمده : « خواجه صدر [لدین اببری:از سلطان محمد 
شاء متوهم بود و چون سلطان برسییل شکار از کرمان بطرف‌کارزار رفت 
اه بایان میرهه از کرسای رون رتش زا مت سا 
گرفت, مولانا صدرالدین ابن قاضی خواف حاکم سیرجان بود او را مدد 
کرو ترس رف شمان میسنت حاه وزیر بر دالتلک ززبرعفي تفرننداد 
و چند نوبت پیغام مکررشد تا اورا بمواعید مستظبر کردانیده بکرمان 
بردند و با او نیکیپا کردند. بعد از دو سال خواجه صدرالدین تدییر کرد 
تاسلطان محمد شاء او را باردوفرستاد واو مهمات سلظانی برحسب‌دلخوام " 
"سلطان ساخت ایا چون متوهم بود مر اجعت نکرد 4 سلطان ۳ شاه 
بحکم یرلیغ او را بدین ملك فرستاد*. ۱ ۱ 

ص ٩۱‏ س ٩۰‏ مولانا مجد لدین گیلی تنل مجدالدین گیلی بتصریح فصیح 
خوافی درسال ۷۰۳ اتفاق افتاد درهرج و مرجی که در وفات غازان خان 
‌ اقع شد . همین ملف میگوید که مجدالدین بحکمغازان خان درکرهان 
نیز مدخل داشت . ۱ 

۵٩‏ س ۱۹ - زمام حل و عقد ۰۰ .. در قسمت تاریخ کرمان زبدة التواریخ تألیف 
ابو القاسم کاشانی در این مورد چنینآمده: « در ائنی وسبعمایه غازان خان 

عادل پسر سیورغتمش شاه جهان را سیور غامیشی فرموده جای پدر باو 
تفویض کرد وا هنوز طفل بود ومقربان جاهل بخود راه داد تا او را بد 
۱ - نسعهٌ چایی تاریخ گزیده (س ۵۳۶ - ۵٩۳۵‏ ) دراین_ مورد مفئوش ۳ 

و ما این قسمت را ازروی يك نسهٌخطی نقل کردیم . 


۱64 بت 
آموزیکرد ند . دو اتنای این حال غازان خان, در گذشت! و شام جهان از 
#پدیب لیم شها .مك وراه و ندسا از .او آزرده شدند: اول چاق ۲ 
اولجایتو سالطان ۳ اووا بازدو خواندند و گناهبا براو ثابت کردند وچون 
حنوز کودله بود بخونش بخشود نف ودو لت براق حاجب عنقرص شد؟ . 
۱ حن یه سس ۱ _ بعه از آن [ بعد از سال ۷۱۵ ] بمدتی ان-دلك آن امبر فاضل نواز 
[یهنی بسن قتیغ | با اکتری ازمنعر اب :۰ . هتوفی و مندرج شدند . 
وفات اهر ایسمن قتلغ دز هجدعم شعیان سال ۷۱۸ فعاه" در راه اران 
اتقلق افاده:است ( تازییخ کزیهه نسخة خی و ذیل جامیع النواریخ 
حافقطً ابرو س ۵۸) . 
هن 48 س ٩5‏ غزئن ٩هر‏ نسخه هچنین است ولی اکرغزنین‌دز اینها بیمناسبت 
نظرهرسه وقریب یقن المت‌که درنسخه تحزیفی روی داده . 
ص۱۰۱ س ۳۸ _ با عساکر جرار دز زنجان هضاف دادند ؛ غرش جتنگ جمعی از 
سر ای حخالف #بوسحید است با و وامیرجوپان که ورتاریخ ۷4 جماد ان 
سای ۷۱۹ درمحل حیانه اتفاق افتاد وحخالقین «فلوب وابوسعیه ببیادرخان 
علقب گردید ( رجوع کتید بتاریخ وهاف. ص 4۲ و ذیل جامع‌التواریخ 
ص۱۰۰- ۱*6 و تاریح مفول تألیف نگارنده س۳۳۲- ۳۳۳) 
من ۱۵۴ س ۳۴ . و من انقرض فادح و سمابیت ابتلا؟ این جنله‌که یکین دط سل 
اصل تحریف شده هیچ مقهوج نیست » شاید ضورت اصلی آن: : «مرا قرض 
فلدح وشابیب آبتلا... " بوده است . 
آ خر حو اشی وملاجبلات: : 


.در ۱٩‏ شوال ۷۰۳ آب. بخولی یمنی عبده و ژمان 
۳ جلوس اولجایتو در ۱۵ ذیالحه از سمل ۷۰۳ است.. 


لغات و اصطلاحات غریبه با خارجی 


بل ول تهقا ۰71۵ ۸۱۷۹ بعنی "هپری که خان بای فرمانهای خود نفر کب 
رخ یازرین میزده . ْ 

اختا ۰۱ یا اخته رب خصی شده است مخصوصاً اسپ . 

اخیأفی ۸ عربی است بمعنی کسی که بادبگری از يكاادر ودو پذرباشند دناب 
اعیانی که از يك پدر و يك مادرئد . 

اروغ *۰یعنی مجموع فرزندان و اقربا و کنانی‌که از يك خان ند 

اسرامیشی ۰۳۵ ۱۰۷ بمعنی نگه داری 

افقاص ۳۹ جمع شقص بکسر شین عربی است بمعنی نضیب و پاره‌ای از هرچیز 
ودر اینجا قطعه زمین مقصود است . 

الوس ٩‏ ۰ طایفه و رعابا و کی مردم مطیع امر يك خان » والوس کم 
بمعنی تما مردءی بوده استکه پس از مرك چنگیز تحت امر چپار پسر 
او قرارگرفتند . ۱ ۱ 

وتو ۵7 1۱۰»یعنی عرض حال . 

اور تاق ۰۱ یعنی شريك ورفیق در تجارت وتاجر و بازرگان 

ار اختا یا ایر اخته ۰۷ یعنی دوستان و باران . 

ایغاق ۰۷۰۸۶ ۰ ععنی سخن چین و نمام . 

ایلی 6یضنی فبول‌فرمانو اطاعت‌خان وایل یعنی مطیح واهل درمقابل باه بسنی 

۱ مکش وثیرتنلیع اش . 
اپناق ۰۳۳ ٩۹.مصاحب‏ ومقر"ب در برد ِ ی اه بقل مردم داده منادة 


۱ات 

اینی ۱ یعنی برادر کوچك درمقابل آقاکه بععنی برادر بزرگ است . 

باز د پدار ۸ بعنی پدیدار ۰ 

باسقاق ۷۰۰۳۷۰۲۲ یعنی شحنه وحاکم ی خان در تِ_ِِ 

پراء ات ۸٩‏ جمع برامت و آن نوشته با حواله ایست که کسی در تفریغ حساب 
بدیگری میداده و همانست‌که ما امروز آنرا برات و بصیفةً خمع بروات 
می گوئيم . 

بر داشتن تی ۰۲۷۰۱۸ ٩۱۰۸۷۰9۳‏ بمعنی طول کشیدن وامتداد داشتن 

" بلقاق ۸۷ فتنه و آ شوب وانقلاب . 

پاملاب ۱۰۰6۸۰۶۸۰۳۶ یعنی رئیس وس رکرده. . 

پیاسا رسانیدن ۸۸ و بیاسا ملسق گردانیدن یعنی کشتن و بمجازات و 
یاسامیشی مفولی آن است . 

پیتکچی ٩۷‏ بمنی منشی و دبیر والغ بیتکچی بمعنی رئیس منشیان و است 

ای با پائیزی ۰۵۹ ۸٩۰۷۹‏ لوحه‌ای بوده است باندازء کف دست و بطول نصف 
 "‏ وراع از طلا یانقره با جوب باختلاف رنب اشخا که خان در ازاء خدمت 

از راه مرحمت بکسی میداده محتوی نام خدا و پادشاه با علائم مخصوص 

وعالیتری آنبا نقش سرشیر داشت و وپایزه سرشیر همین‌پایزه اخیر است . 

تا قور 9٩‏ بمعنی تحمیل و تکلیف زاید برخراج . ۱ 

تامشمید 3 ی ۳۵ یعنی تعلل و بکندی‌کاری را کردن . ۱ 

تکذمیشی ۲۸ ۰ ۱ کنرانیدن پیشکش درحضورخان و زمین خدمت ِِ 

تسوق با تنگسوق یر شوخ که قابل هدزای 

و شامیشی ۹ یعنی وا گذاشتن ۱ 

ولا ۰3۱ 14 املاك و رقبات دیوا: وا رس گر مد 


- ۱۵۷ 

راه نبهره ۶ یعنی راه پوشیده و پنهان . 

۱ زس 2 فارسی است بمعنی کدورت وشعاغ مخصوصا نور: ماه ۳ 

سبر او ٩‏ سپری که از چرم گاومیش میساختند برای حمله.بحصارها وقلاع . 

سخعتبان ۸ یعنی پوست بز دباغی شده . 

۱ سکور ۸۹ ۰ بمعنی چتر و سکورجق چتردار است. 

سلغر ساعطان ۱٩‏ لقب عموی اتابکان علفززی فارس . 

ستتور ۹ همان شنفار یمنی پرند شکاری . 

سوببون 6۷ ۵٩‏ در اینجا بمعنی | بدارخانه است . 

سیورغامشی ۱۰۷۰۲۸ بمعنی واگذاشتن ملکی بکسی :استتا ازعایدا تآن ۳ 
بردارد. وآن ملكث را سیورغال میگو یند و سیورغال مجازاً بمعنی.احسان و 
بخشش نیز آمده همجنانکه سیورغامیشی بمعنی احسان‌کزدن ومخشیدن 

معمول بوده . 

دقر اق ۱ عربی است بمعنی پر ندف:سبره قبا و مجازا بعلت رنگهای مختلف نال این 
توق یف تلو دی آ سانشان ۱ ۱ 5 

۱ فر ابص جمم فریصه و آن قطعه شتی است.مابین شانه و پپلو يا شانه و پستالیه 

که درموقع ترس بلرزه و نا 

قابی ٩۲۰۶۷‏ مخفف فاین آا یعنی پدرزن .. 

قر انغما ۸۶ مپرخان که با مر کب سیاه در پای فرمانها زده میشد: 

قشلامیشی ۶ یعنی بسردسیر یا قشلاق رفتن . 

قور بلتا : ۷۵ یعنی شورامی که خان مفول در آن شاهزادگان و اقربای خود را رای 
شور در اموز مهمه و لشک رکشبهای بزر گ احضارمیکرده  .‏ 

قوما ۰۳۱ یعنی همخوابه ‏ 


1 

کحامیشی ۱۰۱ اظبار حسن مجدمت و بندگی ورزیدن . 

ماهیانی ۷۳/۱۳۰۱۹۰۱۷ یعنی چند ماء وماهیانه از همین جمع که کت 
ساخته شده مثل سالیانه از سالیان . 

مثافن 15 همنشین وملازم وهمزانو . 

هستر اح ۲ بمعنی مصطلح امروزی یعنی بیت‌التخلیه . آ 

منغلا ۸۲ پیشقراول ومقدمهٌ لشکر . 

منافت ۱۵ همصحبت وهمزبان . 

م‌امره ۹۶ ینی نوشته‌ا که سلاطین یا حکام بنام مأمورینی که وجوهی از اموال 
دولتی‌را بنام خود ضبط کرده بودند صادر تشه وان ونب کت ان ردآن 
اموال را از ابشان میخواستند( رجوع کنید بحواشی‌ترجمة مصاسن اصفین 
صفحه ۱1۶) . 

میانه کر دن ۳۲ یعنی کناره کردن و اجتناب . 

بنه ۳۳ بجای سیمینه یعنی آلانی که از نقره ساخته شده بوده . 

نو کار ۸۷۰۷۸ ٩۲‏ یعنی چاکر . همان که ما امروز نو كرميگوئيم . 

هوجاور ٩‏ با او جاور محل چادر وسرزمین افامت " 

یار غو و بر غو ۲ بمعنی مرافعه ومحاکمه . 

پاساق و پایما 9۶ مجموعةٌ قوانین چنگیزی (رجوع شود بباسا رسانیدن) . 

یام ٩؟‏ یعنی منزل کاورانی و اسب چاپاری . 

بر لیغ ۱۰۱۰۲۸ بشی فرمان خن : ۱ 

۰ پولوق ۵۲۰۲۲ بمعني چاپار وهمانست که آ نرا اولاق و اولاغ نیز میگفتند . 


0